اگه بعد از رفتن آقا
زود به زود بغض میکنی،
دنیا برات مثل قفس شده،
و فقط پرچم تکون دادن راهِ نفَستو باز میکنه
تو دوستِ خوبِ منی:)
« اِحیای پرچم »
حتماً شنیده اید که میگویند تفنگش حُکم ناموسش را دارد! من اما دختری را میشناسم که نسبت به چرخ خیاطی اش همین حس را دارد! آن هم در یک نسخه صورتیِ پاپیونی!
کسی نباید دستش به آن بخورد مگر افراد گزینش شده و خاص، که خدای نکرده نخی از جایی در نرود و پیچی اشتباه چرخانده نشود که در غیر این صورت حسابش با کرام الکاتبین خواهد بود. چرخ را توی یک اتاق در بسته اختصاصی نگه میدارد و برادرهای کوچولوی بازیگوشش دیگر خوب میدانند اتاقی که چرخ خیاطی آبجی بزرگه در آن است، منطقه ممنوعه ای است که ورود به آن جریمه های سنگین به دنبال دارد. بابا و مامان هم دل به دلِ آبجی بزرگه یکی یکدانه میگذارند و حریمش را حفظ میکنند. مامان خوب میداند در این روزگار غرق شدن در واتساپ و اینستاگرام و فلان و بیسار باید این مهارتِ دختر را روی سر بگذارد و از هیچ کلاس آموزشی و دستگاه دکمه زن و نوار اُریب ساز و تور و دانتل و هزار جور وسایل دیگر برایش دریغ نکند. حالا حدود دو ماه است که دخترِ خیاطِ ظریف کارَش، چرخِ خیاطیِ عزیز کرده اش را آورده وسط خیابانِ پر از جمعیتِ شهر. بینِ مردمِ مبعوث شده آسمانیِ شهر! همان ها که این روزها پرچم به دست، صدای الله اکبرشان تا آسمان ها بلند است. پرچم هایی که نخ کِش شده اند و پاره را رُفو میکند و دور دوزی!
مامان پا به پایش می آید و پدر در پشت سر هوایِ دخترش را دارد. وقتی جمله «انشاءالله که همین پرچما کفنمون بشه!» را از زبانش شنیدم، فهمیدم او رویاهای بزرگی در سر دارد.
✍ معصومه امینرستمی
اگر بگوييم حُبِّ خدا محبت های ديگر را از بين می برد
درست است اما درست تر آن است که محبت های
ديگر در سايه حُبِّ خدا جان می گيرند و روح پيدا می کنند
و انسان سراسر رحمت و محبت می شود و فاش بگويم
هيچ کس جز آن که دل به خدا سپرده است
رسم دوست داشتن نمی داند.
#سیّدشهیداناهلقلم 🌱
ما به تو اقیانوس داده بودیم،
اما تو تمامِ عمرت را
در یک برکهی کوچک و گلآلود، برای چند قطره آب جنگیدی:)
حَنین
حواست بود!
تو حواست بود که کدام شیر پاک خورده ای برچسب عکست را چسبانده به درِ چوبیِ حرم،همان جا که عادت داشتم از آن وارد حرم شوم. و بعد انگار که پشیمان شده باشد، و صدایی توی گوشش گفته باشد :« آخر در و دیوار حرم که مثل درِ کمد اتاقت نیست که هر چه خواستی بچسبانی رویَش!» و آن برچسب، بنای دل کندن از دَرِ حرم خواهر امام رضا (ع) را نداشته باشد و سفت و محکم بماند سر حرفش!
تو حواست بود که از توی آن عکس، لبخندِ نمایانِ مظلومانه ات بیفتد توی چشم های هر کسی که از آن در قرار است وارد حرم شود و ناخودآگاه لبخند بزند.
من به شخصه از آن شیر پاک خورده کمالِ تشکر و قدردانی را به عمل میآورم که لبخند تو را آنجا، روی همان دَر به من نشان داد.
تو حواست بود که در دیدار بعدی مان عکسِ دیگرت، روی جلد کتابی در فروشگاه محصولات فرهنگی جمکران خودش را نشانم بدهد و در دست هایم جا خوش کند و با من به خانه بیاید تا ورق به ورق مهمانش شوم.
من فکر میکنم هیچ کدام از این ها اتفاقی نبود! اینکه کتابت را بخوانم و با شیطنت هایت دلم به حال مادرت بسوزد، اینکه برای از شدت خستگی پشت فرمان موتور به خواب رفتنت غصه دارم کند، اینکه از اذیت ها و سر به سر گذاشتن هایت حرصم بگیرد، اینکه هر چه به آخر های کتاب نزدیک بشوم، آن اوج گرفتنت به سمت آسمان را حس کنم، هیچ کدامشان اتفاقی نبود و نیست.
تو حواست به همه چیز بود! همانطور که در وصیتنامه ات نوشتی!
همانطور که در زمان حیاتت تولد هیچکدام از دوستانت را فراموش نمیکردی، همانطور که حواست بود با آن همه مشغله، دل خواهر کوچکت فیروزه را چطور به دست بیاوری، یا چکار کنی که علی، برادر بزرگترت رویَت حساب کند و یا این که کسی غرورِ مادرانه مادرِ همیشه ساکتت را زخمی نکند.
