« شاهزادهٔ رویاها »
نمیدانم دفعه چندم بود که پشیمان میشدم از اینکه این روسری را با چادر بدون کِش سر میکنم. روسری برای خودش اینور و آن ور میرفت و مشغول سرسره بازی بود. چادرم هم سر ناسازگاری داشت. انگار در حال اعتراض به من بود که چرا با این روسریِ بازیگوش دَمخور شده است. هر کدام سازِ خودشان را میزدند و من سعی میکردم با آرامش تحملشان کنم. آنها تقصیری نداشتند، این من بودم که با کنار هم قرار دادنِ این دو مقاومت خودم را محک میزدم. بچه به بغل، گوشه چادر را به دندان گرفتم و سَر خَم کنان خودم را توی ماشین جا کردم. وقتی در را بستم متوجه شدم چادر به پر و پایم پیچیده و مجبورم تا رسیدن به مقصد با کج و کولگی اش کنار بیایم. صدایی توی مغزم ناله کنان گفت:« آخ که چقدر سخته خدایااا»
نفس عمیقی کشیدم و به مناظر پشت پنجره خیره شدم. دخترم پلک هایش داشت سنگین میشد. همین را کم داشتم. الان که بخوابد سنگین تر هم میشود. آن وقت با سختیِ دو برابر باید پیاده شوم. چاره ای نبود. پاساژ ها یکی پس از دیگری از پشت شیشه رد میشدند. برقِ جواهراتِ کار شده روی آستینِ مانتوهای بلندِ پشت ویترین ها چشمانم را گرفت. حتما خیلی گران بودند ولی هر چه که بود رفت و آمد و نشست و برخواست را آسان میکرد. خودم را در آن ها تصور کردم. فکر کردم حتما پوشیدن این #عبا های بلند و مجلّل به آدم حس شاهزاده بودن میدهد. از فکر بچه گانه ام خنده ام گرفت. با صدای راننده تاکسی به خودم آمدم:
« خواهر اینجا ایستگاه صلواتیه! اگه عجله ندارید من یه چایی بگیرم! برای شما هم میارم!» زیر لب گفتم:«خواهش میکنم!» به پارچه سیاهِ نصب شده در بالای ایستگاه صلواتی نگاه کردم. با خط نستعلیق نوشته شده بود:« زینب همان کسی است که در راه عفّتش، عباس میدهد نخ معجر نمیدهد. » دورتادور آن هم مدافعان حرم از توی قابهای سفید به من لبخند میزدند. انگار داشتند با همان لبخندهای دلنشینشان میگفتند:« خواهرِ من! بیخیالِ تمامِ عبا ها و مانتوهای بلندِ شاهزاده وار! بیخیالِ همه سنگ دوزی ها و ملیله کاری ها! اینها رنگ و بوی آن چادری که عقیله بنی هاشم از مادر به ارث برده بود را ندارند ها! از ما گفتن بود! » انگار واقعا صدایشان را میشنیدم. خجالت کشیدم.
صدایم را صاف کردم که بلند و رَسا بگویم:« راست میگین! حق با شماست» که راننده تاکسی در حالیکه چای را به طرفم گرفته بود گفت :«بفرمایید آبجی!»
فرصت نشد چیزی بگویم اما مطمئن بودم شهدا جوابم را شنیدند. چشمهایم به عکس هایشان خیره مانده بود که راننده ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. و من به #چادری فکر میکردم که این روزها به مظلومیتی عجیب دچار شده بود.
✍ معصومه امین رستمی
قانونِ عقل و عشقِ جهان را به هم زَنَد
وقتی ﻋﻘﻴﻠﮥ العرب از عشق دم زَنَد
از چشمِ یار، قامت دلدار، دیدنی است
نام حسین، از لب زینب، شنیدنی است..
[این که عقل ذاتی
مقدارش در آدم ها متفاوت است
و اینکه
" بزرگی به عقل است نه به سال "
بسیار ملموس است؛
کما اینکه یک جوان
از یک سالخورده عاقل تر است
یا یک کودک رفتاری عاقلانه تر
از یک میانسال دارد
البته عقل زیاد یک عیب بزرگ دارد
و آن اینکه بیشتر از دیگران
غصه خواهید خورد!]
_ هرچیزی را زکاتی است،
و زکات عقل، اندوهی است طویل.
[تذکره الاولیاء]
هدایت شده از حرم حضرت فاطمه معصومه(س)
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
«آخرین نبرد»تان هم کردید؟ دلارها و درهمهایتان را و سلاحها و رسانهها و تجهیزاتتان را و نفرها و نیروهای کف خیابانتان را هدر کردید؟ تهمانده آبرویتان را خرج آخرین تکانههای بیجانتان کردید؟ سرویسهای تروریستیتان را راهی میادین کردید؟ حالا گوش باز کنید و بشنوید که به رغم تکاپوهای میلیون دلاری شما، اراده خدا این است که مومنان مستضعف وارثان زمین باشند. زنان و مادران ما نسل پشت نسل مرد زاییدهاند تا پرچمی را دستبهدست بلند نگاه دارند. پس چشم باز کنید و خوب ببینید که ما این بیرق را جز به صاحبمان(عجلاللهفرجه) تسلیم نخواهیم کرد!
