«حَریب»
سنگ لحد را که برداشت انگار سینهاش سنگین شد. آهی از عمق جان کشید، سنگ را روی پیکر گذاشت و زمزمه کرد: «فَلَيْسَ حَرِيباً مَنْ أُصِيبَ بِمَالِهِ وَ لَكِنَّ مَنْ وَارَى أَخَاهُ حَرِيْبٌ»
«غارتزده آن نیست که مالش را برده باشند؛ غارتزده کسی است که برادری چون تو را به خاک میسپارد.»
اشک ها نوبت را رعایت نمیکردند. آخر کسیکه داشت روی پیکرش لحد میگذاشت نه فقط همبازی و رفیق همپای کودکیهایش، نه فقط همدرد و همگریه غمهایش، نه فقط برادرش و برادرِ خواهر هایش، بلکه امام و پیشوایش بود.
دربارهی کلمه حَریب نوشتهاند: عرب به کسیکه مالش ربوده شده و بیچیز ماندهاست حَریب میگوید، همان کلمه غارتزده در زبان فارسی!
یعنی عدهای راهزنِ خدانشناسِ حراملقمه
روی سرت بریزند، هر چه داری بردارند و ببرند و تو را بگذارند بی چیز و دست خالی!
او آن روز که برادر و امامش را به خاک سپرد، حال غارتزدهای را داشت اینچنین!
حالا اما یک دهه از آن روز گذشته بود و او داشت معنای دیگری از غارتزدهشدن را میچشید.
گوشه گودال با چشمهایی نیمهباز از هوش میرفت و به هوش میآمد.
هر که میآمد دور و برش محال بود دستِ خالی برگردد:
یکی با تکه های پیرهن
یکی انگشت با انگشتر
یک هم با سَر!
#گریهکافینیستجانبدهید
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
«مثل تاسوعا مثل عاشورا»
تا آمدم دهان باز کنم که بیا و سوژهام باش، با گفتن« خانوم حوصله حرف زدن ندارم، اگه میخوای عکس بگیری، بگیر و برو!» زد توی ذوقم و خواست رَدَم کند. مظلومانه عکسی گرفتم. حجمِ وسیعی از بار زندگی روی دوشش سنگینی میکرد. سکوتم را که دید دلش به حالم سوخت. همانطور که به ایستگاه صلواتی رو به رو خیره شده بود گفت:« با این بار سنگین هر شب میام اینجا! وسیله دیگه ای ندارم.»
به موتور سه چرخ زهوار دررفتهاش اشاره کرد که انبوه کیسه و پارچه های آویزان نمیگذاشت خود موتور را ببینی اما پرچم کوچک داخلش خودنمایی میکرد.
ادامه داد:« پاهام مشکل داره، مجبورم با این موتور بیام. میدونی چرا اینجا رو دوست دارم؟»
اشتیاق را که در چشمهایم دید ادامه داد : «چون هر شبش مثل تاسوعا و عاشوراست حال و هوای امام حسین داره...» لبخند زدم. او بین این مردم و در هیاهوی برو بیایِشان دنبال عطر و بوی امام حسینش میگشت. انگار هر شب میآمد که عطر کربلا را از این موکب ها استشمام کند، چای بنوشد، کمی بر سینه بکوبد و برود! یقیناً همین جا کربلایی شدهبود. دوست داشتم به او «زیارت قبول!» بگویم.
انگار داشت خودش را در هیأت امام حسین علیهالسلام تصور میکرد. او محو صدای مداحیِ موکب شدهبود و در بینالحرمین سِیر میکرد و من محو عاشقی که از این خیابان بر مشامش بوی کربلا رسیدهبود.
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
بعد از تو لَبی باز نشد از پِی خنده غیر از لبِ آن جام که بوسیدی و رفتی....
رفتی! نگفتی عاشقانت بی تو میمیرند؟....
«اَندرونی»
داشت تعریف میکرد:« اون سکهها رو سپردم به خواهرم تا برام نگه داره، بهش از چشمام بیشتر اعتماد دارم! حواسش به همه چیز هست» وقتی از خواهر حرف میزد چشمهایش برق میزدند.
محو اعتماد و امنیتِ خواهر و برادریشان بودم و آهِ حسرتِ برادر نداشتن دوباره آمدهبود گوشه دلم.
