eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
(تعبیر یک رویا) میخندیدیم... چنان آرام و دلْ قرص که گویی سالها فراق به وصالی شیرین ختم شده... آرام بودیم... چنان که گویی دیگر هیچ آرزویی نداریم... دلگرم بودیم... به قدری که دلهره های دنیا را به سخره گرفته بودیم... ما ثروتمند ترین عاشقان جهان بودیم... ما هیچ چیز کم نداشتیم... ✍ معصومه امین رستمی
(جلسه دفاعیه) ایراد هایم را گفت و گفت و گفت و من فقط می‌شنیدم یادم داده بودند وقتی استاد داور از اشکالات کارم صحبت می‌کند سکوت کنم و تواضع... حتی اگر تمام صحبت هایش خضعبلاتی بیش نباشد... و من مانند کودکی که نمی‌داند چه خطایی کرده منتظر هر گونه عکس العملی بودم... چه خوب و چه بد... حرف های استاد که تمام شد باید همه اش را تایید میکردم و بعد راهنمایم از من دفاع می‌کرد... بعد از اندکی تواضع ساختگی و پاچه خواری های مرسوم، ملتمسانه به استاد راهنما خیره شدم... و او چنان خونسرد و آرام از نوشته من دفاع کرد که برای لحظاتی توانستم بر خود مسلط شوم... وقتی بیرون از اتاق منتظر اعلام نمره ای که یک سال برایش تلاش میکردم بودم دلم قرص بود که راهنما در غیاب من هم هوایم را دارد... و داشت... و حالا میخواهم بگویم خدای من! آن روز که از من سوال خواهی کرد... من ذره ای شک ندارم که سخن تو حق است... خضوع قلب من در آن روز ساختگی نخواهد بود... و من دلگرم خواهم بود به دفاع راهنمایم... همانکه همیشه بخشش مرا از تو خواسته... همانکه با دستانش در تمام ناهمواری ها از من دفاع کرده... آن روز هم در برابر من از خودم دفاع خواهد کرد و به تو - قاضی حکیم- خواهد گفت : این دختر ما را ببخش... هر چه کرده ولی عشق ما را در سینه داشته... تنها دارایی اش همین است... و خدایا... تو درخواست حسینت را رد میکنی؟ ما هکذا الظن بک... من امید دارم در آن روز که منتظر اعلام نمره ام در پیشگاهت هستم فرشتگانت بگویند : به احترام حسین ابن علی ابن ابیطالب (ع) نمره قبولی اخذ شد. ❤️ ✍ معصومه امین رستمی
(غفلت) باشد! ما را بسوزانید اما روزی از خاکسترمان ندا برمی‌خیزد : ما هم دوستت داشتیم... شايد غافلانه، و اندکی از روی شکم سیری، و مقدار زیادی همراه با شهوتِ دیده شدن... اما هرطور که بود در اصلِ دوست داشتنمان دروغگو نبودیم... و هر بار که اسمت را می شنیدیم قلبمان تند تر می تپید... و بارها در خلوتمان از فراقت اشک حسرت ریختیم... همین یک حرف راست را از ما بپذیر... ✍ معصومه امین رستمی
(هزار و اندی سال دلتنگی) تو🤍 1190 سال است که دلتنگی... من اما فقط بیست و هشت سال از این 1190 سال دیده ام... فقط بیست و هشت سال نام شما به گوشم خورده است... فقط بیست و هشت سال دوستتان داشتم... اما نه شاید از روز ازل (که شمارشش تا امروز را فقط خدا میداند) مرا اهلِ شما خوانده اند...🤍 چقدر تصوش زیباست🤍 آن روز که ذره ای بودم در عالم نخست فکر کن! 🤍 نام سلسله اجدادم را خوانده باشند و رسیده باشند به نام من... فلانی دختر فلانی.... و صدایی گفته باشد: سرنوشت او را هم بنویسید آنجا که در عصر تو نفس بکشد... حتی اگر تمام خوشیِ این زندگی همین یک لحظه نفس کشیدن در هوایی باشد که تو در آن نفس میکشی و ما بقی همه رنج و درد.... باز تشنه آن لحظه ام و مشتاق آن...🤍 حال که نفس کشیدن در این لحظات نصیبم شده از تو میخواهم خودت مرا به نهایت درک حضورت، دیدارت با چشمان سر و یاری ات بکشانی ام... ✍ معصومه امین رستمی
(کفیل) به عباس که بسپاری... دیگر خیالت راحت است یک جور هایی دلت قرص می شود ته دلت مطمئنی که عباس حرفش حرف است مطمئنی که زیر قولش نمی‌زند مطمئنی که او خیلی خوب حمایتگری است آنقدر خوب که حضرت ارباب همه دارو ندارش را به او میسپارد آنقدر عباس خوب یاوری است که او را کفیل زینب خواندند یعنی همه امور زینب با عباس است یعنی عباس تکیه گاه زینب است عباس! من بالاتر از تو قسمی نمی‌شناسم که جان عزیز حسین به قربانش رفته باشد.. هر چه فکر میکنم جز تو کسی به ذهنم نمی آید که دارو ندارم را به او بسپارم . حق دارم من... کسی که پناه فرزندان حسین باشد بهترین پناه عالم است... ۱۴۰۳ ✍ معصومه امین رستمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حَنین
