« رفاقت هجده ساله »
عمر رفاقتمان داشت میرسید به هجده سال. هر بار که همدیگر را میدیدیم حرف هایمان تمامی نداشت. حرف های مشترکی که قبل از دیدنِ همدیگر حتی بهشان فکر هم نکرده بودیم. میگفتیم و میخندیدیم، اشک میریختیم و همدردی میکردیم و چند ساعت بعد با یک حال خوب و خالی از حرف برمیگشتیم سر زندگی مان!
تا در را باز کرد و احوالپرسی کردیم خودم را انداختم روی کاناپه خانه اش. سلانه و سلانه رفت توی آشپزخانه تا کیکی که برایم پخته بود را بیاورد. آمده بودم تا حالش را بپرسم. هم حال خودش را هم فسقلیِ تو راهی اش را. هر چه باشد قرار بود خاله اش بشوم، خاله ای قلابی ولی خیلی نزدیک! درحالیکه سینی چای و کیک را توی دست داشت از توی آشپزخانه آمد بیرون، رفتم جلو که سینی را از دستش بگیرم. متوجه شدم موهای کنارِ شقیقه اش فر خورده و طلایی شده بود. درست در امتداد چشم راستش....بعد نگاهم رفت روی پلکش. متوجه مژه هایِ یکی در میان ریخته اش شدم. نگرانم کرد، میدانستم حتما چیزی شده و گذاشته امروز که می آیم برایم ماجرا را با تمامِ جزئیات بگوید.
آمد و نشست کنارم. آستین تا زده اش را داشت صاف میکرد که متوجه سرخیِ دست راستش شدم. نشانه ها یکی یکی خودشان را نشانم میدادند. جریان را تعریف کرد. گازِ آزاد شده ی داخلِ فِر آتش گرفته بود و یک انفجارِ یک ثانیه ای مو ها، پلک و دستش را سوزانده بود. میگفت خدا رحم کرد وقتی از شدت گرمای داخل فر به عقب پرت شده، به جنین توی شکمش فشاری نیامده....هر چند خیلی ترسیده بود و تا فردای آن روز از کمردردِ ناشی از ترس ، خمیده خمیده توی خانه راه میرفته....
خدا را شکر کردم که بهترین دوستم و بار شیشه اش سالم بودند.
به تقویم توی گوشی ام نگاه کردم تا در اولین فرصت برویم در یک فضای سبز و قدم بزنیم. میخواستم خاطره آن روز فراموشش شود. چشم چرخاندم برای جستجوی روز مناسب.
سوم آذر روی تقویم پر رنگ تر از روزهای دیگر بود. لمسش کردم. پایین صفحه نوشته شد: «شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها»
سرم را از گوشی برداشتم و به چشمهای منتظر دوستم نگاه کردم. او ناخواسته برایم روضه میخوانْد .....
خدا را شکر کردم!
بخاطر اینکه هُرمِ آتش فر گاز کمتر از چند ثانیه بود....
بخاطر اینکه چیز سنگینی روی او نیفتاده بود...
بخاطر اینکه به شکمش فشاری وارد نشده یا مثلاً جسم تیزی به بدنش فرو نرفته بود....
یا اینکه بچه هایش مدرسه بودند و مادرشان را در آن حال ندیدند....
خدا را شکر شوهرش توانست فوراً خودش را به او برساند و دستش را بگیرد ....
و بخاطر اینکه نامحرمی دور و برش نبود...
خدا را شکر فقط گرمای آتش را حس کرده بود نه خودِ آن را....
میتوانست همه چیز خیلی بدتر از اینها باشد، خیلی سوزناک تر و دلخراش تر....همانطور که هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده بود.
دوباره به صفحه گوشی نگاه کردم. دیگر نمیتوانستم درست اعدادِ تقویم را ببینم. اشک ها راهشان را پیدا کرده بودند.
✍ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab
هر صبح که خورشید سر بر می آوَرَد
گنجشک های روی درختِ توی حیاط خانه همسایه دنبال بهانه ای برای قیل و قال راه انداختن اند، یکی از آدرس فلان حیاط در خانه فلانی میگوید که جای خوبی برای لانه سازیست، آن یکی به جوجه اش یاد میدهد که چطور در این جمعِ پر از شور و غوغایِ هم نوعان، گلیمش را از آب بیرون بکشد، دیگری هم شاید دارد بلند بلند از جُفتِ مذکّرش گِله میکند که چرا مثل جُفتِ گنجشکِ شاخه بالایی دانه در دهانش نگذاشته ....
صداهایشان را میشنوم.
انگار زبانشان را میفهمم.
هر صبح با هیاهویشان به وجد می آیم.
فقط خدا کند همسایه مان از درختِ حیاطش دل نکند...
اگر زبانم لال قطع کند درخت محبوبم را، دیگر شوقی برای رفتن به لب پنجره نخواهم داشت...
