(عبرتهای مادرانه)
به چشم های کوچکش که برق میزنند نگاه میکنم. پر از معصومیت و امید است. نه میداند الان چند شنبه است نه خبری از روزهای ماه دارد. نه میفهمد جنگ چیست و نه دغدغه ای برای آینده اش دارد. تمام توکل و تکیه اش به من است و پدرش. همینکه شکمش سیر باشد و جایش خشک، انگار خوشبخت ترین آدم روی زمین است. طوری از این نعمت میخندد که وقتی میبینی اش تمام غمهایت را فراموش میکنی. سرخوشانه و در حال روروئک سواری از خودش صداهای جدید اختراع میکند. لحظه ای به حالش غبطه میخورم. بار غصه هایی که شانه هایم حملشان میکنند و لحظه ای نمیشود که بر زمین بگذارمشان را به یاد می آورم. نمیدانم فردا چه چیزی در انتظار من و اوست.... راستی مگر قبل از این جنگ میدانستم آینده را؟؟؟
چرا هر چه بزرگتر شدم بیشتر خودم را همه کاره دانستم؟
کاش من هم مثل دخترم همینکه خدایم را دارم و او روزی مرا میرساند و مراقبم است برایم از تمام جهان کافی باشد...
#حسبنا_الله_و_نعم_الوکیل
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
#تصور_کن
پلک های ظریفش روی هم اند.
معلوم است که شیرش را خورده و خوابش عمیق شده.
مادر دست از تاب دادن گهواره برمی دارد.
رقیه میخواهد با علی بازی کند.
اما مادر انگشت اشاره اش را روی لب هایش میگذارد و میگوید: «هیس! بگذار کمی بخوابد عزیزم»
لحظه ای بعد پدر پرده خیمه را کنار میزند:« رباب جان! باید حرکت کنیم، علی را در آغوش بگیر، دور نیست که به مقصد برسیم.»
و ناگهان دلهره به قلب بانو رباب هجوم میآورد.
علی همچنان در خوابِ ناز است...
دخترها داشتند توی هیات سینه میزدند.
آمد و گفت :« مامان! دیگه خسته شدم، میشه همونجا بشینم؟»
گفتم:« آره مامان جان همونجا بشین!»
ناگهان دلم لرزید.
نکند توی شلوغیِ آخر هیأت زیر دست و پا بماند این خاله ریزه....
فوراً دلِ بهانه گیرم روضه خوان شد.
رقیه جان!
نکند زیر دست و پا مانده بودی....
_ شده تا حالا نتونی به نوزادت نگاه کنی؟
_ آره! وقتیکه بردمش همایش شیرخوارگان حسینی....لباس سبز تنش کردم....و روی دستم خوابید...و سرش افتاد ....و سفیدی گلوش پیدا شد....
#آه_یا_رباب
هدایت شده از شمیم آشنا
#اشک
🔸سلاح زن
▫️وقتی گزارش نماز جمعه خشم و نصر را دیدم، با مفهوم جدیدی آشنا شدم؛ یا شاید بهتر است بگویم با یک مدل جدید از «اشک»!
خانمی که به پهنای صورت اشک میریخت و از رشادتهای دلیرمردان ایران تشکر میکرد، به خبرنگار گفت: «اینا اشکِ افتخاره...»
چند بار فیلم را به عقب بردم تا واضحتر بشنوم، خودش بود:«اشک افتخار!». اسمی دوستداشتنی داشت. شاید اشک افتخار، نوعی گریه باشد که در آن سرت را بالا میگیری و از شدت حماسههایی که به چشم دیدهای، زبانت بند آمده از وصف خوشحالیات! به خاطر به جا آوردنِ شُکرِ زندگی در سرزمینی که مردمانی بسیار غیور دارد و وطنی که حاضری جانفدایش باشی و حالا اشکهایت میریزند تا جوشش احساساتت را نشان بدهند. از آن اشکها که زنانهترین حسها را در خود دارند.
همانطور که با خانمی که در تصویر میدیدم، اشک میریختم فکر کردم که نکند بچههایم اشکهایم را ببینند و ته دلشان تَرَک بردارد، اما همین که خواستم اشکهایم را پاک کنم، صدایی توی سَرم گفت: «نه! دست نگهدار! نباید پاکشان کنی! بگذار بچهها اشکهایت را ببینند، آخر اینها اشک افتخارند.... بچههایت باید ببینند که از شکوه و اقتدار این سرزمین گاهی باید اشک ریخت، همانطور که باید گاهی فریاد شادی سر داد».
«اشک افتخار» نصیب هر زن و مردی نمیشود؛ اشکی که نشانه عظمت و قدرت و صلابت است را نباید مخفی کرد!
اشکی که بعد از آن قویتر از قبل شدهای را نباید پاک کرد! باید آن را با قدرت به همه نشان بدهی و توی صورت دشمنت بکوبانیاش! تا بداند تو زنی هستی که در اوج احساس هم میتوانی نابودکننده قدرت پوشالیاش باشی!
شاید باید مفهوم جدیدی برای این جمله عامیانه که میگوید:« گریه، سلاح زن است» نوشت: « گریه سلاح زن است اما از نوع اشک افتخارش! گریهای که تیر میشود و توی گلوی دشمن فرو میرود و راه نفسش را میبندد! گریهای که از سر ترس و پریشانی نیست و غیرت مردان را به جوش میآورد. از جنس همان گریههای حماسیِ بانوی قهرمان کربلا ....».
✍️ معصومه امین رستمی
🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃
🌐 shamiim.ir
🆔 @Shamimeashena
(آرزو)
محرم که میشود پسرم را در هیبتِ (قاسم ابن الحسن) فرض میکنم،
مثل سالهای قبل که (علی اصغرم) بود.
هی به قربان زور بازویش میروم و مردِ خانه صدایش میزنم.
قد و بالایش را نگاه میکنم...
و او را در حال جنگ با دشمنان خدا تصور میکنم.
لحظه ای را میبینم که دارد تیر های تفنگش را یکی یکی به قلب صهیونیست ها فرو میبرد
و نفسشان را قطع میکند.
بعد در صحنه ای دیگر
بزرگ شدنش را،
(علی اکبر شدنش) را
به تصویر میکشم.
وقتی که
موهای سر و صورتش درآمده و مردی کامل شده است.
دارد توی جلسه ای مهم و امنیتی
حفاظت از جانِ موعودِ عالم را
با همرزمانش بررسی میکند
و یادش می آید که
مادرش از کودکی (سردارِ سپاهِ امام زمان) خطابش میکرد...
و بعد چهره ای از پیری اش توی ذهنم مجسم میکنم.
قلبم تیر میکشد اما آرامم....
زیرا محاسن پسرم در راه ولیِّ خدا سفید شده...
دیگر آرزویی ندارم...
حالا دیگر به او اجازه می دهم (شهادت) را آرزو کند...
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
میشود
فقط سه سالت باشد و
گریه هایت
بشود کابوس دشمن...
و کاخ ظلمش را روی سرش خراب کند...
آنقدر که هزاران سال بعد هم صدایش شنیده شود...
#رقیه_خاتون