eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
از آن روزی که فهمیدیم صحرا خیمه گاه توست همیشه غبطه می‌خوردیم بر ریگ بیابانش ~❤️~
حَنین
بارانی که از نبودن کنار تو شروع می‌شود، باران خوبی نیست. من باران را دوست دارم، اما فقط بارانی را که کنار تو باشد، ناگهانی ببارد و در کمترین زمان ممکن مرا تطهیر کند. باران‌های دور از تو باران نیستند عزیزم؛ گل‌مذاب‌اند، گل‌مذابی که از چشم‌هایم می ریزد.
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی آقا میدونی؟ ما این شعر رو خطاب به خود شما می‌خونیم💔
*بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه اما زمان تولد یک زن تا 57 واحد درد را احساس میکنه این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه! هوای مادرتون رو بیشتر داشته باشید!
أَتَيْتُكَ زَائِراً وَافِداً عَائِذاً مِمَّا جَنَيْتُ عَلَى نَفْسِي....
«محمّدِ آمنه» عکسِ توی گوشی را گرفت جلوی چشم‌هایم. با دقت نگاه کردم. سر در نمی‌آوردم که چیست. یک زمینِ خاکی که در قسمتی از آن چند سنگ به شکل یک دایره‌ی بزرگ چیده شده بودند. عاقل‌اندرسفیه نگاهش کردم که:« خب این الان چیه؟» سری تکان داد و گفت:« باورت میشه؟» تعجبم بیشتر شد: « چیو؟ » با چشم‌هایش که پر از اشک شده‌بود گفت: « قبر حضرت آمنه...!» دوباره گوشی به عکس خیره شدم. باورش خیلی سخت بود بانویی که رحمتِ عالمین را در دامن خود پرورانده اینقدر غریبانه، در جایی بین مکه و مدینه به خاک سپرده شده. زنی که از دامن او مردی پا به جهان گذاشته که آخرین پیام‌آور خداست. همان که قلب نورانی‌اش با محبت درآمیخت، و در غار حرا درخشان شد. گریان خالقش را می‌خوانْد و آن گاه جبرئیل در مقابلش تعظیم می‌کرد. او مادر کسی است که نفس های تمامِ دخترانِ تاریخ، مدیونِ چشم‌های درخشانِ اویند. همان که در هنگام ولادتش بت ها به صورت، به زمین افتادند و نوری از سرزمین حجاز پدید آمد، منتشر شد و تا مشرق، گسترش یافت. او کسی را زاییده است که در روز تولدش همه پادشاهان وقت، لال شده بودند و نمی‌توانستند سخن بگویند. همان که تمامِ ظلمات دنیا در شب میلادش روشن شد و هر سنگ و کلوخ و درختی خندید و هر آنچه در آسمان‌ها و زمین بود خدا را تسبیح گفت. کسی که با تولدش، ابلیس را دیگر به آسمان‌ها راه ندادند. او مادر کسی است که فاطمه‌اش نخستْ بانوی خلقت است و خیر کثیر! او مادرِ تمامِ مهربانی‌های جهان است. مادر تنها کسی که رسولِ الله است. میلادِ یگانه فرزندت مبارک مادر! ✍معصومه امین‌رستمی
خودش رفت و با خودش خیلی چیزا رو بُرد: خانوادشو درختای باغچشو حسینیه‌شو زیلوهای آبیشو کتاباشو صندلیشو آخرین انگشتر توی دستشو چفیه‌ی دور گردنشو عبای کهنشو صندل های وصله خوردَشو همه‌رو جمع کرد و برد!
دارم فکر می‌کنم به اون دختر کوچولویی که حتما توی این گرونی چند ماه منتظر مونده تا بابا براش کفش تَق تَقیِ اکلیلی بخره تا شب عروسی به دوستاش نشون بده که چه پرنسسی شده، اما حالا مثل سیندرلا یه لنگه از اون کفشهای پرنسسیِ نازِش گم شده و اون یکی با لکه‌های خون، زشت و بی‌ریخت و بدبو! گوشاش سوت می‌کشن و لای موهای بافته شده‌اش پر از خاکه. عجب عروسی ای....! حالا که مامان دائم گریه می‌کنه و بابا خودخوری، حق داره دیگه تا آخر عمرش عروسی نره، مگه نه؟ فکر میکنم به اون عروس، اون دوماد! به اون همه امید و آرزو که دود شد رفت هوا. به اون پرده‌های نارنجی و قرمز و زرد که مثلا قرار بود جایگاه عروس و دوماد رو خوشگل موشگل کنن. به اون گلای پر پر شده‌ی افتاده کفِ حیاطِ پر از خون و آوار. به اون لباسهای مجلسیِ خونی! به اون موهای یک شبه سفید شده‌ی بابای عروس! من بیش از حد فکر میکنم به اون عروسیِ عزا شده با سه تا موشک! به تک تک شهیداش! به همه‌ی آدماش! به همه‌ی خاطراتِ تلخِ مونده توی ذهنِ مهموناش.
حَنین
بالاخره منم اومدم آقاجون! اومدم فاتحه خوندم برات. خاک بر سرم فاتحه برای تو؟ خاک به دهنم! ولی خوندم. با بدبختی خوندم. روز اول اومدم دارالذکر، روز دوم اومدم. و خب روز سوم دیگه با خودم گفتم : « لامصب قبول کن رفت دیگه، می‌خواست بره، حتما بچه‌های خوبی براش نبودیم که گذاشتمون و رفت! شایدم خوب بودیم. فقط رفت که دیگه روی پای خودمون وایسیم!» باید خودمو دلداری می‌دادم. اصلا شما خودت بیا دلداریم بده.
(همسایه) یادتان هست آن روز که غم هایم را آوردم و کنار ضریحِ شبستانِ نجمه خاتون (س) دفن کردم؟ همانجا که شنیدم به قبر شما نزدیکتر است! یا آن شب که دسته عزاداریِ شب شهادت پدرتان را نگاه میکردم و شفای پدرم را میخواستم؟ آن صبح را که تنها از بیمارستان دویدم به سمتتان را چه؟ حتما یادتان هست که چه ها گفتم وقتی بین زمین و آسمان معلّق بودم و داشتم از خادمی زائرانتان جا می‌ماندم.... همان روز که حواله ام دادید به تنها شهید خادمِ مدافعِ حرم، مهدی ایمانی.... توی همان اتاقکِ گوشه صحنِ امام رضا (ع).... مگر میشود یادتان رفته باشد؟!.... بعید است و محال.... شنیده ام که حرمِ شما، اندرونیِ خانه امام رضاست... و دارم به این فکر میکنم که چگونه لایقِ این همجواری بشوم.... و اینکه از کدامین یک از مهربانی هایتان بگویم و بنویسم تا حقّتان را ادا کرده باشم.... کلمات را حقیر تر از این میدانم که این عشق را توصیف کنند.... برای این کار باید زبانِ دیگری اختراع شود.... ما با شما بزرگ شده ایم بانو! همان عکسِ توی آلبوم که بابا پشتش نوشته است: « ۱۸ روزگیِ معصومه خانم در حرم حضرت معصومه (س)» شاهد است! بچه هایمان هم زیر سایه شما قد کشیده اند.... ما را به کسِ دیگری واگذار نکن! ✍ معصومه امین رستمی