eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
ای پسر مکه و منا! ای پسر زمزم و صفا! ای فرزند آنکه با ملائکه آسمان نماز گزارْد... ای فرزند آنکه بینی گردن‌کشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند... ای پسر کسی که به اندازه چشم بر هم زدنی به خدا کفر نورزید... ای فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان .... ای زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگان... ای فرزند آن کس که پرده حریمِ حُرمت او را دریدند... و اموال او را به غارت بردند.... و افراد خانواده او را به زنجیر اسارت کشیدند... ای فرزند آن کس که او را با قتلِ صبر (۱) کشتند.... جانِ تمام عاشقانتان به قربانِ آن سلام و فرستنده اش که شما مأمور به ابلاغ آن شُدید!(۲) https://eitaa.com/haninketab (۱)بماند که قتل صبر چیست..... فقط خدا کند دروغ باشد! (۲) امام حسین علیه السلام خطاب به فرزندشان علی ابن حسین علیه السلام ،ساعاتی پیش از شهادت: « فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.»
توی اون لحظات غریبی اونجا که دیگه آخرِ همه غمای عالم بود اونجا که آخر دنیا بود یاد ما بودی.... به ما سلام رسوندی.... می‌دونستی ما قراره یه روز به دنیا بیایم و بیقرار تو باشیم....
دارم خجالت میکشم از این که انسانم....
( ایلاف) مثلاً الان میرود دم در خانه دوستش تا فوتبال بازی کنند. خواهرش ایلاف هم دارد جلوی خانه روی زیر اندازی که پهن کرده، توی فنجان پلاستیکیِ خاله بازی اش برای دخترک همسایه چایِ نامرئی می‌ریزد و از شیرینی های مرباییِ مصنوعی اش به او تعارف میکند. مثلا مادرش همین موقع ها در حال پختن شام امشب است تا وقتی پدر می‌رسد خوب مقلوبه اش دَم شده باشد و زود سفره غذایشان پهن باشد. خوب نیست با آن همه خستگی کار منتظر غذا بماند. مثلاً بعد از فوتبال با دوستش یک سر به بقالیِ سر کوچه می‌روند و دو تا یخمک آلبالویی میخرند و بعد آن را روی گونه هایشان میگذارند و با خنکایش خودشان را خنک میکنند.... اما الان او توی یک صف شلوغ و خسته ایستاده و قابلمه ای در دست دارد. از وقتی پدر رفته حالا او باید خواهر و مادرش را سیر کند‌. توی دلش هی صلوات میفرستد که قابلمه اش خالی برنگردد. اگر قابلمه اش پر شود شاید امشب مادر دیگر توان داشته باشد محکم بغلش کند و از شدت ضعف نمازش را نشسته نخواند. شاید امشب ایلاف دوباره بتواند بخندد و بساط خاله بازی را به راه بیندازد. توی همین فکر ها بود که صف از هم پاشید. گرد و خاک شد و همهمه. یکی گریه میکرد و دیگری فریاد می‌زد. یکی دعا میکرد و یکی نفرین.‌‌..یکی از حال می‌رفت و دیگری توی سرش میزد....او اما سکوت کرده بود... دیگر نمی‌دانست برای این حجم از غم چطور واکنش نشان داد....صدای ایلاف پیچید توی سرش:« داداش دعا میکنم با غذا برگردی...» آرزو کرد که ای کاش خودش را جایی گم و گور میکرد تا دوباره با قابلمه خالی پیش ایلاف و مادر برنگردد.... پاهای بی رمقش را کشاند به سمت چادرشان. مادر جلوی چادر نشسته بود و چشمهایش به جایی نامعلوم توی آسمان خیره شده بود. ایلاف روی پای مادر به خواب رفته و گوشه روسری مادر، صورتش را پوشانده بود.... تمام تنش از شدت درد لرزید. قابلمه از توی دستهایش روی زمین افتاد. ایلاف دیگر گرسنه نبود! ✍ معصومه امین رستمی https://eitaa.com/haninketab
کتابی که مثل قلبِ راویِ داستانش شرحه شرحه شده بود، بالاخره تمام شد... این کتاب به زوج های جوانی که در ابتدای راه هستن توصیه میشه👌
🌱
«تیغیم و نمی‌ بُریم، ابریم و نمی‌ باریم...»
هدایت شده از اِقرَاء .
*
( امین رستمی ) از کودکی همیشه توی مغزم این سوال رژه می رفت که چرا نام خانوادگی ما خودش یک نام و نام خانوادگی مستقل است! اصلا چرا آنوقت که داشتند شناسنامه ها را درست میکردند فامیلیِ عمویم شد (امین) و پدرم شد (امین رستمی) چالش های خاص خودش را هم داشت این فامیلی! هر کس هر جور که میخواست صدایمان میزد: یکی می‌گفت(امینی)، یکی می‌گفت (رستمی)، یکی هم خودش را راحت میکرد و می‌گفت (امین)! دلم میخواست خفه کنم آن کارمند بانک را که گفت ( امیرحسینی)! حتما چیزی توی گوش هایش بوده یا نمیدانم گوشش کیپ بوده حتما‌‌. آخر چطور توانستی از دل امین و رستم، امیرحسینی بکشی بیرون مرد؟ یادم نیست چند ساله بودم که از پدرم پرسیدم چرا ما (امین) نیستیم؟ (امین رستمی) یک تریلی لازم دارد برای خودش! بعد هم گفتم که اگر بزرگ شوم حتما فامیلی ام را عوض میکنم، یا رستمش را می اندازم و به امینِ خالی بسنده میکنم یا امینی فر میگذارم که باکلاس هم باشد! نمیدانم چرا (فَر) به چشمم با کلاس می آمد. روزها گذشت و بزرگ شدم و توی گیر و دار زندگی اصلا یادم رفت که میخواستم فامیلی ام را دستکاری کنم... البته دردسر های این کار هم باعث شد این نقشه را ببرم توی اندرونی ذهنم و بگذارمش توی یک صندوق و دَرَش را سه قفله کنم! اما حالا که بزرگتر (!) شدم پذیرفتمش‌. دیگر برایم مهم نیست که وقتی به کسی پیام میدهم و میگویم (امین رستمی هستم) اول فکر کند که یک آقا امینِ رستمی هستم😊 و بعد که نام کوچکم را فهمید، عذرخواهی کند و منم یک لبخند بزنم و بس! امینی و رستمی را هم کنار گذاشته ام. هر جا که میروم خودم را (امین رستمی) معرفی میکنم. فکر میکنم تعصبِ پدرم روی نامی که اجدادش انتخاب کرده اند خیلی قشنگ است. میخواهم این تعصب برایم بماند! مگر توی ایران چند تا (امین رستمی) داریم؟ میخواهم من یکی از آنها و از نوعِ (معصومه) اش باشم.😊 ✍(همان که اسمش هزار بار توی متن آمد) https://eitaa.com/haninketab
چه جای گلشنِ عالم که باغِ هفت جنان طُفیلِ روضهٔ سلطان دینْ ابوالحسن است.... 🌱🤍