«مهدی مولایی»
امید
نخی است نازک اما محکم، که ما را از دلِ تاریکی به صبح میکشاند. وقتی همهچیز خاموش است، او آرام میگوید: ادامه بده، نور نزدیک است....:)
به دنيا ازدحامِ اربعينهاى تو ثابت كرد
كه پادشاهِ واقعى اصلاً فراخوانى نمىخواهد.....
#عزیزم_حسین
حَنین
(رویای دست یافتنی)
هر گوشه ای که میشد خودم را پنهان میکردم که دستشان به من نرسد. زیر دست این یکی، پشت سر بغل دستی یا هر جایی که جسمم توانش را داشت!
نمیخواستم به خانه هر کس و ناکسی بروم. نباید هر جایی پا می گذاشتم. پذیرفته بودم که عمر من کم است اما میخواستم همین مدت کوتاه را در جایی که خودم میخواهم نفس بکشم.
دیروز که دوستانم آرزوهایشان را برای هم میگفتند به فکر فرو رفتم. یکی شان میخواست به خانه آن بنز سوارِ شیک و اتو کشیده برود و به معشوقه اش پیشکش شود. دیگری آرزوی رفتن به بزرگترین تالار عروسیِ شهر را داشت، یکی دیگر هم آرزو داشت در کاخی بزرگ مهمان شود. من اما اینها را کافی نمیدانستم. دست خودم نبود. اینها برایم کافی نبود، خوشحالم نمیکرد و قانع نبودم. دوست داشتم مرا به جایی ببرند که عطر عشق داشته باشد و آدم های عاشق.
جایی که محل رفت و آمد فرشته ها باشد و قیمتی نشود برایش گذاشت.
دوستانم مسخره ام میکردند که:« مگر چند روز قرار است توی این دنیا بمانی؟ که سقف آرزوهایت را کِش داده ای تا عرش خدا؟ کسی به تو اهمیتی نمیدهد! سر جایت بنشین و وظیفه ات را انجام بده! رویای آن بالا بالاها را هم از سرت بیرون کن!» هر بار دلم میشکست اما این رویا از وجودم پر نمیکشید و همین را یک نشانه میدانستم: «نشانه اینکه روزی رویایم برآورده خواهد شد.»
روزها گذشت و مثل هر روز داشتم در سکوت به حرفهای اطرافیانم و آرزوهای پوچشان گوش میدادم. ناگهان همه صداها خاموش شدند. مردی بلند بالا با چهره ای سفید و درخشان و در حالیکه کت و شلواری مشکی و تمیز به تن داشت وارد محل زندگی مان شد. روی سینه کُتَش چیزی شبیه به گل سینه چسبانده بود. صاحب خانه مان خیلی از دیدنش خوشحال شده بود. حتی من حلقه اشکی که در چشمهایش بود را دیدم. دستهای مردِ تازه وارد را محکم گرفته بود و ما را نشانش میداد. کمی که نزدیک ردیفی که من ایستاده بودم شد، با تمام وجودم عطرش را حس کردم. خودش بود: بوی عشق!
لبخند میزد و نگاهمان میکرد. رو به روی من ایستاد. اگر در سینه قلبی داشتم الان از شدّتِ هیجان بیرون پریده بود. مرا در دست گرفت و نزدیک صورتِ درخشانش کرد و بویید. توانستم روی سنجاق سینه اش را ببینم: «العَتَبَةُ الحسینیةُ المقدَّسة»
نفس کشیدم، روی گلبرگ هایم شبنم نشست. خواب نمیدیدم! من و چند تا از دوستانم انتخاب شده بودیم برای دوم شعبان، شب تولد عاشق ترین مرد عالم!
گلهایی که مسخره ام میکردند هاج و واج نگاهم میکردند.
حالا من اینجا هستم! روی ضریحی که عشق را بغل کرده است. از این بالا دارم به آدمایی نگاه میکنم که بوی عشق میدهند و دانه های اشک روی گونه هایشان، مجالِ تماشای اینجا را نمیدهد.
فرشته ها را میبینم، که با سبد هایی پر از دعا و آرزو به سمت بالا در رفت و آمدند.
حالا من به عرش خدا نزدیکم!
همانجایی که آرزویش را داشتم، جایی که فقط بوی عشق بدهد: ضریحِ شش گوشه اباعبدالله.
✍ معصومه امین رستمی
آقای برادر
آقای ادب
آقای امید
آقای امانتدار قلب ها
آقای نذر های همیشگی من
قوت قلبم...
تولدت مبارک ♥️
#ابوالفضائل
باور دارم که انقلاب ما بزرگترین انقلابِ روی زمین بوده است، از آغاز تاکنون.
ما غریبترین، بیدوستترین و مستقلترین انقلاب جهان را داشتهایم.
هیچ دستی برای کمک به ما دراز نشد. هیچ صدایی از هیچ کجا برنخاست. «روز انقلاب» نیز «عصرِ انقلاب» نیست. به روز انقلاب فکر نکن؛ به عصر انقلاب بیندیش.
📚 انقلابِ ما به ما چه داد
(نادر ابراهیمی)