eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
چون علی‌اکبر مرا هم در عبایت جمع کن زخم‌های مختلف را این پریشانی بس است! صلی‌الله‌علیک‌یا‌اباعبدالله
...
مادر‌اُم‌البنین! مردِ مرداست پسرت...
هدایت شده از اِقرَاء .
هر آدمی ز رفتن خود رد پا گذاشت؛ اما چرا ز رفتن تو رد دست ماند؟..
«حَریب» سنگ لحد را که برداشت انگار سینه‌اش سنگین شد. آهی از عمق جان کشید، سنگ را روی پیکر گذاشت و زمزمه کرد: «فَلَيْسَ حَرِيباً مَنْ أُصِيبَ بِمَالِهِ وَ لَكِنَّ مَنْ وَارَى أَخَاهُ حَرِيْبٌ» «غارت‌زده آن نیست که مالش را برده باشند؛ غارت‌زده کسی است که برادری چون تو را به خاک می‌سپارد.» اشک ها نوبت را رعایت نمی‌کردند. آخر کسی‌که داشت روی پیکرش لحد می‌گذاشت نه فقط هم‌بازی و رفیق همپای کودکی‌هایش، نه فقط همدرد و هم‌گریه غم‌هایش، نه فقط برادرش و برادرِ خواهر هایش، بلکه امام و پیشوایش بود. درباره‌ی کلمه حَریب نوشته‌اند: عرب به کسی‌که مالش ربوده شده و بی‌چیز مانده‌است حَریب می‌گوید، همان کلمه غارت‌زده در زبان فارسی! یعنی عده‌ای راهزنِ خدانشناسِ حرام‌لقمه روی سرت بریزند، هر چه داری بردارند و ببرند و تو را بگذارند بی چیز و دست خالی! او آن روز که برادر و امامش را به خاک سپرد، حال غارت‌زده‌ای را داشت اینچنین! حالا اما یک دهه از آن روز گذشته بود و او داشت معنای دیگری از غارت‌زده‌شدن را می‌چشید. گوشه گودال با چشمهایی نیمه‌باز از هوش می‌رفت و به هوش می‌آمد. هر که می‌آمد دور و برش محال بود دستِ خالی برگردد: یکی با تکه های پیرهن یکی انگشت با انگشتر یک هم با سَر! ✍ معصومه امین‌رستمی
• اگر مرا وطنی باشد، آغوشِ تو آن است...
حَنین
«مثل تاسوعا مثل عاشورا» تا آمدم دهان باز کنم که بیا و سوژه‌ام باش، با گفتن« خانوم حوصله حرف زدن ندارم، اگه میخوای عکس بگیری، بگیر و برو!» زد توی ذوقم و خواست رَدَم کند. مظلومانه عکسی گرفتم. حجمِ وسیعی از بار زندگی روی دوشش سنگینی می‌کرد. سکوتم را که دید دلش به حالم سوخت. همانطور که به ایستگاه صلواتی رو به رو خیره شده بود گفت:« با این بار سنگین هر شب میام اینجا! وسیله دیگه ای ندارم.» به موتور سه چرخ زهوار دررفته‌اش اشاره کرد که انبوه کیسه و پارچه های آویزان نمی‌گذاشت خود موتور را ببینی اما پرچم کوچک داخلش خودنمایی می‌کرد. ادامه داد:« پاهام مشکل داره، مجبورم با این موتور بیام. میدونی چرا اینجا رو دوست دارم؟» اشتیاق را که در چشمهایم دید ادامه داد : «چون هر شبش مثل تاسوعا و عاشوراست حال و هوای امام حسین داره...» لبخند زدم. او بین این مردم و در هیاهوی برو بیایِشان دنبال عطر و بوی امام حسینش می‌گشت‌. انگار هر شب می‌آمد که عطر کربلا را از این موکب ها استشمام کند، چای بنوشد، کمی بر سینه بکوبد و برود! یقیناً همین جا کربلایی شده‌بود. دوست داشتم به او «زیارت قبول!» بگویم. انگار داشت خودش را در هیأت امام حسین علیه‌السلام تصور می‌کرد‌. او محو صدای مداحیِ موکب شده‌بود و در بین‌الحرمین سِیر می‌کرد و من محو عاشقی که از این خیابان بر مشامش بوی کربلا رسیده‌بود. ✍ معصومه امین‌رستمی
بعد از تو لَبی باز نشد از پِی خنده غیر از لبِ آن جام که بوسیدی و رفتی....
«اَندرونی» داشت تعریف می‌کرد:« اون سکه‌ها رو سپردم به خواهرم تا برام نگه داره، بهش از چشمام بیشتر اعتماد دارم! حواسش به همه چیز هست» وقتی از خواهر حرف میزد چشمهایش برق می‌زدند. محو اعتماد و امنیتِ خواهر و برادری‌شان بودم و آهِ حسرتِ برادر نداشتن دوباره آمده‌بود گوشه دلم. امروز شنیدم بانوی قم بدن پاکتان را به امانت در آغوش گرفته‌بود! حالا اما برادر امانتش را خواسته. گفته‌اند حرم خاتونِ قم، اندورنیِ خانه امام رضاست. حالا می‌فهمم سلطانِ ایران گنجی داشت که در اندورنیِ خانه‌اش پنهان کرده‌بود. گویی وقت آن رسیده که آن گنج را بردارد، روی دست بگیرد و به عالم نشان دهد. چقدر خیالش راحت بوده که فرزندِ خلفَش در دامنِ امن خواهر آرام گرفته‌است. خواهر ها بهترین امانت‌دار های دنیایند. ✍ معصومه امین‌رستمی
تو می‌آیی، شهیدان نیز می‌آیند، و آوینی روایت می‌کند فتح نهایی را...