فصل نهم : مالقا را به بقا بخشیدیم
#قسمت_دویست_و_بیست_و_شش
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
رقیه (س) جسارت بشه؟»،عمه بعد از
شنیدن این صحبت ها شبیه آتشی که
رویش آب ریخته باشند آرام شد ،با اینکه خوب می دانستم دلش آشوب است ولی چیزی نمی گفت.
صدای اذان که بلند شد حمید همانجا داخل آشپزخانه مشغول وضو گرفتن شد نمی
دانم چرا این حس عجیب در وجودم ریشه کرده بود که دلم می خواست همه حرکت هایش را مو به مو حفظ کنم، دوست داشتم ساعت ها وقت داشتیم رفتار و حرف هایش را به خاطر می سپردم، حتى حالت چهره اش، خطوط صورتش ،چشم های نجیب و زیبایش، پیچ و تاب موهای پریشانش، محاسن مرتب و شانه کرده اش، همه چیز آن ساعت ها درست یادم مانده است نماز خواندنش، خنده هایش، حتی وقتی بعد از نماز روی سجاده نشسته بودم و حمید با همه محبتش دستی روی سرم کشید و گفت:«قبول باشه خانمی!»، بعد هم مثل همیشه مشغول ذکر گفتن شد، کم پیش می آمد تسبیح دست بگیرد، معمولاً با بند انگشت ذکرها را می شمرد.
وقتی هم که ذکر می گفت بند انگشتش را فشار می داد، همیشه برایم عجیب بود که چرا موقع ذکر گفتن این همه انگشتش را فشار می دهد، فرصت را غنیمت شمردم و علت این کارش را پرسیدم،انگشت هایش را مقابل صورتش گرفت و گفت:«برای این که می خوام این انگشت ها روز قیامت یادشون باشه، گواه باشن که من توی این دنیا با این دست ها زیاد ذکر گفتم».
🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._