eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق درآمد از دَرم دست نهاد بر سرم دید مرا که بی‌توام گفت مرا که وایِ تو
امام عسكرى عليه السلام : مٰا مِنْ بَلِيّةٍ إلاّ وَ لَلّه ِ فيهٰا نِعمَةٌ تُحيطُ بِها هيچ گرفتارى و بلايى نيست مگر آن كه نعمتى از خداوند آن را در ميان گرفته است.
~🤍
درد را مزه مزه کن چشمهایت را نبند و یک دفعه قورتش نده، باید ذره ذره طعمش را بچشی..‌. با تمام وجود.‌.. حالا زیر آسیاب حوادث برو! خودت را مچاله نکن! بگذار سنگ رویینِ آسیاب، تمام وجودت را تبدیل کند به ذرّاتی سبکبال ! چِلانده شو و دَم نزن! پا به آتشِ دنیا بگذار بسوز و بخند! آخر تو باید بیاموزی «صبر» را.... همان که تو را آماده می‌کند... برای رویاروییِ نهایی برای وعده ای حتمی برای صلحِ همیشگی برای یاری ولیّ خدا.....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«آنجا که شیاطین، دارالاماره‌ی خویش را در پناه شمشیر ساخته‌اند، آیا چاره‌ای جز جنگ نیز وجود دارد؟ در جهانی اینچنین، دو راه بیشتر وجود ندارد: یا باید با اهل باطل جنگید و آزاد ماند و یا برای برخورداری از دنیا بندگی ارباب ظلم را پذیرفت، و چه بهای سنگینی! آیا هرگز قداره بندهای کافری چون ابوسفیان و معاویه، یزید و صدام، آزادگان را رها خواهند کرد که حیات خویش را بر بنیان رضای حق بنا کنند؟ اگر امام حسین علیه السلام را رها کردند، ما را نیز رها خواهند کرد.» 🌱
داشتم از توی صفحه جعبه جادویی نگاهش میکردم. کسی را که فقط دو تا مردمک چشمهایش قابل مشاهده بود. عجیب است وقتی در تصویر از تماشای بخشهایی محرومیم به بخشهایی دیگر توجه عمیقی پیدا میکنیم. انگار می‌خواهیم چیز جدیدی از آن کشف کنیم و این محرومیت را کنار بزنیم. اینجاست که جذب آن تصویر میشویم و موشکافانه دنبال نشانه ها می‌گردیم. و چشم ها .... زبانِ چشم ها گاهی برّنده تر از زبانِ توی دهان است. فقط باید گوشهای دلت را تیز کنی.... این ویژگی را در مردانِ الهی دیده ام. از عکس‌هایشان.... از چشم‌هایشان.... از مردمک هایِ چشم‌هایشان..... این مردمک ها حرف های زیادی برای دنیا دارند.... ✍ معصومه امین رستمی
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روضه هایی که از دل شادی ها بیرون کشیده میشوند. پرده اول: داشت با خواهر و برادرش بازی میکرد که در یک لحظه ضربه ای به صورتش خورد. چیز مهمی نبود. توی شلوغی و بدو بدو هایشان یک اسباب بازیِ پلاستیکیِ کوچک خورده بود به گونه اش. سریع هم کبود شد. گل است دیگر. دخترکم ده ماه بیشتر ندارد. پرده دوم: سالها قبل توی این دنیا زندگی میکرد‌‌. از وقتی خیلی کودک بود مادرش رفت پیش خدا. حالا شده بود مثل پدر، هر دو در کودکی طعم بی مادری را چشیدند! طعمی که انگار از پدر به ارث برده بود! محبت های توی دلش را می‌ریخت به پای پدر. پدری که نفرِ اولِ دنیا بود اما همیشه با همه مشغله هایش برای او وقت داشت. پرده سوم: حالا او بزرگ شده بود. بعد از مادری کردن برای بابا، حالا دیگر مادر بچه های خودش بود‌. مردی توی زندگی اش بود که او را عاشقانه دوست داشت. هر دو مرهمِ زخم های هم بودند. پرده چهارم: یک روز صدای همهمه و فریاد در پشت درِ خانه پر از عشقشان، او را کشاند به همانجا که نباید.... بوی دود و چوبِ سوخته به سرفه اش انداخت.... بار شیشه داشت. چادرش را کشید روی سرش...باید کاری میکرد. راضی شد به اینکه بچه هایش هم طعمِ زندگیِ بدون مادر را به ارث ببرند. پرده آخر: همیشه توی روضه شنیده بودم که: « روی مادر نیلی شد...سهم مادر سیلی شد» حالا داشتم روی صورتِ فاطمه زهرای ده ماهه ام یک ذره کوچکش را میدیدم و آه می‌کشیدم... آن هم درست در روزهایی که آن واقعه اتفاق افتاد! فاطمه زهرای خانه من صورتش نیلی شده بود. هر بار که میدیدمش و لبخندی عمیق به صورتم میزد، کبودی گونه اش برایم روضه ای مجسم بود. راستی انگار بعضی تولد ها بوی غم دارند. تولدت مبارک ای پدرِ بهترین بانوی دو دنیا... ✍ معصومه امین رستمی
هدایت شده از Calli_kaaj
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکر که زیر سایه ی توییم🥹 @kaj_calligraphy