eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنین
جانم بسوختی و به دلْ دوست دارَمَت...
شاید دوباره ارگ بلندی بنا شد از... خاکی که داغ رفتن تو ریخت بر سرم ...
«اِنکارِعمدی» توی ذهنم تصور می‌کردم توی آن تابوت که حالا چفیه و عمامه سیاهِ رویَش شده بغض گلوگیرِ شب‌هایمان آرام خوابیده‌ای، با همان صورت آسمانی و محاسنِ سپید و مرتب. با خودم می‌گفتم بهتر است اینطور فکر کنی که آقا هیچ زخمی در بدنش ندارد، سالمِ سالم است، فقط به خوابی عمیق و شیرین رفته‌است. شاید هم چند خراش کوچک برداشته‌باشد. فقط همین! من نمی‌دانستم، یعنی میخواستم ندانم و تصور نکنم که نشانی‌هایی از حضرت مادر(س)، سیدالشهدا (ع) و عمویَت عباس(ع) در بدن داری. اینها را امروز جانشینِ خَلَفتان در پیامش فرمود. تمام روز ذهن و قلبم شد انکار و انکار. حالا اما در سکوت شب، میخواهم با خودم کنار بیایم که آن نشانه ها را داری! مجبورم دیگر. یعنی اگر نداشتی عجیب و غریب بود! نه؟ امامِ جوانِ مقتدرِ مظلومِ ما را ببین که چه پدرانه دارد آرام آرام برایمان شرح می‌دهد نشانه ها و روضه ها را. از تصور آن صلابت همیشگی و مشت گره کرده در هنگام شهادت، حالا رسیدیم به این روضه های مکشوف که باید برای هر کدامشان ناله‌ی‌مان برود تا هفت آسمان، و تمام خاک های زمین را بر سر بریزیم. راستی ! ما چطور هنوز زنده‌ایم؟ ✍ معصومه امین‌رستمی
هدایت شده از وحید یامین پور
تو در "دار الذکر" آرمیدی؛ در خانه‌ی یادهای مکرر؛ در حافظه‌ی پایدار تاریخ. دست فراموشی به تو نخواهد رسید. زین پس هرکسی در قوس صعود از فراموشخانه‌ی دنیا به ملکوت ذکر تشرف حاصل کند، تو را در مقام والای ذکر خواهد دید. تو شعاعی از حماسه‌ی عاشورا در عصر ما و پرتوی از روضه‌ی فرزندان شهید حسین علیه‌السلام هستی. به یاد آن جمله‌ی پیامبرگونه‌ی زینب کبری به یزیدیان زمان که فرمود: "همه‌ی سعی خودت را و همه‌ی کید و فریب را به‌کار گیر؛ به‌خدا قسم ذکر و یاد ما محو شدنی نیست." ➕️ @yaminpour
هدایت شده از روایت قم
سیاهی لشکر قرارِ طریق المهدیِ سه‌شنبه‌ها، شده‌بود دلخوشیِ شیرینِ هر هفته‌اش‌. زاده‌ی طبیعت بود؛ اما حالا عشق، کارش را به جایی رسانده بود که تمام ریگ‌های بیابانِ منتهی به جمکران را می‌شناخت. می‌گفت مصمم است که هر سه کودکِ قد و نیم قَدَش را با این راه آشنا کند. با اینکه عادت نمی‌کرد به نبودن‌های همسری که در سر رؤیاهای آسمانی داشت؛ اما حالا نمی‌خواست با این همه‌ دستْ‌تنهایی‌، آخرین فرصت خداحافظی با رهبر شهید را از دست بدهد. محمدِ پنج ماهه‌اش را در کالسکه نشاند و در دل شب، مسیرِ طریق المهدی، که حالا مسیر تشییع امام شهید شده‌ بود را، در پیش گرفت. امید داشت که صبح زود توفیق نماز بر پیکر رهبر شهید را از دست ندهد. هر بار که می‌خواست زیر لب غرولند کند با خودش می‌گفت هر چه باشد باز هم راضی‌ام به اینکه حتی سیاهیِ لشکرِ آقایی باشم که تمام زندگی‌ام را مدیونِ او هستم. گرما، سنگ، کلوخ‌های ریز و درشت و کالسکه‌ی قدیمی، سر