هر شب دلم بهانه تو . . .هیچ؛ بگذریم . . .
امشب دلم دوباره تو را . . . هیچ؛ شب بخیر . . .
حَنین
هر شب دلم بهانه تو . . .هیچ؛ بگذریم . . . امشب دلم دوباره تو را . . . هیچ؛ شب بخیر . . .
چقدر حرفای نگفته تو دلِ شاعرش بوده🥲
( پدر)
تصور میکنم
زردی روی ماهت را...
دستمالی خونین که به سرت بسته شده را... موهای سپیدت که بعد از فاطمه ات هیچگاه خضاب نشده اند را...
چشم های کم سویت را که به ( دَر ) دوخته شده...
نگاه های ناامیدانه زینبت را...
دلشوره های حسنت را...
و دلتنگی حسینت را...
.
.
تصورش هم برایم جانکاه است پدر!
کلمات روی لب هایم خشکیده اند ... انگار خجالت میکشند بیرون بریزند... التماسم میکنند که رهایشان کنم از توصیف غمت...
کلمات را رها میکنم.
#باید_غمت_را_زندگی_کنم.
✍ معصومه امین رستمی
"آنچه غمگينت مىکند را هرگز برای کسی بازگو مکن؛ مگر برای آن کسی که همیشه در اندیشه خوشحال کردن توست ...!"
#غسان_کنفانی
میگفت :
سخت ترین بخش خودشناسی روبرو شدن
با زخم هاییه که نقشی در بوجود اومدنشون نداشتی، اما مسئولیت ترمیم کردنشون با توئه..
چقدر درست میگفت . .
گاهی اوقات انبوه غم هایی که در سینه داریم کوهی میشود که میتوانیم از آن بالا برویم و خدا را ببوسیم....:)
✍ معصومه امین رستمی
چه فرقی میکند نوروز باشد، فطر یا قربان؟
تو را هرگاه میبینم برایم بیگمان عید است!
#عید_فطر_مبارک
(مادر موسی)
قبل از دیدن فیلم موسی کلیم الله فکر میکردم الان میروم و چند صحنه از چیز هایی که در قرآن خواندم را روی پرده میبینم ، از بازی بازیگر مورد علاقه ام لذت میبرم و برمیگردم به خانه ام. بعد از دیدن فیلم اما، چیز های زیادی توی سرم چرخ میزد...مثلاً اینکه چطور ( با اینکه خودم یک مادرم) فکر نکرده بودم که چه حالی داشته مادر موسی وقتی نوزادش را در صندوقی گذاشته و در نیل رها کرده... چند بار نفسش بند آمده؟... چقدر جگرش سوخته؟...
یادم آمد زمانی که نوزادم بستری بود، فاصله بیمارستان تا خانه را چطور سپری میکردم تا بروم استراحتی کنم و برگردم.
حس میکردم تکه ای بزرگ از جانم، را توی بیمارستان گذاشته ام و دارم به خانه میروم. و وقتی دوباره به بیمارستان برمیگشتم و اجازه نداشتم بالای سر کودکم بروم به دیواری که میدانستم او در پشت آن خواب است تکیه میدادم و نوازشش میکردم و با خودم فکر میکردم تا حالا شده دیوانه ای دیوار را نوازش کرده باشد؟؟
آن روزها که شکر خدا گذشت اما موقع دیدن فیلم خوشحال بودم که ذره ای از داغ دلتنگی ای که مادر موسی کشیده بود را چشیدم!
اواسط فیلم، یاد (رباب) افتادم!
و یادم آمد به مادر موسی وعده داده شد که فرزندش را به او برمیگردانند.... اما رباب چه؟
موسی به دامن مادر برگشت...
تشنه نبود...
تلظّی نمیکرد...
پدرش در اوج تنهایی نبود...
اما علی....
...
در آخرهای فیلم ناخودآگاه با خودم زمزمه میکردم ( بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی....
اصلا خیال کن علی اصغر نداشتی.....)
✍ معصومه امین رستمی