هدایت شده از 🌸دختــران چــادری🌸
آقای مردی که هق هق گریه اَمونش رو بریده!
آقای زن جوونی که داغ مادر شدن به دل داره...
آقای پسر جوونی که دختر دلخواهش رو بهش نمیدن
آقای رزمنده ای که آرزوی شهادت داره:)
آقای دختر بچه ای که حسرتِ عروسکِ بزرگ پشت ویترین رو داره🥲
آقای مادری که بچه اش توی بیمارستان با دستگاه نفس میکشه!
آقای قلبِ دختری که شکسته💔
آقای نفس های تو سینه حبس شده از شدت غصه!
آقای اونی که شیمی درمانی و دوا و دکتر خسته اش کرده🚶♀
آقای دختر کوچولویی که دیگه بهش میگن فرزند شهید:))
آقای دختر جوونی که عقد کرده و فهمیده اشتباه کرده!
آقای همنشینِ پدر و مادرِ کوچیکترین شهید مفقودالاثر ایران!😭
آقای مردی که زیر بار جهیزیه و شهریه دانشگاه داره کمرش خم میشه...
آقای دلِ شکسته مادری که جوونش معتاده!
آقای تنهاییای اون بچه ای که توی بهزیستی داره بزرگ میشه!
آقای اون زنی که باید بچه هاشو تنهایی بزرگ کنه🥲
آقای اون پیرزنِ مو حناییِ توی خونه سالمندان که حسابِ ندیدنِ بچه هاش از دستش در رفته🥺
آقای دختر جوونی که میترسه چادر سرِش کنه و مسخره بشه!🙃
تولدت مبارکه...
خیلی مبارک!♥✨
✍🏻معصومه امین رستمی
#امام_رضا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔴جهاد ادامه دارد اما به شکل #دخترانه
👇
🇮🇷 eitaa.com/joinchat/3093102592Cc9d364a057
حَنین
در تمام زندگی ام تصورم این بود که آقازاده ها تافته جدا بافته اند. نه فقط هم سطح ما نیستند بلکه حتی با امثال ما حرف هم نمیزنند، چه برسد به اینکه با ما همکار باشند. اگر هم همکار باشند، احتمالا با تبختر و تکبر رفتار میکنند. همیشه هم از این ذهنیت حرص می خوردم!
تازه استخدام شده بودم و آن روز قرار بود لیست بیمه شرکت را تهیه کنم. هنوز خیلی از بچه ها را نمیشناختم. در میان فهرست اسامی، یک اسم توجهم را جلب کرد:«مرتضی اردشیر لاریجانی». همان لحظه خشکم زد. اسم برایم آشنا بود، اما مرتضی با آن رفتار و تواضع و ساده زیستی اش، هیچ جوره در ذهنم کنار واژه آقازاده نمینشست. ابتدا خیال کردم موضوع فقط یک تشابه اسمی است. با خودم میگفتم امکان ندارد پسر دکتر لاریجانی بیاید و در یک شرکت دانش بنیان نو پا کار کند. آن وقت ها دفتر کار شرکت یک اتاق دوازده متری در زیرزمین بود. با خودم فکر میکردم اصلا چه نیازی دارد بیمه اش از اینجا رد شود؟ نامش را در اینترنت جستجو کردم و همانجا مطمئن شدم که او واقعا همان فردی است که تصورش را میکردم. مرتضی همه ذهنیت من از آقازاده بودن را عوض کرده بود. او برای شرافت، پاکی و استقلال کار و زندگی اش ارزش قائل بود. حاضر نبود که کوچکترین امتیاز یا نان و آبی بخاطر اسم و رسم خانوادگی اش سر سفره اش بیاید. مرتضی نان «آقا» بودنِ خودش را میخورد، نه « آقا زادگی» اش!
برای زهرای آقا
مثلاً بابابزرگ موهای بورِ گندمیِ لختت رو با اون دست سالمش کنار میزد و تو توی چشماش نگاه میکردی و میخندیدی و پستونکِ ایرانیِ صورتیت از گوشه لبات می افتاد پایین. بعدش بابابزرگ از مامانت میپرسید دراومدنِ اون دندون جدیدِ قشنگت خیلی اذیتت کرده یا نه و سفارش میکرد که برات حتما صدقه کنار بذارن.
مثلاً مامان که داشت برای شام بابابزرگ غذایِ ساده مورد علاقه شو میپخت، هر چند دقیقه یه بار از توی آشپزخونه میومد و بهت سر میزد که نکنه تاتی تاتی کنی و بیفتی و سَرِت به جایی بخوره، بعد که میدید بابابزرگ دستتو گرفته و داره پا به پات میاد خیالش راحت میشد و به کارِش میرسید.
حالا کجایی؟
تاتی تاتی با بابابزرگ تا آسمونا رفتی که....
کاش یه قطره خون هم از بینیِ کوچولوت نریخته باشه، کاش بدنِ ظریفت زیر هیچ آواری نمونده باشه، کاش پستونکت گم نشده باشه، کاش دندونِ سفیدِ تازه درومده ات نشکسته باشه، کاش بازم دست تو دستِ بابابزرگ پیدات کرده باشن! آخه دستاش برات امن ترین جای دنیاست.
