هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
«آخرین نبرد»تان هم کردید؟ دلارها و درهمهایتان را و سلاحها و رسانهها و تجهیزاتتان را و نفرها و نیروهای کف خیابانتان را هدر کردید؟ تهمانده آبرویتان را خرج آخرین تکانههای بیجانتان کردید؟ سرویسهای تروریستیتان را راهی میادین کردید؟ حالا گوش باز کنید و بشنوید که به رغم تکاپوهای میلیون دلاری شما، اراده خدا این است که مومنان مستضعف وارثان زمین باشند. زنان و مادران ما نسل پشت نسل مرد زاییدهاند تا پرچمی را دستبهدست بلند نگاه دارند. پس چشم باز کنید و خوب ببینید که ما این بیرق را جز به صاحبمان(عجلاللهفرجه) تسلیم نخواهیم کرد!
«مهدی مولایی»
امید
نخی است نازک اما محکم، که ما را از دلِ تاریکی به صبح میکشاند. وقتی همهچیز خاموش است، او آرام میگوید: ادامه بده، نور نزدیک است....:)
به دنيا ازدحامِ اربعينهاى تو ثابت كرد
كه پادشاهِ واقعى اصلاً فراخوانى نمىخواهد.....
#عزیزم_حسین
حَنین
(رویای دست یافتنی)
هر گوشه ای که میشد خودم را پنهان میکردم که دستشان به من نرسد. زیر دست این یکی، پشت سر بغل دستی یا هر جایی که جسمم توانش را داشت!
نمیخواستم به خانه هر کس و ناکسی بروم. نباید هر جایی پا می گذاشتم. پذیرفته بودم که عمر من کم است اما میخواستم همین مدت کوتاه را در جایی که خودم میخواهم نفس بکشم.
دیروز که دوستانم آرزوهایشان را برای هم میگفتند به فکر فرو رفتم. یکی شان میخواست به خانه آن بنز سوارِ شیک و اتو کشیده برود و به معشوقه اش پیشکش شود. دیگری آرزوی رفتن به بزرگترین تالار عروسیِ شهر را داشت، یکی دیگر هم آرزو داشت در کاخی بزرگ مهمان شود. من اما اینها را کافی نمیدانستم. دست خودم نبود. اینها برایم کافی نبود، خوشحالم نمیکرد و قانع نبودم. دوست داشتم مرا به جایی ببرند که عطر عشق داشته باشد و آدم های عاشق.
جایی که محل رفت و آمد فرشته ها باشد و قیمتی نشود برایش گذاشت.
دوستانم مسخره ام میکردند که:« مگر چند روز قرار است توی این دنیا بمانی؟ که سقف آرزوهایت را کِش داده ای تا عرش خدا؟ کسی به تو اهمیتی نمیدهد! سر جایت بنشین و وظیفه ات را انجام بده! رویای آن بالا بالاها را هم از سرت بیرون کن!» هر بار دلم میشکست اما این رویا از وجودم پر نمیکشید و همین را یک نشانه میدانستم: «نشانه اینکه روزی رویایم برآورده خواهد شد.»
روزها گذشت و مثل هر روز داشتم در سکوت به حرفهای اطرافیانم و آرزوهای پوچشان گوش میدادم. ناگهان همه صداها خاموش شدند. مردی بلند بالا با چهره ای سفید و درخشان و در حالیکه کت و شلواری مشکی و تمیز به تن داشت وارد محل زندگی مان شد. روی سینه کُتَش چیزی شبیه به گل سینه چسبانده بود. صاحب خانه مان خیلی از دیدنش خوشحال شده بود. حتی من حلقه اشکی که در چشمهایش بود را دیدم. دستهای مردِ تازه وارد را محکم گرفته بود و ما را نشانش میداد. کمی که نزدیک ردیفی که من ایستاده بودم شد، با تمام وجودم عطرش را حس کردم. خودش بود: بوی عشق!
