هر چقدر هم از فلان جا
و زیبایی هایش بگویی،
آخرش هم نقطهای در اعماق قلبت،
برای #نجف میتپد...
#خانه_پدری
⭕️ تناقضِ خواندن
گاهی تصور میکنیم که با توجه به اینکه بیشتر محتویات کتابهایی که میخوانیم، از یادمان میرود، خواندنشان چندان سودی ندارد، اما همین کتابها به صورت ژرفی در زندگی ما تغییر ایجاد میکنند.
چه مطالعه ما درسی باشد و چه آزاد، چه مطالعه ما در بخش ادبیات داستانی باشد و چه بخش دانش یا تاریخ، همیشه یک هراسی همراه ماست؛ اینکه چند ماه بعد، بهجز کلیاتی مبهم، بقیه کتاب را فراموش کنیم. حتی گاهی از این بابت خجالتزده میشویم و مثلا زمانیکه با کسی که تازه کتاب را خوانده روبرو میشویم، با خودمان میگوییم: ای بابا! من اصلا چیزی درباره کتاب یادم نیست! چرا اینقدر بدحافظهام؟!
کتابها، به خصوص کتابهای شاخص و تاثیرگذار نیامدهاند که یک سری دادههای خام به شما اضافه کنند، آنها آمدهاند که مسیر پردازشهای کلان و شیوه نگرش شما را تغییر بدهند و حتما شما در آینده خواسته و ناخواسته متوجه نقش کتابها در زندگیتان خواهید شد.
درست است! این روزها آدم کتابخوان را حتی تحقیر هم میکنند. اما یک آدم اهل مطالعه باهوش، بعدا یکی دو دهه بعد با اتکا به بازی و رقص شگفتانگیز واژهها در نوشتههایش، قدرت سخنوری، ایجاد ارتباطهای ذهنی غریب بین موضوعات و تبدیلشدن به یک آدم "بینرشتهای" راهش را از بقیه سوا خواهد کرد. پس هراسی از فراموشکردن و جستهگریختهخواندن نداشته باشید، یک کتاب و حتی یک جمله میتواند سرنوشت یک کشور را تغییر بدهد و این تعبیری سادهلوحانه نیست!
|بعضی از پارادوکسهای زندگی مدرن، رشته توئیت دیوید پرل؛ ترجمه در وبسایت یک پزشک|
@ertebatmoaserdini
"دَخَلَ الزَّمَانُ بِنَا وَ فَرَّقَ بَيْنَنَا
إِنَّ الزَّمَانَ مُفَرِّقُ الْأَحْبَاب."
-روزگار آمد و بین ما جدایی انداخت،
روزگار، کارش جدایی انداختن بین عاشقان است.
#زهرای_علی
خمسه تسعین یا خمسه سبعین؟!
با خود میگفتم:
روایتِ اینکه ۷۵ روز
بعد از پدرش به شهادت رسید
شاید بهتر است،
چون به هر حال ۲۰ روز هم
برای دردهای زهراسلاماللهعلیها
۲۰ روز است؛
اما بعد با خودم میگفتم:
روایت ۹۵ روز بهتر است
چون بالاخره ۲۰ روز هم
برای علیعلیهالسلام ۲۰ روز است...
@alaviaat | صدیقهیشهیدهیمظلومه
(حُزنِ سَرمَد)
آرد و روغن را پیمانه زدم. ریختمشان توی ماهیتابه ای بزرگ. شعله گاز را روشن و هَم زدن را شروع کردم.
روضه خوان از توی قاب تلویزیون داشت سلامِ ابتدای روضه را شروع میکرد. کفگیر را به دست دیگرم دادم.همراه او دست بر سینه گذاشتم :« السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده، السلام علیک ایتها المظلومه المغصوبه». پرده اشک جلوی دیدم را گرفت. با خودم گفتم حتماً بانو جواب سلامم را داده. دلم مثل آرد های توی ماهیتابه داشت گُر میگرفت. به هَم زدن ادامه دادم. توی دلم گفتم :«حتما حلوای خوبی میشود.»
روضه خوان گفت:« مادر بلند شو! منم حسن!» بند دلم پاره شد.
پسرِ ده ساله ام را کنارِ خودم دیدم:« مامان میشه پیراهن مشکی من رو اتو کنی؟» با چشم های خیس لبخندی زدم و باشه ای گفتم.
آرد ها جلز و ولز میکردند.
روضه خوان گفت:« روز آخر مادر عالمین بسترش را جمع کرد. فضه را صدا زد که برای وضو گرفتن کمکشان کند» دلم ریخت! آخر چقدر جراحت داشتی بانو...مگر وضو گرفتن کمک میخواست ؟
رنگ و رویِ آرد داشت تیره میشد.
نوبتِ فاطمه ی هفت ساله ام بود که با کلافگی بیاید و بگوید:« مامان بیا پشت موهام به هم گره خورده، باید برام شونه کنی!»
روضه خوان ناله سر داد:« دیگه کی به موهای زینبت شونه بزنه خانوم...؟»
دلم همراه با آرد های توی ماهیتابه که با هر دورِ کفگیر زیر و رو میشدند، پیچ و تاب خورد. با آستین صورتم را پاک کردم.
یک جفت دست کوچک پیچید به ساق پایم! دخترِ یک ساله ام بود که تازه میتوانست بایستد. نگاهش کردم، در دل قربان صدقه اش رفتم و شنیدم که روضه خوان گفت:« این حسینته که صورتش رو کفِ پاهات گذاشته خانوم...»
اشکها نوبت را رعایت نمیکردند.
زمانِ ریختنِ شَهدِ از قبل آماده شده رسید.
