حَنین
(خدا رها نمیکند!)
بَند بَندِ وجودش را یک جمله فراگرفته است: «الحمدلله رب العالمین»
در تمامِ دو دقیقه و دوازده ثانیه فیلم نگذاشته ذره ای حزن، استیصال و ترس توی صدایش، چشمهایش و کل وجودش نمایان شود.
لبخندِ قدرتمند روی لبهایش تمامِ موشک ها و بمب ها و تانک ها را به مسخره گرفته است.
یک پانزده ساله و یک هفده ساله اش را از دست نه، بلکه به دست آورده و خیالش از بابتِ آن دو راحت است.
زیرا شک ندارد که در بهشت منتظر دیدارش هستند!
نگرانِ بقیه شان است که عاقبت به خیر شوند.
آخر در راه اخلاق و حفظ قرآن تربیتشان کرده است.
اطمینان به وعده نصرت الهی پاهایش را استوار کرده است که پیش برود....
آیاتِ روشن ِ قرآنِ خدایش برایش کافیست...
حتما اشکهایش را کسی ندیده...
و دلتنگی هایش را در تاریکی شبها در گوش ستارگان نجوا کرده است...
و این همان زنی است که حیات میبخشد و ادامه میدهد....
همان که خار میشود و توی چشمهای دشمنان خدا فرو میرود!
همان که مرگ را به بازی میگیرد و آن را حیاتی برتر میداند!
همان که دارد کفشهایش را روی حلقومِ ظالمانِ جهان میفشارد تا نفسش را قطع کند...
او یک «زن» است
همان که باید باشد!
#الحمد_لله_رب_العالمین
✍ معصومه امین رستمی
حَنین
#یادآوری اونقدر آدما قبل من و تو غصه خوردن، لب پنجره نشستن، عاشق شدن، فارغ شدن، فحش دادن... اونقدر
#یادآوری
بهشت یا جهنم ،
جاییست سراسر از آینه ،
به هر طرف نگاه کنی
با خودت روبرو میشوی !
آقاجان سلام!
امیدوارم حالتان خوب باشد...
ملالی نه که نباشد اما دوریتان هم یکی از آنهاست...
دوری که نه! ندیدنتان...
دور پنداشتنتان....
این هم از بی معرفتیِ ماست!
آقاجان!
باباجان!
اینکه لابلای روزمرگی ها گمتان کردیم...
اینکه بیخیالتان شده ایم...
اینکه تمامِ حرکتی که برایت کرده ایم همان دعای فرج بعد از نمازمان است...
اینکه به انتظار شما نشسته ایم نه ایستاده....
اینکه هر چه فکر میکنم نمیدانم در کجا به دردتان خورده ام....
اینها همه دلمشغولی های روزهای من است...
اما اینکه ندیده دوستتان دارم را،
اینکه شما را توی خیالم تصور میکنم را،
اینکه این خیال غرق لذتم میکند را،
اینکه شما قطعا دوستم دارید را،
نمیتوانم منکر شوم.....
اینکه میبخشی همه هیچ بودنم را هم همینطور!
آقاجان!
دست من کوتاه است!
چشمهای دلم کم سو ست....
پاهای روحم توی مرداب دنیا فرو رفته ....
خودت دستم را بگیر و به دامانِ عشقت برسان....
✍ معصومه امین رستمی
حَنین
آقاجان سلام! امیدوارم حالتان خوب باشد... ملالی نه که نباشد اما دوریتان هم یکی از آنهاست... دوری که
.
..
میخواستم که از #تو بگویم تمامِ عمر
دنیا خلافِ آنچه که میخواستم گذشت....
.
..
زنی به نام وطن
بیا بیا که بخوانیم شعرهایش را
و بشنویم زبان غزلسرایش را
زنیست آنکه اساطیر گفتهاند از او
زنیست آنکه نوشتند ماجرایش را
زنی به نام وطن صبح زود میخواند
به گوش مسجد هر شهر ربنایش را
چه مادرانه در آغاز روز میبندد
به روی بازوی هر پهلوان دعایش را
روانه میشود و میرود به لاهیجان
که باز دم بکند صبح زود چایش را
سری به کوه دماوند میزند حتما
و خواهرانه اتو میکند قبایش را
به سمت شهر ابرکوه میرود بشکوه
به دست سرو کهن میدهد عصایش را
به قم میآید و کنج رواق آیینه
پر از هوای حرم میکند هوایش را
به سوی نقش جهان، راستای مسگرها
میان دیگ مسی میپزد غذایش را
نشسته پای غزلهای تیشۀ فرهاد
شنیده از نفس بیستون صدایش را
دوباره آمده برنو به دست تا لب مرز
که باز اهرمن آورده اژدهایش را
به حافظیه و خوبان پارسیگویش
رسانه مژدۀ رندان پارسایش را
اذان ظهر شد و مسجد نصیرالملک
شنیده است صدای خدا خدایش را
نشسته بعد اذان پشت دار قالیچه
که رج به رج همۀ شهر و روستایش را...
کشیده نقشۀ زیبایی از شب اروند
و بافته بَلَم و لنج و ناخدایش را
شبیه نقشۀ گلریز قالی تبریز
چه خوب بافته ایران و جایجایش را
غروب مویهکنان میرود به چزابه
دوباره روضه گرفتهست کربلایش را
وجب وجب همۀ دشت فکه را گشته
مگر بیابد از این خاک آشنایش را
شب است، میرود آرام روی کوه سهند
که بشنویم همه شور لایلایش را
دوباره بقچهای از درد دل بغل کرده
که باز گریه کند مشهدالرضایش را
مرور میکند از خاطرات گوهرشاد
صدای چادر در خاک و خون رهایش را
مرور میکند از داغ شیخ فضلالله
تکانِ صندلیِ دار پیش پایش را
مرور میکند از دورۀ رضاخانی
وفور قحطی و دزدان بیحیایش را
مرور میکند اندوه رفتن بحرین
و کودکانِ از آغوش خود جدایش را
گذشته دورۀ تاریک گوشهگیر شدن
نگاه کن که ببینی بروبیایش را
که تار مویی از او کم نمیشود دیگر
بغل گرفته شهیدان جانفدایش را
::
وطن! به زندگی مادرانهات سوگند
جهان بدون تو گم میکند صفایش را
اگر بهای شکوفایی تو جان من است
بگیر جان مرا، میدهم بهایش را
مرا هجا به هجا در بغل بگیر وطن
شبیه دفتر شعری که بیتهایش را
✍🏻 #فائزه_امجدیان