من احساس عشق را
تجربه نکردهام،
اما گاهی
حسرت آن دستی را میخورم،
که حسینعلیهالسلام
بر صورت حُر و جُون کشید...
_علیصفاییحائری
#شب_زیارتی
کلام تلخ ولی صادقانه را بپذیر
بهانه است؟ چه بهتر! بهانه را بپذیر
چو برده ای که امیدش به روز آزادیست
صبور باش و به تن تازیانه را بپذیر
پرنده بودن خود را مبر ز یاد ولی
کنون که در قفسی، آب و دانه را بپذیر
نشاط عشق به رنج وجود میارزد
ملال این سفر جاودانه را بپذیر
کسی برای ابد با کسی نمی ماند
زمانه است رفیقا، زمانه را بپذیر..
_فاضل نظری
چقدر خوب بود تو گلِ من بودی،
برای تو یک گلدان کوچک زیبا میساختم، با یک باغچه و حوضی پُر از انار.
خوابت را کنار پنجره آفتاب میدادم و برای صبحانهات هوای تازهی ناب می خریدم ..!!
_افشین صالحی
.
مرا چه شده که بر خاک عزیزانم می گذرم و بر تربت محبوبم سلام می دهم اما جوابم را نمی دهد؟
ای محبوب من !
چه شده که جوابم را نمیدهی؟
نکند عشق من به خودت را فراموش کردهای!
(علی علیه السلام خطاب به فاطمه اش...)
🖤🌱
حَنین
. مرا چه شده که بر خاک عزیزانم می گذرم و بر تربت محبوبم سلام می دهم اما جوابم را نمی دهد؟ ای محبوب م
مَالِي وَقَفتُ عَلَى القُبُورِ مُسَلِّماً
قَبرَ الحَبِيبِ فَلَم يَرُدَّ جَوَابِي
أَحَبـِيـبُ مَا لَـكَ لَا تَـرُدُّ جَـوَابَـنَا
أَنَسِيتَ بَعدِي خُلَّةَ الأَحبَابِ
« رفاقت هجده ساله »
عمر رفاقتمان داشت میرسید به هجده سال. هر بار که همدیگر را میدیدیم حرف هایمان تمامی نداشت. حرف های مشترکی که قبل از دیدنِ همدیگر حتی بهشان فکر هم نکرده بودیم. میگفتیم و میخندیدیم، اشک میریختیم و همدردی میکردیم و چند ساعت بعد با یک حال خوب و خالی از حرف برمیگشتیم سر زندگی مان!
تا در را باز کرد و احوالپرسی کردیم خودم را انداختم روی کاناپه خانه اش. سلانه و سلانه رفت توی آشپزخانه تا کیکی که برایم پخته بود را بیاورد. آمده بودم تا حالش را بپرسم. هم حال خودش را هم فسقلیِ تو راهی اش را. هر چه باشد قرار بود خاله اش بشوم، خاله ای قلابی ولی خیلی نزدیک! درحالیکه سینی چای و کیک را توی دست داشت از توی آشپزخانه آمد بیرون، رفتم جلو که سینی را از دستش بگیرم. متوجه شدم موهای کنارِ شقیقه اش فر خورده و طلایی شده بود. درست در امتداد چشم راستش....بعد نگاهم رفت روی پلکش. متوجه مژه هایِ یکی در میان ریخته اش شدم. نگرانم کرد، میدانستم حتما چیزی شده و گذاشته امروز که می آیم برایم ماجرا را با تمامِ جزئیات بگوید.
آمد و نشست کنارم. آستین تا زده اش را داشت صاف میکرد که متوجه سرخیِ دست راستش شدم. نشانه ها یکی یکی خودشان را نشانم میدادند. جریان را تعریف کرد. گازِ آزاد شده ی داخلِ فِر آتش گرفته بود و یک انفجارِ یک ثانیه ای مو ها، پلک و دستش را سوزانده بود. میگفت خدا رحم کرد وقتی از شدت گرمای داخل فر به عقب پرت شده، به جنین توی شکمش فشاری نیامده....هر چند خیلی ترسیده بود و تا فردای آن روز از کمردردِ ناشی از ترس ، خمیده خمیده توی خانه راه میرفته....
خدا را شکر کردم که بهترین دوستم و بار شیشه اش سالم بودند.
به تقویم توی گوشی ام نگاه کردم تا در اولین فرصت برویم در یک فضای سبز و قدم بزنیم. میخواستم خاطره آن روز فراموشش شود. چشم چرخاندم برای جستجوی روز مناسب.