آنقدر حلوا را هم زده بودم که بازوهایم درد گرفت. سینه زنی شروع شده بود:« یه جور ورم کرده بازوت تو آستینت جا نمیشه....» آرد ها سنگین شده بودند، تمامِ توانم را توی بازویم جمع کردم که هَم زدن متوقف نشود و آرد ها نسوزند.
هُرمِ گرمای توی ماهیتابه خورد به صورتم. سینه زن ها با تمام توان سنگ مادر را به سینه میزدند و حاج محمود دَم گرفته بود: «علی رو جواب نکن...از علی حجاب نکن....آرزوی مرگ نکن....خونه مو خراب نکن...»
چند دقیقه بعد،
کار حلوای نذری ام تمام شد.
روضه خوان آرام گرفت.
سینه زن ها چایِ روضه را سرکشیدند و به خانه رفتند.
اما در دلِ سیاهِ شب، مردی سر در چاه کرده بود و آه میکشید!
همان که خود فرمود: أمّا حُزنی فَسَرمَد...(اما اندوه من همیشگی ست)
✍ معصومه امین رستمی
کسی میداند من چقدر تلاش کردهام روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟
زیرا در میان ویرانی و رنج،
وظیفه انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
📚 برادران کارامازوف
از داستایفسکی
(تنفّس)
تمیزکاری بعد از مهمانی تمام شد. طبق عادت همیشگی ام یک لیوان چای هل دار برای خودم ریختم و روی میز نهارخوری گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و خدا را شکر کردم که از باقیمانده غذای امشب، برای نهار فردای بچه ها هم مانده است.
پس میتوانستم بعد از راهی کردنِ بچه ها به مدرسه کمی بیشتر بخوابم! البته اگر ته تغاری ام بیدار نشود و اجازه خواب بیشتر برای مادرش را صادر کند.
به چهره آرام بچه ها که وسط هال خوابشان برده بود نگاه کردم. مثل هر شب برای سلامتی شان خدا را شکر کردم.
خنده هایشان کوچکیِ خانه و پله های طاقت فرسایش را از یادم میبُرد.
دیدنِ این خوشی های عمیق و نادیده نگرفتنِ این هدیه های خدا، مشقِ هر شبم بود که نباید ترکشان میکردم. وقتِ خوردنِ چایی ام رسیده بود. لیوان چای در دست، گوشی موبایل را برداشتم.
چشمم افتاد به تیترِ عجیب کلیپی که در گروه فامیلی فرستاده شده بود: ( مامانای ما و مامانای اونا!) با دیدنِ شکلک های خنده ای که در جوابش فرستاده بودند کنجکاو شدم و کلیپ را باز کردم.
دخترکِ ریز نقشِ توی فیلم یک دستکش آشپزخانه سایز بزرگ کرده بود توی دست هایش. یک روسریِ گلدارِ عهد بوقی هم روی سرش. جوراب های پارازینِ سوراخ سوراخش که روی زیر شلواری کشیده شده بود هم میزد توی ذوق. با یک چادر زهوار در رفته گل گلی که دور کمر بسته بود میخواست عمقِ فاجعه را بکوبد توی چشم بیننده! با یک دستمال و شیشه پاک کن هم دائم در حال سابیدن در و دیوار بود.
برای اینکه صدای جیغ جیغویش بچه ها را از خواب بیدار نکند صدای گوشی را تا حد ممکن کم کردم. ادا و اطوارش شبیه هیچکدام از مادرهایی که در عمرم دیده بودم نبود! او کلکسیونی از ورّاجی، وسواس، خاله زنک بازی و بی ملاحظه گری بود!
لبخند روی لب هایم ماسید. دلم شرحه شرحه شد برای تمامِ مادرهایی که این کلیپ را دیده بودند و یا قرار بود ببینند.
نمیدانم این دخترکِ به اصطلاح کمدینِ توی کلیپ و دنبال کنندگانش در چه جهانی سِیر میکنند اما در جهان من مادر و مادری شکل و قیافه ای دیگر دارد. در دنیای تو در توی ذهن من، مادری مقامی است که یک دختر در برهه ای از زندگی اش به آن میرسد. مثل سربازی که بعد از گذراندن دورانی سخت شایسته ستاره هایی بر روی دوش میشود. در دنیای من مادری کردن یعنی گرم کردن غذا در نیمه شب برای کودکی که شامش را نصفه و نیمه رها کرده، یعنی خط اتوی دخترکی کلاس اولی،یعنی عطر لقمه های پنیر و گردو در زنگ تفریح، یعنی دردِ دست و شانه ای که تا طلوع خورشید نوزادی را در آغوش تکان داده، یعنی بوی اسپندی که چشم زخم را از خانه دور میکند، یعنی نوازشِ صبحگاهیِ موهای نرم و نازکِ دخترکی که تازه به سن تکلیف رسیده تا نماز صبحش را با طعم عشق بخواند، یعنی خوشحالی از لباسِ نویی که او به تن دارد، یعنی معجونی از امید و دلشوره های گاه و بی گاه، مسئولیت های ریز و درشت، خستگی های به ثمر نشسته و در یک کلام سر و سامان دادنِ بخشهای مهمِ زندگیِ یک عده که عاشقِ تک تکشان هستی! یعنی همانطور که آقا فرمود هوایی باشی برای تنفس اهل خانه...یعنی باشی تا نفس بکشند، زنده بمانند، رشد کنند و قد بکشند!
یعنی پا بذاری در جای پایِ بهترین مادر عالم و تا میتوانی خودت را شبیهش کنی.
✍معصومه امین رستمی
#روز_مادر