لبخند میزد و نگاهمان میکرد. رو به روی من ایستاد. اگر در سینه قلبی داشتم الان از شدّتِ هیجان بیرون پریده بود. مرا در دست گرفت و نزدیک صورتِ درخشانش کرد و بویید. توانستم روی سنجاق سینه اش را ببینم: «العَتَبَةُ الحسینیةُ المقدَّسة»
نفس کشیدم، روی گلبرگ هایم شبنم نشست. خواب نمیدیدم! من و چند تا از دوستانم انتخاب شده بودیم برای دوم شعبان، شب تولد عاشق ترین مرد عالم!
گلهایی که مسخره ام میکردند هاج و واج نگاهم میکردند.
حالا من اینجا هستم! روی ضریحی که عشق را بغل کرده است. از این بالا دارم به آدمایی نگاه میکنم که بوی عشق میدهند و دانه های اشک روی گونه هایشان، مجالِ تماشای اینجا را نمیدهد.
فرشته ها را میبینم، که با سبد هایی پر از دعا و آرزو به سمت بالا در رفت و آمدند.
حالا من به عرش خدا نزدیکم!
همانجایی که آرزویش را داشتم، جایی که فقط بوی عشق بدهد: ضریحِ شش گوشه اباعبدالله.
✍ معصومه امین رستمی
آقای برادر
آقای ادب
آقای امید
آقای امانتدار قلب ها
آقای نذر های همیشگی من
قوت قلبم...
تولدت مبارک ♥️
#ابوالفضائل
باور دارم که انقلاب ما بزرگترین انقلابِ روی زمین بوده است، از آغاز تاکنون.
ما غریبترین، بیدوستترین و مستقلترین انقلاب جهان را داشتهایم.
هیچ دستی برای کمک به ما دراز نشد. هیچ صدایی از هیچ کجا برنخاست. «روز انقلاب» نیز «عصرِ انقلاب» نیست. به روز انقلاب فکر نکن؛ به عصر انقلاب بیندیش.
📚 انقلابِ ما به ما چه داد
(نادر ابراهیمی)
کجاست نابودکننده سرکشان
و سرپیچیکنندگان؟
کجاستریشهکنکننده
اهللجاجت و گمراهی و بیدینی؟
کجاست عزّتبخش دوستان
و خوارکننده دشمنان؟
کجاست صاحب روز پیروزی
و گسترنده پرچم هدایت؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
میخواستم بنویسم
اگر غمهای دنیایی ام بگذارند قلم به دست بگیرم
بنویسم از کجی ها و راستی ها
از حقیقتهای مظلومِ در گلو خفه شده
از خونِ ریخته شده ی سربازانِ به سیدالشهدا اقتدا کرده....
از رنجِ دیدنِ عکسهای جان کاه و دل های کباب و بغض های در گلو مانده ...
میخواستم از مظلومیتِ بسیجی های در لشکر مخلص خدا جان داده بنویسم ....
از لباس شخصی هایی که در سر هوای میدان دارند .... از آنها که به چشم های حقیر و حسودِ این دنیا نمی آیند اما مایه مباهاتِ فرشتگانند.... که پروردگارا اذن سجده ی دوباره بر این جانشینانت در زمین را بر ما مرحمت کن...
میخواستم بنویسم از آن نگاه های سر به زیرِ آسمان بین!
از چشمهای خیره به افقِ انسانیت!
همان ها که خیلی جلوتر ها را دیدند و دل بریدند و انتخاب کردند و انتخاب شدند....
همان ها که با دستهای خالیِ تسبیح گویشان در های عرش خدا را گشودند و پرواز را به مرغانِ هوایی آموختند....
کاش قلم بر زمین نمانَد....
✍ معصومه امین رستمی
انقلاب با چهرهها و دلهای افسرده تضمینشدنی نیست. انقلاب با دلهای پرشور و چهرههای شاداب تضمین میشود.
در این دورهٔ پُر نشیب و فراز انقلاب در سختترین مواقع، هیچکس نتوانسته است مرا با قیافه افسرده ببیند.
ما در زیر بار سختیها و مشکلات و دشواریها قد خم نمیکنیم.
ما راستقامتانِ جاودانهٔ تاریخ خواهیم ماند.
(آیتالله #شهید دکتر بهشتی)