#شبانه_ها
آمد و نشست روی دسته مبل تک نفره ای که رویش لم داده بودم و به جایی که زل زده بودم نگاه کرد. با دست سرم را نزدیک خودش کرد. انگار اصرار داشت صدای قلبش را نشانم بدهد! سرم را محکم به قلبش چسباند. شنیدم. توی سینه اش به جای تالاپ و تولوپ صداهای زیادی شنیدم. صدای موج های دریا، صدای پیانویی غمگین و پر امید، صدای پرنده های آزاد.
توی قلبش جهانی عجیب بود.
جهانی که میشنیدمش.
از خواب پریدم.
دعواهای همیشگی مان آمد جلوی چشمهایم. از من اصرار که:« انقدر بلافاصله بعد از غذا چای داغ را هورت نکش آدمِ حسابی! فکر معده ات نیستی حداقل حواست به تپش قلب های همیشگی ات باشد!» و از او انکار که:« این یک مورد را استثناً دکتر ها اوکی داده اند! چیزی نمیشود!»
فهمیدم!
توی ناخودآگاهم نگران قلبش بودم!
و جهانی که صدایش را از توی قلبش شنیده بودم داشت آرامم میکرد....
#آنه_دیانا
هدایت شده از شمیم آشنا
🖤سلام همراهان آشنا، به مناسبت فرارسیدن ایام سوگواری شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، مجله آشنا شماره ۲۳۹ تقدیم نگاه پر مهرتان می شود🖤
🖤 تو فردترین وحیــدۀ تاریخی
🖤مستورهترین ندیــدۀ تاریخی
🖤از تربـت پنهان تـو معلــوم شده
🖤مظلومهترین شهیدۀ تاریخی
😖 راستی این نسخه از مجله هم متاسفانه چاپ نمیشه
⏰ مهلت شرکت در مسابقه تا دی ماه می باشد
جهت دانلود مجله و شرکت در مسابقه روی لینک زیر کلیک کنید 👇👇👇
https://shamiim.ir/239-2/
🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃
🌐 shamiim.ir
🆔 @Shamimeashena
هر چقدر هم از فلان جا
و زیبایی هایش بگویی،
آخرش هم نقطهای در اعماق قلبت،
برای #نجف میتپد...
#خانه_پدری
⭕️ تناقضِ خواندن
گاهی تصور میکنیم که با توجه به اینکه بیشتر محتویات کتابهایی که میخوانیم، از یادمان میرود، خواندنشان چندان سودی ندارد، اما همین کتابها به صورت ژرفی در زندگی ما تغییر ایجاد میکنند.
چه مطالعه ما درسی باشد و چه آزاد، چه مطالعه ما در بخش ادبیات داستانی باشد و چه بخش دانش یا تاریخ، همیشه یک هراسی همراه ماست؛ اینکه چند ماه بعد، بهجز کلیاتی مبهم، بقیه کتاب را فراموش کنیم. حتی گاهی از این بابت خجالتزده میشویم و مثلا زمانیکه با کسی که تازه کتاب را خوانده روبرو میشویم، با خودمان میگوییم: ای بابا! من اصلا چیزی درباره کتاب یادم نیست! چرا اینقدر بدحافظهام؟!
کتابها، به خصوص کتابهای شاخص و تاثیرگذار نیامدهاند که یک سری دادههای خام به شما اضافه کنند، آنها آمدهاند که مسیر پردازشهای کلان و شیوه نگرش شما را تغییر بدهند و حتما شما در آینده خواسته و ناخواسته متوجه نقش کتابها در زندگیتان خواهید شد.
درست است! این روزها آدم کتابخوان را حتی تحقیر هم میکنند. اما یک آدم اهل مطالعه باهوش، بعدا یکی دو دهه بعد با اتکا به بازی و رقص شگفتانگیز واژهها در نوشتههایش، قدرت سخنوری، ایجاد ارتباطهای ذهنی غریب بین موضوعات و تبدیلشدن به یک آدم "بینرشتهای" راهش را از بقیه سوا خواهد کرد. پس هراسی از فراموشکردن و جستهگریختهخواندن نداشته باشید، یک کتاب و حتی یک جمله میتواند سرنوشت یک کشور را تغییر بدهد و این تعبیری سادهلوحانه نیست!
|بعضی از پارادوکسهای زندگی مدرن، رشته توئیت دیوید پرل؛ ترجمه در وبسایت یک پزشک|
@ertebatmoaserdini
"دَخَلَ الزَّمَانُ بِنَا وَ فَرَّقَ بَيْنَنَا
إِنَّ الزَّمَانَ مُفَرِّقُ الْأَحْبَاب."
-روزگار آمد و بین ما جدایی انداخت،
روزگار، کارش جدایی انداختن بین عاشقان است.
#زهرای_علی
خمسه تسعین یا خمسه سبعین؟!
با خود میگفتم:
روایتِ اینکه ۷۵ روز
بعد از پدرش به شهادت رسید
شاید بهتر است،
چون به هر حال ۲۰ روز هم
برای دردهای زهراسلاماللهعلیها
۲۰ روز است؛
اما بعد با خودم میگفتم:
روایت ۹۵ روز بهتر است
چون بالاخره ۲۰ روز هم
برای علیعلیهالسلام ۲۰ روز است...
@alaviaat | صدیقهیشهیدهیمظلومه