ناسازگاری داشتند. با دست‌های زنانه‌، به تنهایی زیرِ یک خَمِ سختی‌های مسیر را گرفته‌ بود. دلش به این قرص بود که سال‌ها بعد به خاطر بدرقه‌ی بزرگترین مردِ معاصرَش، وجدانی آسوده خواهد داشت. می‌گفت :«تمام دلتنگی‌ام برای آقا را در نماز باریدم!» بعد از نماز، محمد را دید که با همه‌ی تکان‌های کالسکه و صدای بلندگوها، آرام به خواب رفته‌‌ و لبخند می‌زد. یادِ حرف مادربزرگ افتاد که می‌گفت: « لبخند نوزاد توی خواب یعنی بچه امام زمانش رو دیده!» خم شد و چشم‌های محمد را بوسید. انگار این سیاهی‌لشکر بودن را از او پذیرفته بودند. معصومه امین‌رستمی شنبه | ۱۶ تیر ۱۴۰۵ | 📌 📌 @revayat_qom
🇮🇷
«اشک یتیم» درست است که ما چیزی را از سر گذرانده‌ایم که دل کوه را می‌لرزاند و بند دل را پاره می‌کند، درست است که ما یتیمیِ دسته‌جمعی را تجربه کرده‌ایم. اما همچون یتیمانی که پیامبر (ص) درباره‌شان فرمود: « وقتی یتیم گریه می‌كند عرش خدای رحمن به لرزه درمی‌آید! » با گریه‌هایمان نه فقط عرش بلکه فَرش را نیز به لرزه انداخته‌ایم! اکنون دیگر حال ما همان است که حاج قاسمِ عزیزمان گفت : هیچ شبی نیست که بخوابیم و به دشمنانمان فکر نکنیم و در سر رویای انتقام نپرورانیم! ✍ معصومه امین‌رستمی
پشت شیشه‌ی ماشینش نوشته‌بود: « پدر شناسنامه‌ی آدمه » راست می‌گفت! تو محتوای تمامِ صفحاتِ دفترچه‌ی هویتِ مایی!
به سربلندیِ سَرویم و استواریِ کوه.... به رود های جهان رفته بی‌قراریِ ما :)
اتفاقاً تو روزایی که قربون‌صدقه‌ی هیکل سربازهای آمریکایی می‌رفتین رو همین و نگه داشتن:)
آقای مهدی رسولی میگه :« گفتم که از غم تو بمیرم توان نبود...» ولی بذار بگم: لیاقت نبود، دلبستگی بود، غفلت بود.... امان از این بود و نبود!
« خاطره » رَدّ اشک خشک شده‌بود روی صورتش. به هر جان‌کندنی بود خودش را به خانه رساند. هنوز پاهایش می‌لرزیدند. نفس نفس زنان داشت ماجرا را برای بابا تعریف می‌کرد و من شنونده بودم:« هر چی جیغ زدم فایده نداشت، یکی نیومد به دادم برسه، موبایل رو از دستم کشید اما چون سفت گرفته‌بودمش چند متر باهاش روی زمین کشیده‌شدم. تمامِ چادرم و لباسام خاکی شد! بابا ببین سر زانوهام کبوده، نامردِ بی‌رحم نگفت دخترم، نگفت ضعیفم...» هق هق گریه اجازه نداد بیشتر بگوید. غصه‌دار و ترسان به بابا نگاه کردم. صورتش ترکیبی از خشم و غم و غیرت و عاطفه را در خود جای داده‌بود. بلند شد و رفت به سمت خواهرم. او می‌دانست آغوشَش همه این ها را جبران می‌کند. هق هق و لرزش پاهایش تمام شد. خدا را شکر کردیم که اتفاق بدتری نیفتاده.... این فقط یک خاطره بود. خواهرم خردسال نبود! چندین کیلومتر را با پای پیاده و در غل و زنجیر طی نکرده‌بود! بعد از آن تجربه تلخ، گوشه‌ی خرابه جایَش نداده‌بودند! گرسنه و تشنه نبود! به جای سَر بابایی که دیگر شبیه بابایِ زیبایش نبود، سایه‌ی بابا روی سرَش بود که بعد از گله و شکایت از آن دزد بی‌رحم، آغوش امنی آرامَش کند.این فقط یک خاطره بود. چرا گریه می‌کنی؟ ✍ معصومه امین‌رستمی
❤️