فصل دهم:نشسته خاک مرده ای به این بهار زار من
#قسمت_دویست_و_چهل_و_سه
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
فقط حميد حرف بزند من،بشنوم ،همیشه می گفت همه چیز خوب است در حالی که می دانستم این طور که می گوید نیست. یادآوری کرد که حتماً هشتاد هزار تومان امانتی که به من داده بود را پیگیر باشم به کل فراموش کرده بودم وقتی به حمید گفتم خندید و گفت:«ببین ما وصیت ها و سفارش هامون رو به کی سپردیم چرا این همه حواس پرتی دختر؟ حتماً پول سپاه رو ببرید بدید»، من هم گفتم:« چشم آقا نزن! حالا وسط ظهر زنگ زدی ناهار خوردی؟»، گفت :«نه هنوز نخوردم بقیه رفتن برای ناهار من اومدم به تو زنگ بزنم رفیقم میگه حاجی چه خبرته؟ یکسره زنگ می زنی خونه، بعضیا که
زنگ می زنن دو دقیقه صحبت می کنن ولی تو نیم ساعت پای تلفنی!».
از هفته دوم به بعد هر شب خواب حمید را می دیدم همه هم تقریباً تکراری، خواب دیدم ماشین پدرم جلوی خانه مادربزرگم پارک شده پدرم از ماشین پیاده شد دست من را گرفت و گفت «فرزانه حمید برگشته می خواد تو رو سورپرایز کن»،ه من داخل خواب از برگشتنش تعجب کردم چون ده روز بیشتر نبود که رفته بود شب بعد هم خواب دیدم حمید برگشته است با خوشحالی به من می گوید:«برویم تولد نرگس دختر سعید»، حالا من داخل خواب گله می کردم که چرا زودتر نگفتی کادو بگیریم!
وقتی حمید تماس گرفت خواب ها را برایش تعریف کردم، گفت: «نه بابا خبری نیست، حالا حالا منتظر من نباش، مگه عملیات داشته باشیم
🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._