✍معصومه امین رستمی
اگه بعد از رفتن آقا
زود به زود بغض میکنی،
دنیا برات مثل قفس شده،
و فقط پرچم تکون دادن راهِ نفَستو باز میکنه
تو دوستِ خوبِ منی:)
« اِحیای پرچم »
حتماً شنیده اید که میگویند تفنگش حُکم ناموسش را دارد! من اما دختری را میشناسم که نسبت به چرخ خیاطی اش همین حس را دارد! آن هم در یک نسخه صورتیِ پاپیونی!
کسی نباید دستش به آن بخورد مگر افراد گزینش شده و خاص، که خدای نکرده نخی از جایی در نرود و پیچی اشتباه چرخانده نشود که در غیر این صورت حسابش با کرام الکاتبین خواهد بود. چرخ را توی یک اتاق در بسته اختصاصی نگه میدارد و برادرهای کوچولوی بازیگوشش دیگر خوب میدانند اتاقی که چرخ خیاطی آبجی بزرگه در آن است، منطقه ممنوعه ای است که ورود به آن جریمه های سنگین به دنبال دارد. بابا و مامان هم دل به دلِ آبجی بزرگه یکی یکدانه میگذارند و حریمش را حفظ میکنند. مامان خوب میداند در این روزگار غرق شدن در واتساپ و اینستاگرام و فلان و بیسار باید این مهارتِ دختر را روی سر بگذارد و از هیچ کلاس آموزشی و دستگاه دکمه زن و نوار اُریب ساز و تور و دانتل و هزار جور وسایل دیگر برایش دریغ نکند. حالا حدود دو ماه است که دخترِ خیاطِ ظریف کارَش، چرخِ خیاطیِ عزیز کرده اش را آورده وسط خیابانِ پر از جمعیتِ شهر. بینِ مردمِ مبعوث شده آسمانیِ شهر! همان ها که این روزها پرچم به دست، صدای الله اکبرشان تا آسمان ها بلند است. پرچم هایی که نخ کِش شده اند و پاره را رُفو میکند و دور دوزی!
مامان پا به پایش می آید و پدر در پشت سر هوایِ دخترش را دارد. وقتی جمله «انشاءالله که همین پرچما کفنمون بشه!» را از زبانش شنیدم، فهمیدم او رویاهای بزرگی در سر دارد.
✍ معصومه امینرستمی
اگر بگوييم حُبِّ خدا محبت های ديگر را از بين می برد
درست است اما درست تر آن است که محبت های
ديگر در سايه حُبِّ خدا جان می گيرند و روح پيدا می کنند
و انسان سراسر رحمت و محبت می شود و فاش بگويم
هيچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است
رسم دوست داشتن نمی داند.
#سیّدشهیداناهلقلم 🌱
ما به تو اقیانوس داده بودیم،
اما تو تمامِ عمرت را
در یک برکهی کوچک و گلآلود، برای چند قطره آب جنگیدی:)
حَنین
حواست بود!
تو حواست بود که کدام شیر پاک خورده ای برچسب عکست را چسبانده به درِ چوبیِ حرم،همان جا که عادت داشتم از آن وارد حرم شوم. و بعد انگار که پشیمان شده باشد، و صدایی توی گوشش گفته باشد :« آخر در و دیوار حرم که مثل درِ کمد اتاقت نیست که هر چه خواستی بچسبانی رویَش!» و آن برچسب، بنای دل کندن از دَرِ حرم خواهر امام رضا (ع) را نداشته باشد و سفت و محکم بماند سر حرفش!
تو حواست بود که از توی آن عکس، لبخندِ نمایانِ مظلومانه ات بیفتد توی چشم های هر کسی که از آن در قرار است وارد حرم شود و ناخودآگاه لبخند بزند.
من به شخصه از آن شیر پاک خورده کمالِ تشکر و قدردانی را به عمل میآورم که لبخند تو را آنجا، روی همان دَر به من نشان داد.
تو حواست بود که در دیدار بعدی مان عکسِ دیگرت، روی جلد کتابی در فروشگاه محصولات فرهنگی جمکران خودش را نشانم بدهد و در دست هایم جا خوش کند و با من به خانه بیاید تا ورق به ورق مهمانش شوم.
من فکر میکنم هیچ کدام از این ها اتفاقی نبود! اینکه کتابت را بخوانم و با شیطنت هایت دلم به حال مادرت بسوزد، اینکه برای از شدت خستگی پشت فرمان موتور به خواب رفتنت غصه دارم کند، اینکه از اذیت ها و سر به سر گذاشتن هایت حرصم بگیرد، اینکه هر چه به آخر های کتاب نزدیک بشوم، آن اوج گرفتنت به سمت آسمان را حس کنم، هیچ کدامشان اتفاقی نبود و نیست.
تو حواست به همه چیز بود! همانطور که در وصیتنامه ات نوشتی!
همانطور که در زمان حیاتت تولد هیچکدام از دوستانت را فراموش نمیکردی، همانطور که حواست بود با آن همه مشغله، دل خواهر کوچکت فیروزه را چطور به دست بیاوری، یا چکار کنی که علی، برادر بزرگترت رویَت حساب کند و یا این که کسی غرورِ مادرانه مادرِ همیشه ساکتت را زخمی نکند.
حالا هم حواست هست!
به هر کسی که لبخند توی عکست از روی در چوبیِ حرم توجهش را جلب کند، به هر کسی که سر مزارت بیاید، به هر کسی که کتاب زندگی ات را ورق بزند.
کافی است هر که با تو کاری دارد صدایت بزند. شهید سجاد زبرجدیِ عزیزِ حواسْ جمع!
✍ معصومه امینرستمی