حالا هم حواست هست!
به هر کسی که لبخند توی عکست از روی در چوبیِ حرم توجهش را جلب کند، به هر کسی که سر مزارت بیاید، به هر کسی که کتاب زندگی ات را ورق بزند.
کافی است هر که با تو کاری دارد صدایت بزند. شهید سجاد زبرجدیِ عزیزِ حواسْ جمع!
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
تا هستم هستم!
هر شب میدیدمَش. محکم نشسته بود روی صندلی چرخ دارِ همیشه همراهَش! جمله نوشته شده روی مقوایش من را یاد جمله معروف دکارت که میگفت : «شک میکنم پس هستم» می انداخت!
اما این کجا و آن کجا! آن در اوج پوچی و بی معنایی در به در بود و این یکی در اوج معناها سِیر میکرد.
سرزندگی از چشم هایش می پاشید توی صورتِ هر که از کنارش رد میشد!
انگار نه انگار تقدیرش گره خورده به این صندلی چرخ دار. انگار خدا به او دو بال داده بود و دنیا را گذاشته بود توی مشتش. راضی و سرخوش بود!
نزدیک تر رفتم. گفتم:« حاج آقا اینی که نوشتید یعنی چی؟» لبخندش وسیع تر شد، با صدای بلند گفت تا اطرافیانمان هم بشنوند :« یعنی تا زنده هستم،توی خیابون، پای این کشور، توی همین میدون هستم.»
لبخندش مُسری بود. نگاه پر از تحسینِ دور و بری ها را به خود جلب کرد. گفتم :«الهی همیشه باشید! »
✍ معصومه امینرستمی
هدایت شده از شبکه نویسندگان
چه کسانی امروز در تحریرگران قلم زدند؟
۱ـ شهید حجتالاسلام والمسلمین محسن فتاحی؛ از جهاد علمی تا شهادت در خط مقدم فناوری
✍️مرتضی سلطانی تهرانی
https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779369843433941341
۲ـ چرا جمعیت کم، بحران محسوب میشود؟
✍️فاطمه تقیزاده حقیقی
https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779373034013787732
۳ـ هندسهی پنهان قدرت؛ چرا نباید در سختیها هراسید؟
✍️شادی ورشوچی
https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779376138682783635
۴ـ میقاتِ مقتدرانه؛ از الواحِ هدایت تا تسلط بر کُریدورِ امنیت
✍️سیدعلی عسگری
https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779383365702332489
۵ـ تا هستم هستم!
✍️معصومه امین رستمی
https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779385438247759795
۶ـ سکوت تا سکوت: تأملی در هستیشناسی زبان
✍️جواد جعفری
https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779394390079354647
شبکه نویسندگان؛ محلی برای نوشتن جمعی
https://eitaa.com/writersnetwork
حَنین
(بوی چادر سوخته) حالا که هزار و اندی سال بینمان فاصله است، برای نزدیک شدن به شما، چاره ای ندارم جز
سلام بر شما
که از کودکی قلبی روضه خوان داشتید.
« نَوهی خلَف »
بابابزرگ ها و نوه ها همیشه دنیایی عجیب و خواستنی دارند. انگار فاصله سنی زیاد به جای آنکه از هم دورشان کند بیشتر به هم نزدیکترشان کرده. کنار هم قرار گرفتن موی سفید و پوست چروک و قدِ مایلِ بابابزرگ با چشم های پر از شورِ معصومانه، دستانِ کوچک و نرم نوه و بازیگوشی های تمام نشدنی اش، ترکیبی تو دل برو است. حق مطلب را همان قدیمی ها ادا کردند وقتی که نوه را مغز بادام نامیدند.
راستش امروز که داشتم توی ذهن شما را مجسم میکردم رسیدم به اینجا که شما محمد، پسر علی، پسر حسین (ع)،
یعنی نوه ی حضرت سیدالشهدا هستید!
نمیدانم رابطه بابابزرگ و شما چقدر زیبا بوده، یعنی داغِ ایشان اجازه نمیدهد که آدم به این چیز ها فکر کند.
فقط این ذهنم را مشغول کرده که شما از کودکی مصیبت دیده اید! شما چیزهایی را تجربه کرده اید که روانشناسانِ این دوره زمانه تِروما مینامندش! غربت و دوری از خانه، غم بزرگترها، گرما و تشنگی، غریبی و از دست دادنِ بیشتر عزیزان در یک نیم روز، دلتنگی و اسارت! حتما عمه جانتان جلوی چشم های شما را گرفته که خیلی چیز ها را نبینید اما مگر میشود همه چیز ها را از بچه ها پنهان کرد؟....
آنچه شما تجربه کرده اید، هر کدامشان بس است برای یک عمر اشک و افسردگی و بی خوابی و بیماری!
اما شما - نمیدانم چطور - اینطور با عظمت قد کشیدید، امامِ بر حق، شکافنده علوم و گسترش دهنده آن شُدید! امت جدتان را زیر پر و بال گرفتید و لحظه ای کوتاهی نکردید. ای نوه ی عزیزِ آقای اباعبدالله! چقدر بابابزرگ به شما افتخار میکند......
✍ معصومه امینرستمی