eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنین
( جده) میگفتن من شبیه جوونیاش هستم. ولی برام سخت بود توی ذهنم چین و چروکای صورت نرمش رو حذف کنم و ببینم چه شکلی بوده... مادرِمادرِپدرم بود و خیلی دوستش داشتم. یکی از خوبیای بچه ارشد خانواده بودن اینه که تو بزرگترای خانواده رو قبل از فوتشون دیدی اما خواهرا و برادرهای کوچیکت نتونستن ببیننن... یکی از اونها همین مامانبزرگ قشنگم بود که من باهاش کلی خاطره دارم و خواهر کوچیکم حتی ندیدتش... و مطمئنم اگه میدید عاشقش میشد و مثل ما ( جَدّه ) صداش میزد. فکر کن کنار تو و دختر عموهات یه پیرزن چشم آبی نشسته که هیچ دندونی نداره و داره باهاتون پفک میخوره انگار نه انگار که صد و بیست سالشه :) شنیدین که بو ها خاطره انگیزن؟ ...برای من بوی خوش آتیش و غذای دودی، بوی جَدّه رو میده و لباساش که کنار آتیش می‌نشست و مثل قدیم روی آتیش غذا میپخت... خیلی دوست داشت که مستقل باشه ، برای همینم توی یه کلبه کوچیک توی حیاط دامادش ( بابا بزرگم) زندگی میکرد... یعنی هم میخواست تنها نباشه هم مستقل باشه:) شنیده بودم که شوهرشو توی اوج جوونی از دست داده بود و بعدش تا همیشه تنها زندگی کرد و مادربزرگم تنها بچه اش بود... از جالبترین ویژگی هاش این بود که دوست نداشت فراموش بشه...بخاطر همین دوست داشت اسم خودش رو روی من بذارن ، و وقتی مامان و بابام اسممو (گوهر) نذاشتن شاید یه کوچولو به دل گرفت ولی بعدش گفت : این بچه اسم منو نداره اما چشمای منو چرا :) آخرش هم جَدّه فراموش نشد... حتی صداش یادمه نه تنها توی دل خانواده و نوه و نتیجه هاش فراموش نشد بلکه توی دل شهرش هم موندگار شد. یه روز بعد از نماز ظهر که داشت از مسجد برمیگشت و با عصای چوبیش کوچه های شیب دار روستای ییلاقی مون رو طی می کرد، خسته شد و روی یه تخته سنگ نشست تا خستگیش در بره ، یه عکاس حرفه ای از اونجا رد میشد ، باهاش خوش و بش کرد و این عکسو ازش گرفت .... مدیر یه رستوران بزرگ توی رامسر این عکسو دید و خوشش اومد و سفارش داد که توی ابعاد خیلی بزرگ چاپش کنن و به دیوار رستورانش نصب کنن... و اینجوری شد که جَدّه به آرزوش رسید :) حالا اگه رفتین رامسر و ننه گوهر منو توی رستوران دیدین :) براش یه فاتحه بخونین تا بدونه هیچوقت فراموش نمیشه‌(⁠◠⁠‿⁠◕⁠)⁩ ✍ معصومه امین رستمی
تفکر «ندرت» و تفکر «وفور» به کمیت و مقدار منابع وابسته نیستند. بسیاری از افراد که در ظاهر به نظر می‌رسند، از لحاظ روانی و ذهنی هستند و برعکس، افرادی که به ظاهر فقیرند، می‌توانند در درون خود احساس و فراوانی کنند. در حقیقت، فقر و ثروت تنها یک برداشت ذهنی و است که هر فرد از دنیای خود دارد. جهان هستی در واقع یک جهان وفور است و از این منظر، هیچ‌گاه نیازی به نگرانی در مورد کمبود منابع وجود ندارد. تنها چیزی که ما را از این وفور بی‌پایان محروم می‌کند، محدودیت‌های ذهنی خودمان است. 👌
خدایا ما را به درک ایام او و ظهور و قیامش نائل فرما و از یارانش قرار ده و خونخواهی ما را به خونخواهی او قرین کن و ما را در شمار یاران و دلدادگانش ثبت فرما ودر دولتش شاد و خرم بدار واز همنشینی اش بهرمند ساز و برپادارنده حقش قرارمان ده و از بدی ها به سلامت بدار🤍 (ترجمه یکی از ادعیه مخصوص امشب)