سوم آذر روی تقویم پر رنگ تر از روزهای دیگر بود. لمسش کردم. پایین صفحه نوشته شد: «شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها»
سرم را از گوشی برداشتم و به چشمهای منتظر دوستم نگاه کردم. او ناخواسته برایم روضه میخوانْد .....
خدا را شکر کردم!
بخاطر اینکه هُرمِ آتش فر گاز کمتر از چند ثانیه بود....
بخاطر اینکه چیز سنگینی روی او نیفتاده بود...
بخاطر اینکه به شکمش فشاری وارد نشده یا مثلاً جسم تیزی به بدنش فرو نرفته بود....
یا اینکه بچه هایش مدرسه بودند و مادرشان را در آن حال ندیدند....
خدا را شکر شوهرش توانست فوراً خودش را به او برساند و دستش را بگیرد ....
و بخاطر اینکه نامحرمی دور و برش نبود...
خدا را شکر فقط گرمای آتش را حس کرده بود نه خودِ آن را....
میتوانست همه چیز خیلی بدتر از اینها باشد، خیلی سوزناک تر و دلخراش تر....همانطور که هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده بود.
دوباره به صفحه گوشی نگاه کردم. دیگر نمیتوانستم درست اعدادِ تقویم را ببینم. اشک ها راهشان را پیدا کرده بودند.
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
هر صبح که خورشید سر بر می آوَرَد
گنجشک های روی درختِ توی حیاط خانه همسایه دنبال بهانه ای برای قیل و قال راه انداختن اند، یکی از آدرس فلان حیاط در خانه فلانی میگوید که جای خوبی برای لانه سازیست، آن یکی به جوجه اش یاد میدهد که چطور در این جمعِ پر از شور و غوغایِ هم نوعان، گلیمش را از آب بیرون بکشد، دیگری هم شاید دارد بلند بلند از جُفتِ مذکّرش گِله میکند که چرا مثل جُفتِ گنجشکِ شاخه بالایی دانه در دهانش نگذاشته ....
صداهایشان را میشنوم.
انگار زبانشان را میفهمم.
هر صبح با هیاهویشان به وجد می آیم.
فقط خدا کند همسایه مان از درختِ حیاطش دل نکند...
اگر زبانم لال قطع کند درخت محبوبم را، دیگر شوقی برای رفتن به لب پنجره نخواهم داشت...
#شبانه_ها
آمد و نشست روی دسته مبل تک نفره ای که رویش لم داده بودم و به جایی که زل زده بودم نگاه کرد. با دست سرم را نزدیک خودش کرد. انگار اصرار داشت صدای قلبش را نشانم بدهد! سرم را محکم به قلبش چسباند. شنیدم. توی سینه اش به جای تالاپ و تولوپ صداهای زیادی شنیدم. صدای موج های دریا، صدای پیانویی غمگین و پر امید، صدای پرنده های آزاد.
توی قلبش جهانی عجیب بود.
جهانی که میشنیدمش.
از خواب پریدم.
دعواهای همیشگی مان آمد جلوی چشمهایم. از من اصرار که:« انقدر بلافاصله بعد از غذا چای داغ را هورت نکش آدمِ حسابی! فکر معده ات نیستی حداقل حواست به تپش قلب های همیشگی ات باشد!» و از او انکار که:« این یک مورد را استثناً دکتر ها اوکی داده اند! چیزی نمیشود!»
فهمیدم!
توی ناخودآگاهم نگران قلبش بودم!
و جهانی که صدایش را از توی قلبش شنیده بودم داشت آرامم میکرد....
#آنه_دیانا
هدایت شده از شمیم آشنا
🖤سلام همراهان آشنا، به مناسبت فرارسیدن ایام سوگواری شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، مجله آشنا شماره ۲۳۹ تقدیم نگاه پر مهرتان می شود🖤
🖤 تو فردترین وحیــدۀ تاریخی
🖤مستورهترین ندیــدۀ تاریخی
🖤از تربـت پنهان تـو معلــوم شده
🖤مظلومهترین شهیدۀ تاریخی
😖 راستی این نسخه از مجله هم متاسفانه چاپ نمیشه
⏰ مهلت شرکت در مسابقه تا دی ماه می باشد
جهت دانلود مجله و شرکت در مسابقه روی لینک زیر کلیک کنید 👇👇👇
https://shamiim.ir/239-2/
🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃
🌐 shamiim.ir
🆔 @Shamimeashena