حَنین
#یادآوری وقتی که اضطراب آینده و غم گذشته رهایت نمیکند یک لحظه به این فکر کن که اگر خدا خیری برایت
#یادآوری
به تو حسادت میکنند تو مکن
تو راتکذیب میکنند آرام باش
تو را میستایند فریب مخور
تو رانکوهش میکنند شکوه مکن
مردم از تو بد میگویند اندوهگین مشو
همه تو را نیک میخوانند مسرور مباش
آنگاه از ما خواهی بود.
این حدیثی بود که همیشه در قلب من وجود داشت ( از امام پنجم )
(وصیتنامه شهید بابک نوری هریس)
مثل همیشه به سمت خانه دخترش پر کشید. در که باز شد، چشم های کوثرش را گریان دید. قلب مقدسش لرزید.
علت اشک های حبیبه اش را پرسید.
-- : « پدر جان! طفلی که در رحم دارم، با من حرف هایی میزند که جگرم را پاره میکند...»
--: « چه جای تعجب ؟ تو هم وقتی در رحم مادرت بودی با او سخن میگفتی میوه دلم! مگر طفلت چه میگوید جانِ پدر که اینطور بارانی شدی؟ »
--: « آخر بابا جان من مادرم را دلداری میدادم و آرامَش میکردم، اما این طفل هر دم ندا میدهد: أنا المظلوم یا أُمّاه.... أنا العطشان.... أنا العریان..... »
قلب پدر فشرده شد.
هر دو در آغوش هم گریستند، فرشتگان آسمان هم....
لحظه ای بعد کوثر خلقت با کلامِ بهترین مرد عالَم آرام گرفت، وقتی که شنید صاحبِ این ندای حزین روزی کشتی ِ نجات امت پدر، خواهد شد و به اندازه بال مگسی گریه بر او و غربتش، سیاهی قلبهای عاشقانش را به سپیدی و پاکی مبدَّل خواهد کرد....
#یا_مبدِّل_السیئاتِ_بالحسنات
توی کتاب "دیوانه وار" نوشته بود رنج را دوست ندارم و هرگز دوست نخواهم داشت اما باید قبول کنم آموزگاری بزرگ است!
ولی این دیالوگِ اوس موسی:
امام رضا هرکی رو یجوری دعوت مُکُنه، اومد درِ خانهتان در زد نفهمیدی، به شیشه زد نفهمیدی، آخرش یه قلوهسنگ کوبوند تو سقفِ خانهتان که بیا مو کارِت دِروم:)))
برای کسی مثل من که حرف هایش به جای بر زبان آمدن، می آیند توی دستهایش و مجبور است قلم را بگیرد و آن ها را بنویسد، اینکه کسی یا کسانی آن حرف ها را بخواند یعنی یک جور هایی شبیه حس پرواز....
همان اصطلاح قلبْ قلبی شدنِ دهه هشتادی ها...
همان امید به زنده بودن و نوشتن....
به لطف و مدد خداوند
و با حس خوبِ تزریق شده به جانم از تشویق های عزیزانم برای نوشتن،
دو مطلب « غول صورتی » و « سی سالگی » به قلم بنده در شماره سی و چهارمِ مجله خانواده محور، صمیمی و جذاب ِ شمیم آشنا ( صفحات ۸ و ۹ ) چاپ شد.
شما را به مطالعه دعوت میکنم.👇
🖊🌱
زندگی شاید همینه؛
کنار اومدن با چیزی که نمیتونیم تغییرش بدیم،
دوست داشتن چیزی که همین حالا وجود داره،
و ساختن چیزی که هنوز نیومده...
(وسطی ها)
اکثر مردم در بیشتر مواقع درباره بچه های اول و آخر صحبت میکنند. مثلاً اینکه تولد اولین بچه شان چقدر برایشان عجیب و شگفت انگیز بوده و تازه آن ها را وارد دنیای والد بودن کرده یا اینکه چقدر ناشی و کارنابلد بودند که مدت ها میگذشت تا دستشان بیاید تا مثلاً کدام مارک شیرخشک یا پوشک به بچه شان میساخته و از این قبیل خاطرات مشترک و در عین حال عجیب!
یا درباره بچه های آخر یک جور دیگر حرف میزنند و برایش اسم های جورواجور بکار میبرند مثلاً ته تغاری، زنگوله پای تابوت، عصای پیری و از اینجور چیزها ....
جوک ها و متن های احساسی درباره بچه های اول و آخر هم که بماند. آنقدر زیاد و متنوع هستند که خسته ات میکنند.
اما من دوست دارم درباره بچه های وسط صحبت کنم. همان ها که نه اولین بار بوده که والدینشان را والد کرده اند و نه آخرین بار است. طفلکی ها مانند پلی هستند این وسط که وسایل بچه بزرگتر را به آخری میرسانند. هم باید احترام اولی را حفظ کنند و هم مراقب آخری ها باشند. هم بزرگترِ ته تغاری خانه هستند و هم کوچکتر بچه ارشد. یک جور هایی توی یک کشمکش دوطرفه بزرگ میشوند. یاد میگیرند برای بچه آخری مادری/ پدری کنند و برای بچه اولی، یک کوچکترِ حرف گوش کن بشوند.
دوچرخه بچه اول بهشان به ارث میرسد ولی ته تغاری دیگر افتخار نمیدهد تا از همان دوچرخه استفاده کند و به خودشان می آیند و میبینند که فقط آنها بوده اند که دوچرخه دست دوم سوار شده اند.
با اینکه تا به حال کسی اسم خاصی رویشان نگذاشته اما میشود گفت این وسطی های مظلوم، همدم همه اهل خانه هستند، سنگ صبور بچه های اولی و آینه عبرت و کوه تجربه برای آخری ها. جبران کننده کمبود های اولی ها و تمام کننده خوبی های آخری ها.
دوست دارم به آن ها بگویم : آهای وسطی های دوست داشتنی! اگر شما نبودید اولی و آخری معنایی نداشت. وجود شماست که اول و آخر را تعیین میکند. لبخند شماست که در خانه به همه چیز تعادل میبخشد و درست مینشیند وسط قلب زندگی و دلگرمی اهل خانه میشود. وجود شما به تنهایی پر از ارزش و عشق است.
✍ معصومه امین رستمی
وقتی انگیزه ای برای ادامه این زندگی نداشتی، به نسخههای دیگه ای از خودت در آینده فکر کن و به اونها فرصت زیستن بده🤍