فصل نهم : مالقا را به بقا بخشیدیم
#قسمت_دویست_و_چهارده
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
ظرف ها را که جابجا کردم نگاهم به اتیکت های روی اوپن افتاد، اتیکت اسم حمید را کف دستم گذاشتم و نیم نگاهی به او انداختم، با آرامش کارهایش را انجام می داد، ولی من اصلاً حال خوشی نداشتم، سکوت شب و درد تنهایی روی دلم آوار شده بود لحظه به لحظه احساس جدا شدن از حمید آزارم می داد.
آن شب استرس عجیبی گرفته بودم چند بار از خواب پریدم و مستقیم سراغ لباس ها رفتم ،در تاریکی شب چشم هایم را می بستم و دست می کشیدم تا مطمئن شوم اثری از دوخت ها و جای خالی اتیکت ها نمانده باشد،خودم را جای دشمن می گذاشتم که اگر روی لباس دست کشید متوجه دوخت اتیکت ها می شود یا نه؟ لباس را بو می کردم و آهسته اشک می ریختم دلم آرام و قرار نداشت، زیر لب شروع کردم به قرآن خواندن و از خدا خواستم مواظب حمیدم باشد.
جنس تنهایی روز سه شنبه برایم خیلی غریب بود، طعم دلتنگی های غروب جمعه را داشت دست دلم به کار نمی رفت، فضای خانه را غم گرفته بود تیک تیک ساعت تنها صدایی بود که به گوش می رسید دوست داشتم عقربه های ساعت را بکشم تا ساعت دو و نیم،که حمید زودتر به خانه برگردد،ولی حتی عقربه های ساعت هم با من لج کرده بودند و تکان نمی خوردند با این که گفته بود شاید دیرتر بیاید سفره غذا را پهن کردم شاخه گل را وسط سفره گذاشتم به یاد روزهای اول زندگی که چقدر زودسپری شد نمی خواستم باور کنم که این
🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._