حَنین
(رویای دست یافتنی)
هر گوشه ای که میشد خودم را پنهان میکردم که دستشان به من نرسد. زیر دست این یکی، پشت سر بغل دستی یا هر جایی که جسمم توانش را داشت!
نمیخواستم به خانه هر کس و ناکسی بروم. نباید هر جایی پا می گذاشتم. پذیرفته بودم که عمر من کم است اما میخواستم همین مدت کوتاه را در جایی که خودم میخواهم نفس بکشم.
دیروز که دوستانم آرزوهایشان را برای هم میگفتند به فکر فرو رفتم. یکی شان میخواست به خانه آن بنز سوارِ شیک و اتو کشیده برود و به معشوقه اش پیشکش شود. دیگری آرزوی رفتن به بزرگترین تالار عروسیِ شهر را داشت، یکی دیگر هم آرزو داشت در کاخی بزرگ مهمان شود. من اما اینها را کافی نمیدانستم. دست خودم نبود. اینها برایم کافی نبود، خوشحالم نمیکرد و قانع نبودم. دوست داشتم مرا به جایی ببرند که عطر عشق داشته باشد و آدم های عاشق.
جایی که محل رفت و آمد فرشته ها باشد و قیمتی نشود برایش گذاشت.
دوستانم مسخره ام میکردند که:« مگر چند روز قرار است توی این دنیا بمانی؟ که سقف آرزوهایت را کِش داده ای تا عرش خدا؟ کسی به تو اهمیتی نمیدهد! سر جایت بنشین و وظیفه ات را انجام بده! رویای آن بالا بالاها را هم از سرت بیرون کن!» هر بار دلم میشکست اما این رویا از وجودم پر نمیکشید و همین را یک نشانه میدانستم: «نشانه اینکه روزی رویایم برآورده خواهد شد.»
روزها گذشت و مثل هر روز داشتم در سکوت به حرفهای اطرافیانم و آرزوهای پوچشان گوش میدادم. ناگهان همه صداها خاموش شدند. مردی بلند بالا با چهره ای سفید و درخشان و در حالیکه کت و شلواری مشکی و تمیز به تن داشت وارد محل زندگی مان شد. روی سینه کُتَش چیزی شبیه به گل سینه چسبانده بود. صاحب خانه مان خیلی از دیدنش خوشحال شده بود. حتی من حلقه اشکی که در چشمهایش بود را دیدم. دستهای مردِ تازه وارد را محکم گرفته بود و ما را نشانش میداد. کمی که نزدیک ردیفی که من ایستاده بودم شد، با تمام وجودم عطرش را حس کردم. خودش بود: بوی عشق!
لبخند میزد و نگاهمان میکرد. رو به روی من ایستاد. اگر در سینه قلبی داشتم الان از شدّتِ هیجان بیرون پریده بود. مرا در دست گرفت و نزدیک صورتِ درخشانش کرد و بویید. توانستم روی سنجاق سینه اش را ببینم: «العَتَبَةُ الحسینیةُ المقدَّسة»
نفس کشیدم، روی گلبرگ هایم شبنم نشست. خواب نمیدیدم! من و چند تا از دوستانم انتخاب شده بودیم برای دوم شعبان، شب تولد عاشق ترین مرد عالم!
گلهایی که مسخره ام میکردند هاج و واج نگاهم میکردند.
حالا من اینجا هستم! روی ضریحی که عشق را بغل کرده است. از این بالا دارم به آدمایی نگاه میکنم که بوی عشق میدهند و دانه های اشک روی گونه هایشان، مجالِ تماشای اینجا را نمیدهد.
فرشته ها را میبینم، که با سبد هایی پر از دعا و آرزو به سمت بالا در رفت و آمدند.
حالا من به عرش خدا نزدیکم!
همانجایی که آرزویش را داشتم، جایی که فقط بوی عشق بدهد: ضریحِ شش گوشه اباعبدالله.
✍ معصومه امین رستمی
آقای برادر
آقای ادب
آقای امید
آقای امانتدار قلب ها
آقای نذر های همیشگی من
قوت قلبم...
تولدت مبارک ♥️
#ابوالفضائل
باور دارم که انقلاب ما بزرگترین انقلابِ روی زمین بوده است، از آغاز تاکنون.
ما غریبترین، بیدوستترین و مستقلترین انقلاب جهان را داشتهایم.
هیچ دستی برای کمک به ما دراز نشد. هیچ صدایی از هیچ کجا برنخاست. «روز انقلاب» نیز «عصرِ انقلاب» نیست. به روز انقلاب فکر نکن؛ به عصر انقلاب بیندیش.
📚 انقلابِ ما به ما چه داد
(نادر ابراهیمی)
کجاست نابودکننده سرکشان
و سرپیچیکنندگان؟
کجاستریشهکنکننده
اهللجاجت و گمراهی و بیدینی؟
کجاست عزّتبخش دوستان
و خوارکننده دشمنان؟
کجاست صاحب روز پیروزی
و گسترنده پرچم هدایت؟
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
میخواستم بنویسم
اگر غمهای دنیایی ام بگذارند قلم به دست بگیرم
بنویسم از کجی ها و راستی ها
از حقیقتهای مظلومِ در گلو خفه شده
از خونِ ریخته شده ی سربازانِ به سیدالشهدا اقتدا کرده....