(این داستان : یتیمچه!) بیچاره کدو سبز هم از آن مظلوم های روزگار است. فکر کن سرشار از پروتئین، فیبر، ویتامین سی، ویتامین کا، پتاسیم، مس، فسفر و منیزیم و اینجور چیزها باشی اما انقد در حقت نامردی شود. مادرهایی که همیشه می‌خواهند این بزرگوار را به خاطر خواصش به خورد بچه هایشان بدهند حرفم را میفهمند. ولی من از آن مادرها هستم که عقب نمینشینم 😈 و هر جور شده معده ی بچه هایم را با کدو هم آشنا میکنم. مثلاً یکبار آن را رنده کردم و در مواد ماکارونی ریختم ، طفلکی ها خوردند و به به چه چه هم کردند، نمیدانم در آن لحظه چرا دلم به حالشان سوخت اما ماموریتم را انجام داده بودم. یکبار دیگر هم با آن خوراک درست کردم و وقتی دخترم فکر کرد خیار است، نزدیک بود با خنده ای ناگهانی خودم را لو بدهم. دیشب اما ( دلتان نخواهد ) با این درّ گرانبها، یتیمچه درست کردم و با داستانی ساختگی سعی کردم برایش ترحم بخرم که ای وای این طفلی یتیم است، بیایید بخوریمش تا خوشحال شود.... ولی اگر فکر کردید که این داستان در اینکه بچه ها یتیمچه بخورند تأثیری داشت سخت در اشتباهید، مثل من که فکر میکردم میشود توی کله ی این دهه نودی ها داستان‌هایی غیر واقعی چپاند. ولی خداییش اگر ما بودیم اول یه دل سیر به حال یتیمیِ یتیمچه گریه میکردیم و بعد میخوردیمش که ناراحت نباشد.... خلاصه که کدو سبز همچنان در دل بچه های من نامحبوب و چندش است اما گفته بودم که من عقب نمینشینم:) باز خدا اموات بابای بچه ها را بیامرزد که با یه جمله ی ( ناراحت نباش خودم همه غذا ها رو میخورم ) غر غر های بچه هایش را شست و برد و دلم را شاد کرد:) خدایا دلش را شاد کن. ✍ معصومه امین رستمی
(مأموریتِ ممکن !) فاصله من و اون که توی حال بودیم ، تا اتاق فقط ده قدم بود، اما طوری گریه میکرد که همین چند قدم را دویدم. فرصت نمی داد که چیزی که دوای دردش بود را براش بیاورم. فقط دلش میخواست توی همون نقطه ای که هست بغلش کنم و راه برم. اینجور وقت ها چطوری باید به یک نوزاد ۳ ماهه بفهمانی که اگر کمی صبر کنی من برایت چیزی که حالت را خوب میکند را می‌آورم ؟ اما چه کنم که ناتوان بودم از فهماندن این جمله شرطیه به او. اینجور وقتها آدم هول میشود، مثل من که رفتم توی اتاق و همینجوری دور خودم می‌چرخیدم و از بس که صدای گریه هایش بلند و سرسام آور بود فراموشم شد که میخواستم چی بردارم! مستأصل شدم ... اما درست در همین موقع وسط اتاق ایستادم. تصور کنید که نوزادی دارد با نهایت صدایی که میتواند از خودش تولید کند از تو میخواهد که بغلش کنی و تو در اتاق مجاور خشکت زده.... در همان شلوغی و سر و صدا یکهو ذهنم رفت به چند روز پیش. همان روز که با اصرار و پافشاری از خدا چیزی را میخواستم‌. حتی نمیگفتم که خدایا هر چه صلاحم هست را برایم بفرست، فقط میگفتم خدایا همینی که الان دارم ازت میخواهم و با همین خصوصیات را به من بده، من دقیقا همان را میخواهم.... و ناگهان حالا، در همین لحظه حساس توی ذهنم آمد که شاید خدا می‌خواسته بهترش را به من بدهد.... مثل حالا که دخترم فقط میخواست که همین حالا بغلش کنم ولی این بغل کردن دردی از او دوا نمی‌کرد و باید دارویش را به او می‌رساندم.... او عجول بود ولی من می‌دانستم که چاره ی دردش داروست .... یاد جمله ای افتادم که نمیدانم در کدام شبکه اجتماعی خوانده بودم : ( خدا اگه طولش میده، مطمئن باش داره قشنگترش می‌کنه...) چشمام پر اشک شد، آرامش عمیقی توی قلبم حس کردم و دلم خواست های های گریه کنم. اما یکدفعه دوباره صدای دخترم به گوشم رسید اما انگار در این مدت کوتاه که من داشتم عبرت می‌گرفتم او گریه اش قطع نشده بود ، فقط انگار در مغز من دکمه ای زده شده بود تا برای لحظه ای صدایش را نشنوم و حالا آن دکمه را دوباره زده بودند و دوباره صدایش به گوشم می‌رسید. یکی نبود بگوید: آخر مادرِ حسابی(!) برو به داد بچه ات برس که خودش را کشت، آخر الان چه وقت عبرت گیری است؟ ؟ ؟ ولی طفلی کودکم حنجره اش به فنا رفت اما انگار مأمور شده بود چیزی فراتر از دل دردش به من بفهماند که فهماند.... خدایا شکرت بخاطر این مأمور های کوچک:) ✍ معصومه امین رستمی