امروز شنیدم بانوی قم بدن پاکتان را به امانت در آغوش گرفتهبود! حالا اما برادر امانتش را خواسته. گفتهاند حرم خاتونِ قم، اندورنیِ خانه امام رضاست. حالا میفهمم سلطانِ ایران گنجی داشت که در اندورنیِ خانهاش پنهان کردهبود. گویی وقت آن رسیده که آن گنج را بردارد، روی دست بگیرد و به عالم نشان دهد. چقدر خیالش راحت بوده که فرزندِ خلفَش در دامنِ امن خواهر آرام گرفتهاست. خواهر ها بهترین امانتدار های دنیایند.
✍ معصومه امینرستمی
به خودم میگویم:
برو جلوی آینه !
به آن که در آن میبینی بگو:
اگر تا امشب برای این میرفتی راهپیمایی که هیجان بالا را تجربه کنی،
یا برای اینکه به اصطلاح نسل امروزی گَنگَت بالا برود و سیسِ وطندوستی گرفتهباشی،
یا چون فلان رفیقِ باحالَت میرود تو هم بروی و عشق و حالی به راه باشد و بگویید و بخندید و پرچمی هم تکان بدهید،
یا اصلا در خوشبینانه ترین حالت به خیابان میرفتی تا هر چه زودتر کار آمریکا و اسرائیل را یکسره کنی و حالا که صحبت از توافق و تفاهم و عمل به تعهدات و نقض و از این دست حرف هاست دلسرد شدهای و دو دل که: «بروم؟ نروم؟ اصلا بروم که چه؟»....
پس یک لحظه فکر کن الان سال ۶۱ هجری است. شبی ظلمانی و خاموش است. امامَت دستور داده که همه نور ها خاموش شوند که خجالت، مانع کسی نشود. حالا بیعتش را از رویَت برداشته و میفرماید:
« فلانی! اینها من را میخواهند!
جانَت را بردار و برو ! برو به زندگیات بِرِس، بس است هر چه دنبال من آمدی! میدانی که اینها جان من را میخواهند! اگر بروی با تو کاری ندارند. من هم دعایت میکنم. تعداد ما آن قدر کم است که ماندنِ تو فرقی به حالمان نخواهد کرد...برو خدا پشت و پناهت!»
حالا میروی ؟
میتوانی پسر پیامبرت را رها کنی و بروی؟
#باخودتچندچندی؟
#عاشورایتوهمینشبهاست
✍ معصومه امینرستمی
راستش من نه جزء اون خانوادههای شهدایی بودم که باهاشون دیدار خصوصی داشتی ، نه جزء اون مسئولین فلان غرفهی نمایشگاه علمی یا ادبی که به شوق اینکه شما یه سر بزنی بهشون شب تا صبح پلک نزده باشم، نه شاعری بودم که ناب ترین شعرم رو بیام براتون بخونم و تشنهی تعریف و تمجید و انتقاد شما از وزن و قافیه و معنیِ شعرم باشم، نه نخبهای بودم که بیام روی سِن و از مطالبه هام بگم و تا آخر عمر پُز بدم که رفتم جلوی آقا حرف زدم، نه کس و کارم از جایی به شما وصل بودن که دلم خوش باشه و نه هیچکس دیگهای.
من هیچوقت هیچکسی نبودم!
فقط همیشهی خدا یک عدد دلتنگ بودم. یک عدد حسرتْ به دلِ به دردْ نخور!
به خودم میگفتم حقته خب! تو رو چه به آقا !؟ تو فقط میتونی از دور دوستش داشته باشی! همینم از سرِت زیاده!
فقط یه بار، آخ یه بار از چند متری دیدمتون که فقط چند ثانیه بیشتر طول نکشید چون باید میجنبیدم و دوستمو که از شوق دیدنتون گریه امونش نمیداد و داشت زیر دست و پای جمعیت لِه میشد، نجات میدادم و تا آخر عمر حسرتِ تکرارِ اون لحظه میشد گلِ سرسبدِ بقیهی حسرتام.
لیاقتم همین بوده حتماً.
ولی فقط دلم خوشه تو چندین میلیارد آدم روی کره زمین،خدا منو انداخت وسط اینهمه آدمِ عاشقِ شما!
که حالا منم با اونا صدبار از غمتون بمیرم و زنده بشم و بعد که زنده شدم به خودم لعنت بفرستم که لایق اینم نبودم که شهید که هیچی، حداقل زودتر از شما نفَسَم قطع میشد و این دردِ خونه خرابْ کُنِ یتیمی دست نمیانداخت بیخ گلوم!
لایق همینم نبودم...
حالا ببین چقدر وضعم خرابه که باید بیام تشییعت!
خودت یه فکری به حالم/ حالمون کن!
✍ معصومه امینرستمی