هدایت شده از نفاد
🕰 چهارده آبان، ساعت یازده و پنج دقیقه
به تجربه فهمیدم، عملکرد مثبت رزق و روزیِ طرف مقابل هم هست. یعنی من، منم! من که تغییر نمی کنم! ولی همین من، گاهی در ارائه مطلب چنان قهار وارد کار می شوم که خودم هم می مانم! و گاهی برعکس... چنان مطلب را افتضاح ارائه می دهم که همه با تعجب نگاهم می کنند... البته که ارائه صحیحِ مطلب، جزو نوادر است و نایاب!
امیرمحمد زنگ زد که کمی دیر می رسد. من مطلب حاضر می کنم پرت و پلا می گویم! چه برسد مطلب حاضر نکنم! داشتم فکر می کردم الان برای بچه ها از چی صحبت کنم؟ شروع کردم و یکی دو دقیقه بعد، ناخواسته یک داستان از شهیدی به ذهنم رسید و شروع به تعریف آن کردم. بچه هایی که به سختی آرامشان می کردم، آرام شدند! بیست متر آن طرف تر، دو تا شلوغ کار هم ساکت شدند که داستان را بشنوند... داستان انقدر برایشان جذاب شد که وقتی امیرمحمد هم رسید اصرار کردند داستان را تمام کنم. سابقه نداشته برای من اینچنین حالتی!
این جور وقت ها متوجه می شوم که من همان به درد نخور قبلی ام! فقط رزق این اطفال بوده که از دهان من، داستان را بشنوند... داستان شهید را.