«رنجها»
به آدم ها نگاه کن!
من فکر میکنم رنج ها میگردند و میگردند تا صاحبشان را پیدا کنند. توی این کوچه و آن کوچه، زنگ خانه ها را میزنند و بدون آنکه منتظر باز شدن در باشند، کنجی از خانه مینشینند و تماشا میکنند. به سن و سالِ صاحبانِ خانهها هم کاری ندارند. پیر و جوان و خردسال برایشان فرقی ندارد. مأمورند و معذور!
چشم به سالیان بعد دوختهاند. آیندهی صاحب خود را به نظاره مینشینند. گاهی رنجها میشوند پلههایی برای صعود و گاه هبوط تا آنجا که انسان از چهارپایان هم پستتر بشود. گاه صاحبِ خویش را به پرواز درمیآورند تا اعلی علییّن و گاه میکشانند تا اسفلِ سافلین!
گاه هم همگی دست به دست هم میدهند و مینشینند توی دلِ پسر بچهای پنج ساله. رنج ها توی قلبِ کوچکش جا خوش میکنند و رشتهی اتصالِ او میشوند تا خدا. تا جایی که بار امامت بر شانههایش مینشیند. همان که آسمانها و کوهها طاقتِ بر دوش کشیدنِ بارِ امانتش را نداشتند. رنجهای او بینوبت میآیند. داغِ از دست دادن مادر و پدر، دردِ گمراهیِ عمو و شهوتَش برای مقام و منصب، دلتنگیِ پنهان شدن از چشمهای شیعیان و بزرگتر از همه داغ تنهایی، غربت و طردشدگی. او فقط پنج سال داشت که رنجها دورهاش کردند و شُد سببِ اتصال زمین و آسمان. همانکه اگر لحظهای نباشد زمین اَهلش را در خود فرو خواهد برد!
رنجها آگاهند. خوشنشیناند. مینشینند توی دل بهترین آدمهای روی زمین. آنها صاحبان خویش را تنها نمیگذارند. مستضعفان جهان را دور هم جمع میکنند.
بعد خدا به واسطهی آن دردهایی که قلبهایشان را فشرده ساختهبود بر آنها منت میگذارد و گِردِ آن امامِ پنج سالهی دیروز و منتظَرِ هزار و اندی سالهی امروز جمعشان میکند و آنها را در عوضِ همهی رنجهایی که کشیدهاند، وارثانِ زمین میگرداند.
#آغازِامامتِولیّاللهاعظم
✍معصومه امینرستمی
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی آقا میدونی؟ ما این شعر رو خطاب به خود شما میخونیم💔
*بدن انسان می تونه تا 45 واحد
درد رو تحمل کنه
اما زمان تولد یک زن تا 57 واحد
درد را احساس میکنه
این معادل شکسته شدن
همزمان 20 استخوانه!
هوای مادرتون رو بیشتر داشته باشید!
أَتَيْتُكَ زَائِراً
وَافِداً
عَائِذاً
مِمَّا جَنَيْتُ عَلَى نَفْسِي....
#منآشنامامامرضا
«محمّدِ آمنه»
عکسِ توی گوشی را گرفت جلوی چشمهایم. با دقت نگاه کردم. سر در نمیآوردم که چیست. یک زمینِ خاکی که در قسمتی از آن چند سنگ به شکل یک دایرهی بزرگ چیده شده بودند. عاقلاندرسفیه نگاهش کردم که:« خب این الان چیه؟» سری تکان داد و گفت:« باورت میشه؟» تعجبم بیشتر شد: « چیو؟ » با چشمهایش که پر از اشک شدهبود گفت:
« قبر حضرت آمنه...!» دوباره گوشی به عکس خیره شدم.
باورش خیلی سخت بود بانویی که رحمتِ عالمین را در دامن خود پرورانده اینقدر غریبانه، در جایی بین مکه و مدینه به خاک سپرده شده. زنی که از دامن او مردی پا به جهان گذاشته که آخرین پیامآور خداست. همان که قلب نورانیاش با محبت درآمیخت، و در غار حرا درخشان شد. گریان خالقش را میخوانْد و آن گاه جبرئیل در مقابلش تعظیم میکرد. او مادر کسی است که نفس های تمامِ دخترانِ تاریخ، مدیونِ چشمهای درخشانِ اویند. همان که در هنگام ولادتش بت ها به صورت، به زمین افتادند و نوری از سرزمین حجاز پدید آمد، منتشر شد و تا مشرق، گسترش یافت. او کسی را زاییده است که در روز تولدش همه پادشاهان وقت، لال شده بودند و نمیتوانستند سخن بگویند. همان که تمامِ ظلمات دنیا در شب میلادش روشن شد و هر سنگ و کلوخ و درختی خندید و هر آنچه در آسمانها و زمین بود خدا را تسبیح گفت. کسی که با تولدش، ابلیس را دیگر به آسمانها راه ندادند. او مادر کسی است که فاطمهاش نخستْ بانوی خلقت است و خیر کثیر!
او مادرِ تمامِ مهربانیهای جهان است.
مادر تنها کسی که رسولِ الله است.
میلادِ یگانه فرزندت مبارک مادر!
✍معصومه امینرستمی
دارم فکر میکنم به اون دختر کوچولویی که حتما توی این گرونی چند ماه منتظر مونده تا بابا براش کفش تَق تَقیِ اکلیلی بخره تا شب عروسی به دوستاش نشون بده که چه پرنسسی شده، اما حالا مثل سیندرلا یه لنگه از اون کفشهای پرنسسیِ نازِش گم شده و اون یکی با لکههای خون، زشت و بیریخت و بدبو!
گوشاش سوت میکشن و لای موهای بافته شدهاش پر از خاکه. عجب عروسی ای....! حالا که مامان دائم گریه میکنه و بابا خودخوری، حق داره دیگه تا آخر عمرش عروسی نره، مگه نه؟
فکر میکنم به اون عروس، اون دوماد!
به اون همه امید و آرزو که دود شد رفت هوا. به اون پردههای نارنجی و قرمز و زرد که مثلا قرار بود جایگاه عروس و دوماد رو خوشگل موشگل کنن. به اون گلای پر پر شدهی افتاده کفِ حیاطِ پر از خون و آوار. به اون لباسهای مجلسیِ خونی! به اون موهای یک شبه سفید شدهی بابای عروس!
من بیش از حد فکر میکنم به اون عروسیِ عزا شده با سه تا موشک!
به تک تک شهیداش! به همهی آدماش!
به همهی خاطراتِ تلخِ مونده توی ذهنِ مهموناش.
#دلمشغولیها
حَنین
بالاخره منم اومدم آقاجون!
اومدم فاتحه خوندم برات.
خاک بر سرم فاتحه برای تو؟
خاک به دهنم!
ولی خوندم.
با بدبختی خوندم.
روز اول اومدم دارالذکر، روز دوم اومدم. و خب روز سوم دیگه با خودم گفتم :
« لامصب قبول کن رفت دیگه، میخواست بره، حتما بچههای خوبی براش نبودیم که گذاشتمون و رفت! شایدم خوب بودیم. فقط رفت که دیگه روی پای خودمون وایسیم!»
باید خودمو دلداری میدادم.
اصلا شما خودت بیا دلداریم بده.
#دیدار_رهبری