eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنین
آقاجان سلام! امیدوارم حالتان خوب باشد... ملالی نه که نباشد اما دوریتان هم یکی از آنهاست... دوری که
. .. میخواستم که از بگویم تمامِ عمر دنیا خلافِ آنچه که میخواستم گذشت.... . ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زنی به نام وطن بیا بیا که بخوانیم شعرهایش را و بشنویم زبان غزل‌سرایش را زنی‌ست آن‌که اساطیر گفته‌اند از او زنی‌ست آن‌که نوشتند ماجرایش را زنی به نام وطن صبح زود می‌خواند به گوش مسجد هر شهر ربنایش را چه مادرانه در آغاز روز می‌بندد به روی بازوی هر پهلوان دعایش را روانه می‌شود و می‌رود به لاهیجان که باز دم بکند صبح زود چایش را سری به کوه دماوند می‌زند حتما و خواهرانه اتو می‌کند قبایش را به سمت شهر ابرکوه می‌رود بشکوه به دست سرو کهن می‌دهد عصایش را به قم می‌آید و کنج رواق آیینه پر از هوای حرم می‌کند هوایش را به سوی نقش جهان، راستای مسگرها میان دیگ مسی می‌پزد غذایش را نشسته پای غزل‌های تیشۀ فرهاد شنیده از نفس بیستون صدایش را دوباره آمده برنو به دست تا لب مرز که باز اهرمن آورده اژدهایش را به حافظیه و خوبان پارسی‌گویش رسانه مژدۀ رندان پارسایش را اذان ظهر شد و مسجد نصیرالملک شنیده است صدای خدا خدایش را نشسته بعد اذان پشت دار قالیچه که رج به رج همۀ شهر و روستایش را... کشیده نقشۀ زیبایی از شب اروند و بافته بَلَم و لنج و ناخدایش را شبیه نقشۀ‌ گلریز قالی تبریز چه خوب بافته ایران و جای‌جایش را غروب مویه‌کنان می‌رود به چزابه دوباره روضه گرفته‌ست کربلایش را وجب وجب همۀ دشت فکه را گشته مگر بیابد از این خاک آشنایش را شب است، می‌رود آرام روی کوه سهند که بشنویم همه شور لای‌لایش را دوباره بقچه‌ای از درد دل بغل کرده که باز گریه کند مشهدالرضایش را مرور می‌کند از خاطرات گوهرشاد صدای چادر در خاک و خون رهایش را مرور می‌کند از داغ شیخ فضل‌الله تکانِ صندلیِ دار پیش پایش را مرور می‌کند از دورۀ رضاخانی وفور قحطی و دزدان بی‌حیایش را مرور می‌کند اندوه رفتن بحرین و کودکانِ از آغوش خود جدایش را گذشته دورۀ تاریک گوشه‌گیر شدن نگاه کن که ببینی بروبیایش را که تار مویی از او کم نمی‌شود دیگر بغل گرفته شهیدان جان‌فدایش را :: وطن! به زندگی مادرانه‌ات سوگند جهان بدون تو گم می‌کند صفایش را اگر بهای شکوفایی تو جان من است بگیر جان مرا، می‌دهم بهایش را مرا هجا به هجا در بغل بگیر وطن شبیه دفتر شعری که بیت‌هایش را ✍🏻
عشق درآمد از دَرم دست نهاد بر سرم دید مرا که بی‌توام گفت مرا که وایِ تو
امام عسكرى عليه السلام : مٰا مِنْ بَلِيّةٍ إلاّ وَ لَلّه ِ فيهٰا نِعمَةٌ تُحيطُ بِها هيچ گرفتارى و بلايى نيست مگر آن كه نعمتى از خداوند آن را در ميان گرفته است.
~🤍
درد را مزه مزه کن چشمهایت را نبند و یک دفعه قورتش نده، باید ذره ذره طعمش را بچشی..‌. با تمام وجود.‌.. حالا زیر آسیاب حوادث برو! خودت را مچاله نکن! بگذار سنگ رویینِ آسیاب، تمام وجودت را تبدیل کند به ذرّاتی سبکبال ! چِلانده شو و دَم نزن! پا به آتشِ دنیا بگذار بسوز و بخند! آخر تو باید بیاموزی «صبر» را.... همان که تو را آماده می‌کند... برای رویاروییِ نهایی برای وعده ای حتمی برای صلحِ همیشگی برای یاری ولیّ خدا.....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«آنجا که شیاطین، دارالاماره‌ی خویش را در پناه شمشیر ساخته‌اند، آیا چاره‌ای جز جنگ نیز وجود دارد؟ در جهانی اینچنین، دو راه بیشتر وجود ندارد: یا باید با اهل باطل جنگید و آزاد ماند و یا برای برخورداری از دنیا بندگی ارباب ظلم را پذیرفت، و چه بهای سنگینی! آیا هرگز قداره بندهای کافری چون ابوسفیان و معاویه، یزید و صدام، آزادگان را رها خواهند کرد که حیات خویش را بر بنیان رضای حق بنا کنند؟ اگر امام حسین علیه السلام را رها کردند، ما را نیز رها خواهند کرد.» 🌱
داشتم از توی صفحه جعبه جادویی نگاهش میکردم. کسی را که فقط دو تا مردمک چشمهایش قابل مشاهده بود. عجیب است وقتی در تصویر از تماشای بخشهایی محرومیم به بخشهایی دیگر توجه عمیقی پیدا میکنیم. انگار می‌خواهیم چیز جدیدی از آن کشف کنیم و این محرومیت را کنار بزنیم. اینجاست که جذب آن تصویر میشویم و موشکافانه دنبال نشانه ها می‌گردیم. و چشم ها .... زبانِ چشم ها گاهی برّنده تر از زبانِ توی دهان است. فقط باید گوشهای دلت را تیز کنی.... این ویژگی را در مردانِ الهی دیده ام. از عکس‌هایشان.... از چشم‌هایشان.... از مردمک هایِ چشم‌هایشان..... این مردمک ها حرف های زیادی برای دنیا دارند.... ✍ معصومه امین رستمی
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