eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
آمد و نشست روی دسته مبل تک نفره ای که رویش لم داده بودم و به جایی که زل زده بودم نگاه کرد. با دست سرم را نزدیک خودش کرد. انگار اصرار داشت صدای قلبش را نشانم بدهد! سرم را محکم به قلبش چسباند. شنیدم. توی سینه اش به جای تالاپ و تولوپ صداهای زیادی شنیدم. صدای موج های دریا، صدای پیانویی غمگین و پر امید، صدای پرنده های آزاد. توی قلبش جهانی عجیب بود. جهانی که میشنیدمش. از خواب پریدم. دعواهای همیشگی مان آمد جلوی چشمهایم. از من اصرار که:« انقدر بلافاصله بعد از غذا چای داغ را هورت نکش آدمِ حسابی! فکر معده ات نیستی حداقل حواست به تپش قلب های همیشگی ات باشد!» و از او انکار که:« این یک مورد را استثناً دکتر ها اوکی داده اند! چیزی نمیشود!» فهمیدم! توی ناخودآگاهم نگران قلبش بودم! و جهانی که صدایش را از توی قلبش شنیده بودم داشت آرامم میکرد....
هدایت شده از شمیم آشنا
🖤سلام همراهان آشنا، به مناسبت فرارسیدن ایام سوگواری شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، مجله آشنا شماره ۲۳۹ تقدیم نگاه پر مهرتان می شود🖤 🖤 تو فرد‌ترین وحیــدۀ تاریخی 🖤مستوره‌ترین ندیــدۀ تاریخی 🖤از تربـت پنهان تـو معلــوم شده 🖤مظلومه‌ترین شهیدۀ تاریخی 😖 راستی این نسخه از مجله هم متاسفانه چاپ نمیشه ⏰ مهلت شرکت در مسابقه تا دی ماه می باشد جهت دانلود مجله و شرکت در مسابقه روی لینک زیر کلیک کنید 👇👇👇 https://shamiim.ir/239-2/ 🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃 🌐 shamiim.ir 🆔 @Shamimeashena
هر کس به مراد دل خود شاد به چیزیست ماییم و غم یار،خدایا تو گواهی
هر چقدر هم از فلان جا و زیبایی هایش بگویی، آخرش هم نقطه‌ای در اعماق قلبت، برای می‌تپد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭕️ تناقضِ خواندن گاهی تصور می‌کنیم که با توجه به این‌که بیشتر محتویات کتاب‌هایی که می‌خوانیم، از یادمان می‌رود، خواندنشان چندان سودی ندارد، اما همین کتاب‌ها به صورت ژرفی در زندگی ما تغییر ایجاد می‌کنند. چه مطالعه ما درسی باشد و چه آزاد، چه مطالعه ما در بخش ادبیات داستانی باشد و چه بخش دانش یا تاریخ، همیشه یک هراسی همراه ماست؛ این‌که چند ماه بعد، به‌جز کلیاتی مبهم، بقیه کتاب را فراموش کنیم. حتی گاهی از این بابت خجالت‌زده می‌شویم و مثلا زمانی‌که با کسی که تازه کتاب را خوانده روبرو می‌شویم، با خودمان می‌گوییم: ای بابا! من اصلا چیزی درباره کتاب یادم نیست! چرا این‌قدر بدحافظه‌ام؟! کتاب‌ها، به خصوص کتاب‌های شاخص و تاثیرگذار نیامده‌اند که یک سری داده‌های خام به شما اضافه کنند، آن‌ها آمده‌اند که مسیر پردازش‌های کلان و شیوه نگرش شما را تغییر بدهند و حتما شما در آینده خواسته و ناخواسته متوجه نقش کتاب‌ها در زندگی‌تان خواهید شد. درست است! این روزها آدم کتاب‌خوان را حتی تحقیر هم می‌کنند. اما یک آدم اهل مطالعه باهوش، بعدا یکی دو دهه بعد با اتکا به بازی و رقص شگفت‌انگیز واژه‌ها در نوشته‌هایش، قدرت سخنوری، ایجاد ارتباط‌های ذهنی غریب بین موضوعات و تبدیل‌شدن به یک آدم "بین‌رشته‌ای" راهش را از بقیه سوا خواهد کرد. پس هراسی از فراموش‌کردن و جسته‌گریخته‌خواندن نداشته باشید، یک کتاب و حتی یک جمله می‌تواند سرنوشت یک کشور را تغییر بدهد و این تعبیری ساده‌لوحانه نیست! |بعضی از پارادوکس‌های زندگی مدرن، رشته توئیت دیوید پرل؛ ترجمه در وب‌سایت یک پزشک| @ertebatmoaserdini
"دَخَلَ الزَّمَانُ بِنَا وَ فَرَّقَ بَيْنَنَا إِنَّ الزَّمَانَ مُفَرِّقُ الْأَحْبَاب‌." -روزگار آمد و بین ما جدایی انداخت، روزگار، کارش جدایی انداختن بین عاشقان است.