(وداعاً یا أباهادی) از پیکرت پرسیدم گفتند:« سالمِ سالم است،جای نگرانی نیست» آرام شدم... اهل روضه میدانند اینجور وقت ها دل کجا سیر می‌کند... خدارا شکر تابوتی هست و اعضای مقطعه ای نیست.... ما که می‌دانستیم شهادت حق مسلم شما بود ... اما فکری به حال دلتنگی مان کن. ✍ معصومه امین رستمی
نشانی ات را گم کردم از مادرت پرسیدم گفت قطعه 62، ردیف اول آمدم و یادم آمد می گفتی: قطعه همان غزل است,اگر سر نداشته باشد. تو هم غزل بودی قطعه قطعه..‌‌‌‌.... ( علی زارعان)
( کانون) هر وقت که برای کتاب خواندن فرصت کافی ندارم یا بهتر است بگویم خودم را به سستی میزنم، حس میکنم گمشده ای دارم. شاید حالا و در این عصر کسی یا کسانی باشند که مسخره ام کنند و به این فکرم بخندند اما من از همان روز که مادرم دستم را گرفت و مرا به کانون پرورش فکری کودکان محله مان برد روحم را میان کتاب ها جا گذاشتم. دلم پر میکشید که روزهای زوج از راه برسند و نوبت دختر ها بشود تا من بتوانم به آنجا بروم. فضای کتابخانه ، تک تک مربی ها، مربی خوشنویسی، مربی شعر، حتی آبدارچی همیشه آرام و سر به زیرش را خوب به خاطر دارم. آنجا پنجره هایی بزرگ داشت و در زیر قاب همه پنجره ها قفسه های کتاب قرار داشت که بچه ها راحت دستشان برسد که کتاب بردارند. فضای ( کانون ) پر بود از میز ها و صندلی های رنگارنگ که آن موقع ها روی آنها جا میشدم. انقدر به آنجا میرفتم و کتاب امانت می‌گرفتم که نامم را در بین نامهای کتاب خوان ترین ها روی بنر نوشتند و همیشه (حتی حالا) همین موضوع از بزرگترین افتخاراتم محسوب می‌شود. یک روز که به محله قدیمی مان رفته بودیم ( کانون ) را دیدم. درش بسته بود و لامپ ها خاموش. سرم را به شیشه چسباندم تا داخلش را ببینم. هنوز همان میز و صندلی ها بودند. همان کتاب های رنگارنگ، مرتب کنار هم چیده شده بودند. دلم پر کشید به کودکی هایم. حس کردم چقدر صندلی ها کوچک شده اند...‌ نگو که من بزرگ شده ام. غمی بزرگ روی دلم نشست. من برعکس همه بچه ها که آن روزها دوست داشتند بزرگ شوند، چنین آرزویی نداشتم. از همان لحظه ای که در آن بودم راضی و خوشحال بودم چون کودکی ام در میان کتابها ( همان جایی که به آن تعلق داشتم) می‌گذشت. این روز ها اما فکر میکنم باید خودم را بیرون بکشم از اینهمه حواشیِ بزرگ شدن. باید بروم بغل کتاب های دوست داشتنی ام. باید کودکی کنم.... ✍ معصومه امین رستمی
آنچه مهم است این است که تاب بیاوریم و صبر کنیم تا به چشم خود ببینیم که استعداد بی همتای انسان در اوج تلاش و کوشش چگونه یک پایان غم انگیز را به پیروزی عظیم و یک وضعیت بحرانی را به فتحی پیروزمندانه بدل می کند.... 📚انسان در جستجوی معنا 🖋ویکتور فرانکل
چندبار گفته‌ام شما خوشبخت باشید ولی نگذارید دیگران چیزی بدانند، خوشبخت‌ها باید در سوراخ‌ها بخزند و خودشان را جمع و جور کنند آدم‌های خوشبخت هم باید مانند تبهکارها پنهان باشند شما مثل کرم شب‌تاب هستید، اگر زیاد بدرخشید، زودتر پا بر سرتان می‌گذارند. 📚مردی که میخندد 🖋ویکتور هوگو