«روزِ اَلَست»
شاید آن روز که ناگهانی کوچهای باز شد و دستهایم به شبکههای ضریحت قفل شد، یا شاید لحظهای که خود را به بینالحرمین کشاندم و بیخوابی و بیماری فراموشم شد.
نه...شاید از خیلی قبلتر ها بود که تو را در رگهایم حس کردم. جریان داشتی، بیوقفه! شاید آن روز که مادر پیراهن تورِ مشکیام را به تنم کرد و یک کاسه قند به دستم داد که بین عزادارانت بچرخانم و حسّ بزرگشدن داشتم! یا وقتی که بابا توی خانه نوارهای مداحیاش را ردیف میکرد و روی برچسبِشان اسم ِحاج منصورارضی را مینوشت و مثل جانَش از آنها مراقبت میکرد و برایَم نوحههایی که میخواست شبها در هیأت بخواند را زمزمه میکرد این حس سراغم آمد. شاید هم آن روز که چادر را از روی صورتِ مادر کنار زدم و قطرهای از اشکی که برای شما میریخت روی دستم چکید. شاید هم....
نمیدانم چقدر باید توی تونل خاطراتم عقب بروم تا لحظهی شروعِ عشق به شما را پیدا کنم. یا شاید هم اصلا همانی که شاعر گفت: من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم!
شاید هم خیلی قبلتر از آن! همان روز که ذرهای بودم و خدا گفت :« أَ لَستُ بِرَبِّکم؟» و جواب دادم :« بَلیٰ ». همین را میدانم که قبل از آنکه خون در رگهایمان بجوشد و بدنهای مادیمان پا به زمین خاکی بگذارد، تو ــــ حسینجان ـــــ در وجودمان تابیدی، به قلبهایمان تپیدن آموختی و لحظهای از ما جدا نبودی و نخواهیبود! بگذار مسافتِ بینمان هر چقدر که میخواهد دور و دراز باشد...
#اربعین
✍ معصومه امینرستمی
حَنین
ای بدتر از وحوشِ بیابان!
قلبی که از سینه درآوردید
فقط برای سیدالشهداء میتپید...
#شهید_حمیدرضا_رجب_زاده
#شهیدِ_مداح
حَنین
ای بدتر از وحوشِ بیابان! قلبی که از سینه درآوردید فقط برای سیدالشهداء میتپید... #شهید_حمیدرضا_رج
یعنی به این فرازِ زیارت اربعین که میرسید:
«وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَهِ وَ حَیْرَهِ الضَّلَالَهِ...»
به این فکر میکرد
که خودش هم به روز.....
💔#آه
حَنین
یعنی به این فرازِ زیارت اربعین که میرسید: «وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ
او خونِ قلبش را در راه تو بذل کرد تا بندگانت را از جهالت و سرگردانیِ گمراهی برهانَد....
میوهی بسیار،
شاخهی درخت را
میشکند.
شادی ِبسیار،
قلب را.
ترکمن میگوید:
با نصفِ خندهات
بخند
تا مجبور نشوی گریه کنی.
با جامهی نو،
چاروق نو نپوش.
کمال،
غصه میآورَد..!
- نادر ابراهیمی
#دوباره_بخونش
گرفتهای تو در آغوش خود زمین و زمان را
جهان نداشت پناهی، اگر نبود عبایت
#یارسولالله
#فائزه_امجدیان
« سفر در زمان »
امروز در روضهی خانگیِ همسایه، سفر کردم. آن هم در طول زمان!
انگار دستهایی شانههایم را گرفتند و کشان کشان بردند. کجا؟ گاه میکشاندنَم کنج خانهای که حضرت کوثر در آن خود را برای یتیمی آماده میکرد. گاه مرا میبُردند آنجا که امام مجتبی با صورتی رنگپریده سعی داشت تشتِ پر از خون را پنهان کند تا دلِ نازکِ عقیلهی بنیهاشم نلرزد. گاه کشاندهمیشدم آنجا که حضرتِ حسینِ خردسال خود را روی سینهی پدربزرگ میانداخت. گاه حیرانِ کوچه و گوشواره بودم. و لحظههای آخر، گرد و غبارِ اطرافِ گودال چشمهایم را پُر میکردند و امانم نمیدادند. اینها همه نه قصه است و نه خواب و وهم! حقیقتی است، در جریانِ کلّ عالمِ هستی! آنجا که درد و محنتِ نشسته در دلِ اولیای خدا بر قلبِ مُحبّینشان ردّی از سوز و گداز باقی میگذارد و آنان را تا انتهای تاریخ میکشانَد.
همانجا که فرمود:« وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ »
✍ معصومه امینرستمی