سینه ام سنگین است، سنگین و داغ زده. بریهه و هاتف و باقی نیز به سر جعفر فریاد می کشند اما او عقب نمی
با خواندن این کتاب منتظر باشید تا مدت ها توی فکر بروید و به زنانی فکر کنید که قهرمانان پشت پرده و حافظ جان عزیزترین انسانهای جهان اند. زنانی که اگر چه ازدحام دنیای مدرن نگذاشت آوازه شان به گوش ما برسد اما به قلم نویسندگانی مانند فاطمه دولتی، میتوانیم کمی از دریای وجودشان را تصور کنیم. خوشحالم که به کمک این اثر نام را برای همیشه در گوشه قلبم حک میکنم. ✍ معصومه امین رستمی
حَنین
( جده) میگفتن من شبیه جوونیاش هستم. ولی برام سخت بود توی ذهنم چین و چروکای صورت نرمش رو حذف کنم و ببینم چه شکلی بوده... مادرِمادرِپدرم بود و خیلی دوستش داشتم. یکی از خوبیای بچه ارشد خانواده بودن اینه که تو بزرگترای خانواده رو قبل از فوتشون دیدی اما خواهرا و برادرهای کوچیکت نتونستن ببیننن... یکی از اونها همین مامانبزرگ قشنگم بود که من باهاش کلی خاطره دارم و خواهر کوچیکم حتی ندیدتش... و مطمئنم اگه میدید عاشقش میشد و مثل ما ( جَدّه ) صداش میزد. فکر کن کنار تو و دختر عموهات یه پیرزن چشم آبی نشسته که هیچ دندونی نداره و داره باهاتون پفک میخوره انگار نه انگار که صد و بیست سالشه :) شنیدین که بو ها خاطره انگیزن؟ ...برای من بوی خوش آتیش و غذای دودی، بوی جَدّه رو میده و لباساش که کنار آتیش می‌نشست و مثل قدیم روی آتیش غذا میپخت... خیلی دوست داشت که مستقل باشه ، برای همینم توی یه کلبه کوچیک توی حیاط دامادش ( بابا بزرگم) زندگی میکرد... یعنی هم میخواست تنها نباشه هم مستقل باشه:) شنیده بودم که شوهرشو توی اوج جوونی از دست داده بود و بعدش تا همیشه تنها زندگی کرد و مادربزرگم تنها بچه اش بود... از جالبترین ویژگی هاش این بود که دوست نداشت فراموش بشه...بخاطر همین دوست داشت اسم خودش رو روی من بذارن ، و وقتی مامان و بابام اسممو (گوهر) نذاشتن شاید یه کوچولو به دل گرفت ولی بعدش گفت : این بچه اسم منو نداره اما چشمای منو چرا :) آخرش هم جَدّه فراموش نشد... حتی صداش یادمه نه تنها توی دل خانواده و نوه و نتیجه هاش فراموش نشد بلکه توی دل شهرش هم موندگار شد. یه روز بعد از نماز ظهر که داشت از مسجد برمیگشت و با عصای چوبیش کوچه های شیب دار روستای ییلاقی مون رو طی می کرد، خسته شد و روی یه تخته سنگ نشست تا خستگیش در بره ، یه عکاس حرفه ای از اونجا رد میشد ، باهاش خوش و بش کرد و این عکسو ازش گرفت .... مدیر یه رستوران بزرگ توی رامسر این عکسو دید و خوشش اومد و سفارش داد که توی ابعاد خیلی بزرگ چاپش کنن و به دیوار رستورانش نصب کنن... و اینجوری شد که جَدّه به آرزوش رسید :) حالا اگه رفتین رامسر و ننه گوهر منو توی رستوران دیدین :) براش یه فاتحه بخونین تا بدونه هیچوقت فراموش نمیشه‌(⁠◠⁠‿⁠◕⁠)⁩ ✍ معصومه امین رستمی
تفکر «ندرت» و تفکر «وفور» به کمیت و مقدار منابع وابسته نیستند. بسیاری از افراد که در ظاهر به نظر می‌رسند، از لحاظ روانی و ذهنی هستند و برعکس، افرادی که به ظاهر فقیرند، می‌توانند در درون خود احساس و فراوانی کنند. در حقیقت، فقر و ثروت تنها یک برداشت ذهنی و است که هر فرد از دنیای خود دارد. جهان هستی در واقع یک جهان وفور است و از این منظر، هیچ‌گاه نیازی به نگرانی در مورد کمبود منابع وجود ندارد. تنها چیزی که ما را از این وفور بی‌پایان محروم می‌کند، محدودیت‌های ذهنی خودمان است. 👌
خدایا ما را به درک ایام او و ظهور و قیامش نائل فرما و از یارانش قرار ده و خونخواهی ما را به خونخواهی او قرین کن و ما را در شمار یاران و دلدادگانش ثبت فرما ودر دولتش شاد و خرم بدار واز همنشینی اش بهرمند ساز و برپادارنده حقش قرارمان ده و از بدی ها به سلامت بدار🤍 (ترجمه یکی از ادعیه مخصوص امشب)