شهید شدن!
حسرت این روزهای خیلی ها!
بعضی از شدت دلتنگی برای عزیزانِ سفر کرده شان،
بعضی بخاطر فدا شدن در راه دین،
بعضی از خشم از دشمن،
بعضی از شدت هجوم مشکلات زندگی،
بعضی هم بخاطر دیده شدن
آرزویش میکنند....
از دیدِ من همه اش قشنگ است
هر طوری و با هر نیتی که آرزویش کنی قشنگ است....
چون فهمیده ای هیچ جایی بهتر از آغوش خدایت نیست ...
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
حَنین
شهید شدن! حسرت این روزهای خیلی ها! بعضی از شدت دلتنگی برای عزیزانِ سفر کرده شان، بعضی بخاطر فدا شدن
آرزوی شهادت برای مادر ها هم عجیب است!
از یک طرف شوق پر کشیدن و فدا شدن! از یک طرف عشق به فرزندان و نیازشان به مادر....
گاه این یکی میکشد و گاه آن یکی....
تا کدام پیروز شوند:)
(ابوعلی خلیل)
شنیدم بالاخره به آرزویت رسیدی.
راستش را بخواهی سوختم از این حجم دلتنگی که در تشییع جنازه قهرمان زندگی ات، در چشمانت پیدا بود. یک عمر محافظت از سید حسن نصرالله را بر عهده داشتی حتی در تشییعش... همراهِ این گل ها که روی سر مردم میریزی کاش سوزِ آه دلت را هم بین ما تقسیم میکردی، این بارِ غم را تنها روی شانه هایت حمل نکن ابوعلی....
از همان لحظه که تصویر غم زده اما پر از صلابتت را کنار تابوتِ مقتدایت دیدم فهمیدم تو هم با سید، شهید شده ای.
از تو فقط جسمی دلتنگ و روحی زخمی از فراق باقی مانده بود... آه دلت اعماق قلب ها را سوزاند.
شنیدم که حالا دیگر روحت به آسمان ها سفر کرد و رسم عاشقی را به جا آورد.
حتما سیدحسن به دنبالت آمده و این بار او تو را در حفاظت کامل به بهشت خدا برده است....
وصال با شهید سید حسن نصرالله و دیدار روی اباعبدالله علیه السلام مبارکت باشد.
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
(عبرتهای مادرانه)
به چشم های کوچکش که برق میزنند نگاه میکنم. پر از معصومیت و امید است. نه میداند الان چند شنبه است نه خبری از روزهای ماه دارد. نه میفهمد جنگ چیست و نه دغدغه ای برای آینده اش دارد. تمام توکل و تکیه اش به من است و پدرش. همینکه شکمش سیر باشد و جایش خشک، انگار خوشبخت ترین آدم روی زمین است. طوری از این نعمت میخندد که وقتی میبینی اش تمام غمهایت را فراموش میکنی. سرخوشانه و در حال روروئک سواری از خودش صداهای جدید اختراع میکند. لحظه ای به حالش غبطه میخورم. بار غصه هایی که شانه هایم حملشان میکنند و لحظه ای نمیشود که بر زمین بگذارمشان را به یاد می آورم. نمیدانم فردا چه چیزی در انتظار من و اوست.... راستی مگر قبل از این جنگ میدانستم آینده را؟؟؟
چرا هر چه بزرگتر شدم بیشتر خودم را همه کاره دانستم؟
کاش من هم مثل دخترم همینکه خدایم را دارم و او روزی مرا میرساند و مراقبم است برایم از تمام جهان کافی باشد...
#حسبنا_الله_و_نعم_الوکیل
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
#تصور_کن
پلک های ظریفش روی هم اند.
معلوم است که شیرش را خورده و خوابش عمیق شده.
مادر دست از تاب دادن گهواره برمی دارد.
رقیه میخواهد با علی بازی کند.
اما مادر انگشت اشاره اش را روی لب هایش میگذارد و میگوید: «هیس! بگذار کمی بخوابد عزیزم»
لحظه ای بعد پدر پرده خیمه را کنار میزند:« رباب جان! باید حرکت کنیم، علی را در آغوش بگیر، دور نیست که به مقصد برسیم.»
و ناگهان دلهره به قلب بانو رباب هجوم میآورد.
علی همچنان در خوابِ ناز است...
دخترها داشتند توی هیات سینه میزدند.
آمد و گفت :« مامان! دیگه خسته شدم، میشه همونجا بشینم؟»
گفتم:« آره مامان جان همونجا بشین!»
ناگهان دلم لرزید.
نکند توی شلوغیِ آخر هیأت زیر دست و پا بماند این خاله ریزه....
فوراً دلِ بهانه گیرم روضه خوان شد.
رقیه جان!
نکند زیر دست و پا مانده بودی....
_ شده تا حالا نتونی به نوزادت نگاه کنی؟
_ آره! وقتیکه بردمش همایش شیرخوارگان حسینی....لباس سبز تنش کردم....و روی دستم خوابید...و سرش افتاد ....و سفیدی گلوش پیدا شد....
#آه_یا_رباب