خمسه تسعین یا خمسه سبعین؟! با خود میگفتم: روایتِ اینکه ۷۵ روز بعد از پدرش به شهادت رسید شاید بهتر است، چون به هر حال ۲۰ روز هم برای درد‌های زهرا‌‌سلام‌الله‌علیها ۲۰ روز است؛ اما بعد با خودم میگفتم: روایت ۹۵ روز بهتر است چون بالاخره ۲۰ روز هم برای علی‌علیه‌السلام ۲۰ روز است... ‌ ‌ @alaviaat | صدیقه‌ی‌شهیده‌ی‌مظلومه
(حُزنِ سَرمَد) آرد و روغن را پیمانه زدم. ریختمشان توی ماهیتابه ای بزرگ. شعله گاز را روشن و هَم زدن را شروع کردم. روضه خوان از توی قاب تلویزیون داشت سلامِ ابتدای روضه را شروع میکرد. کفگیر را به دست دیگرم دادم.همراه او دست بر سینه گذاشتم :« السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده، السلام علیک ایتها المظلومه المغصوبه». پرده اشک جلوی دیدم را گرفت. با خودم گفتم حتماً بانو جواب سلامم را داده. دلم مثل آرد های توی ماهیتابه داشت گُر می‌گرفت. به هَم زدن ادامه دادم. توی دلم گفتم :«حتما حلوای خوبی میشود.» روضه خوان گفت:« مادر بلند شو! منم حسن!» بند دلم پاره شد. پسرِ ده ساله ام را کنارِ خودم دیدم:« مامان میشه پیراهن مشکی من رو اتو کنی؟» با چشم های خیس لبخندی زدم و باشه ای گفتم. آرد ها جلز و ولز می‌کردند. روضه خوان گفت:« روز آخر مادر عالمین بسترش را جمع کرد. فضه را صدا زد که برای وضو گرفتن کمکشان کند» دلم ریخت! آخر چقدر جراحت داشتی بانو...مگر وضو گرفتن کمک میخواست ؟ رنگ و رویِ آرد داشت تیره میشد. نوبتِ فاطمه ی هفت ساله ام بود که با کلافگی بیاید و بگوید:« مامان بیا پشت موهام به هم گره خورده، باید برام شونه کنی!» روضه خوان ناله سر داد:« دیگه کی به موهای زینبت شونه بزنه خانوم...؟» دلم همراه با آرد های توی ماهیتابه که با هر دورِ کفگیر زیر و رو میشدند، پیچ و تاب خورد. با آستین صورتم را پاک کردم. یک جفت دست کوچک پیچید به ساق پایم! دخترِ یک ساله ام بود که تازه می‌توانست بایستد. نگاهش کردم، در دل قربان صدقه اش رفتم و شنیدم که روضه خوان گفت:« این حسینته که صورتش رو کفِ پاهات گذاشته خانوم...» اشکها نوبت را رعایت نمیکردند. زمانِ ریختنِ شَهدِ از قبل آماده شده رسید. آنقدر حلوا را هم زده بودم که بازوهایم درد گرفت. سینه زنی شروع شده بود:« یه جور ورم کرده بازوت تو آستینت جا نمیشه....» آرد ها سنگین شده بودند، تمامِ توانم را توی بازویم جمع کردم که هَم زدن متوقف نشود و آرد ها نسوزند. هُرمِ گرمای توی ماهیتابه خورد به صورتم. سینه زن ها با تمام توان سنگ مادر را به سینه می‌زدند و حاج محمود دَم گرفته بود: «علی رو جواب نکن...از علی حجاب نکن....آرزوی مرگ نکن....خونه مو خراب نکن...» چند دقیقه بعد، کار حلوای نذری ام تمام شد. روضه خوان آرام گرفت. سینه زن ها چایِ روضه را سرکشیدند و به خانه رفتند. اما در دلِ سیاهِ شب، مردی سر در چاه کرده بود و آه میکشید! همان که خود فرمود: أمّا حُزنی فَسَرمَد...(اما اندوه من همیشگی ست) ✍ معصومه امین رستمی
ظن بُرده بُدم به خود که من، من بودم من جمله تو بودم و نمی‌دانستم.
کسی می‌داند من چقدر تلاش کرده‌ام روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج، وظیفه انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد. 📚 برادران کارامازوف از داستایفسکی