از رنجِ دیدنِ عکسهای جان کاه و دل های کباب و بغض های در گلو مانده ...
میخواستم از مظلومیتِ بسیجی های در لشکر مخلص خدا جان داده بنویسم ....
از لباس شخصی هایی که در سر هوای میدان دارند .... از آنها که به چشم های حقیر و حسودِ این دنیا نمی آیند اما مایه مباهاتِ فرشتگانند.... که پروردگارا اذن سجده ی دوباره بر این جانشینانت در زمین را بر ما مرحمت کن...
میخواستم بنویسم از آن نگاه های سر به زیرِ آسمان بین!
از چشمهای خیره به افقِ انسانیت!
همان ها که خیلی جلوتر ها را دیدند و دل بریدند و انتخاب کردند و انتخاب شدند....
همان ها که با دستهای خالیِ تسبیح گویشان در های عرش خدا را گشودند و پرواز را به مرغانِ هوایی آموختند....
کاش قلم بر زمین نمانَد....
✍ معصومه امین رستمی
انقلاب با چهرهها و دلهای افسرده تضمینشدنی نیست. انقلاب با دلهای پرشور و چهرههای شاداب تضمین میشود.
در این دورهٔ پُر نشیب و فراز انقلاب در سختترین مواقع، هیچکس نتوانسته است مرا با قیافه افسرده ببیند.
ما در زیر بار سختیها و مشکلات و دشواریها قد خم نمیکنیم.
ما راستقامتانِ جاودانهٔ تاریخ خواهیم ماند.
(آیتالله #شهید دکتر بهشتی)
شبِ تولدت بود!
خودت نبودی
ما همه
به شمع های کیک تولدت خیره بودیم
و بغض در گلو داشتیم...
و چشم می چرخاندیم تا پیدایت کنیم...
غافل از اینکه
پرده سنگین و سیاهی
روی چشمهایمان کشیده شده بود
ما توانِ کنار زدنش را نداشتیم...
کارِ خودت است!
تا دیر نشده پرده را کنار بزن .... بگذار چشم در چشم فدایت شویم!
تولدت مبارک آقای نیامده ی ما ❤️🩹🌱
#صاحبُنا
#نیمه_شعبان
🌙 استهلال
🔸کلاسْ اولیِ خانهام به زحمت داشت میخوانْد:
« اَست...هَ...لللل...آاااا».
خندهام گرفت:«اِستهلال درسته مامان!»
موهایش را از توی چشمها کنار زد و گفت:« ینی چی؟»
تلویزیون داشت خبر رویت هلال ماه رمضان را پخش میکرد.
لب پنجره رفتم، «آاااخ» بلندی گفتم و در حالیکه اسباببازیِ فرو رفته در پایم را به کناری شوت میکردم و صورتم از درد مچاله شده بود، گفتم: «یعنی چند تا آدم میرن روی بلندی و آسمون رو با دقت نگاه میکنن و دنبال هلال ماه میگردن و به بقیه خبر میدن! مامانجان جمع کن تو رو خدا این اسباببازی ها رو!»
بی توجه به اعتراضم ابروهایش را بالا
داد:« چرا خبر میدن؟» ناامید از همدردی اش با پای زخمیام گفتم:«تا بفهمیم ماه رمضون شده یا نه»
برق توی چشمهایش به وضوح دیده میشد. درد را فراموش کردم. حتماً تلاشهایم برای نقش بستن خاطرههای خوش توی ذهن دخترم از ماه خدا به ثمر نشسته بود.
سریع گفت: «یعنی حتماً باید ماه رو ببینیم؟» وسط حرفش پریدم: «که قاطیِ آدم خوبا بشیم و از مهمونی خدا جا نمونیم». لبخندی زد و لیلیکنان توی خانه دوید: « آخ جووون! من عاشق ماه رمضونم...»
دوباره به آسمان پشت پنجره خیره شدم. هلال را پیدا نکردم.
😔یادِ «او» افتادم. همان کسی که به تازگی جشن تولد ۱۱۹۲ سالگیاش را جشن گرفتیم.
کاش برای دیدنِ روی ماهش همینقدر آسمان و زمین را میگشتیم.
پاهایمان را میکردیم توی یک کفش که خدایا نه فقط هلال ماه جهان مادیات، بلکه ما در جستوجوی دیدن روی ماه ولیّ تو هستیم. تا نبینیمش، تا نفسمان عطر حضورش را به خود نگیرد، تا در این مهمانی در کنار او سر سفرهات ننشینیم، روزههایمان را افطار نمیکنیم.
اصلاً بدون او هیچ جرعه آبی، عطش طولانیمان را رفع نخواهد کرد. چشم از آسمان برداشتم.
صدای تلویزیون آمد:« ماه بندگی خدا آغاز شد...».
دستم را از روی زخم پایم برداشتم و به علامت دعا بلند کردم:« خدایا کاری کن نه فقط پاهامون، حتی اگه همه وجودمون در راه ظهور ولّی تو زخمی و مجروح شد، بازم از استهلال روی ماهِش دست نکشیم»
دخترم با صدای بلند گفت:« الهی آمییییین».
خندیدم:« تو کی اینجا وایسادی وروجک؟!» چشمهایش را از سقف خانه برداشت و به من زل زد:« حالا این دعایی که خوندی ینی چی؟»
✍️ معصومه امین رستمی
https://eitaa.com/haninketab