خاک های نرم کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
عنایت ام ابیها(سلام الله علیها)
#قسمت_شصت_و_چهار_
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
پیروزی چشمگیری نصیب بچه ها شده بود وقتی ما رسیدیم عقب بعضی انگشت به دهان شدند! خودمان هم باورمان نمی شد همه به عشق شهادت رفته بودیم که برنگردیم از قدرت خدا و لطف ائمه ولی تنها یکی دو شهید
داده بودیم و یکی، دو تا هم مجروح!
حجت الاسلام محمد رضا رضایی
(این خاطره نقل است از شهید برونسی)
هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود، کارگره خورد، گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه ها حال و هوای دیگری،
تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت
نمی دانم چه شان شده.بود که
حرف شنوی نداشتند همان بچه هایی که می گفتی برو تو آتش با جان و دل می رفتند
به چهره ی بعضی ها دقیق نگاه می کردم جور خاصی شده بودند نه می شد بگویی ضعف دارند نه می شد بگویی ترسیدند، هیچ حدسی نمی شدبزنی هر چه براشان صحبت کردم فایده نداشت اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند هر کار کردم راضی شان کنم راه بیفتند نشد.
اگر ما تو گود نمی رفتیم احتمال شکست محورهای دیگر هم زیادبود آن هم با کلی شهید،پاک درمانده شدم ناامیدی تو تمام وجودم ریشه دوانده بود با خودم گفتم:«
چکار کنم؟»
سرم را بلند کردم رو به آسمان و تو دلم نالیدم :«خدایا خودت کمک کن.»
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
خار و گل میخک
از شهید یحیی السنوار
#قسمت_شصت_و_چهار_
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕🌑
فصل دوازدهم
شوهر خاله ام دوران زندانش را به پایان رسانده بود و از زندان آزاد شد و به تجارت و پیگیری سرمایه گذاری امور زمین به نزد خانواده بازگشت و پسرش عبدالرحیم شروع به راه رفتن نموده بود و اولین کلمات اش را تکرار میکرد. شوهر خاله ام به همان مغازه هایی سر میزند که قبلاً در الخلیل رفت و آمد میکرد و با آنها روابط تجاری محکمی داشت، در همان جلسات می نشست و دوباره صحبتها حول اجاق های گاز و جرعه های چای می چرخید و مردها از او درباره زندان می پرسیدند و نحوه برخورد آنها با او چگونه او را شکنجه کردند؟ چگونه از او تحقیق می کردند؟
وی متواضعانه صحبت میکرد و سعی میکرد از هراس و ترس آنها از اشغالگر و زندان بکاهد و تاکید می کرد که این کار واقعا سخت اما ممکن و شدنی است و عود را جلا میدهد و روح را تقویت میکند و انسان قدرت و عظمت خود را احساس میکند مردها سرشان را تکان میدهند و یکی با تعجب و نارضایتی به دیگری خیره میشود و شاید یکی از آنها بعد از رفتن به دیگری میگوید یک انقلابی در شرایط او ...
یکی دیگه میگه ممکنه و محتمل!! چه بی معنی!! برادرش عبدالرحمن سال سوم (توجیهی) در مدرسه طارق بن زیاد بود. منحیث دانش آموز دوره ثانوی در الخلیل به دلیل سخت کوشی با هوشی شخصیت مذهبی و روابط نزدیک با بسیاری از جوانان مدرسه در شهر و روستاهای اطراف شهرت داشت. در آن دوره گروهی از جوانان متدین وابسته به نهضت اسلامی در مدرسه راهنمایی طارق بن زیاد شکل گرفتند که تعدادی از معلمان این مدرسه مدتی پیش از دانشگاه اردن فارغ التحصیل شده بودند و در دوران تحصیل در آنجا به صفوف اخوان المسلمین پیوسته بودند.
پس از بازگشت به الخلیل و کار در مدارس ،آن تلاش برای گسترش اندیشه اسلامی در شهر را آغاز کردند و در میان رده ها دانش آموزان دوره ثانویه بستر مناسبی برای آنها بود در همین زمان دانشکده شریعت در شهر افتتاح شد که شهردار شهر ناظر افتتاح آن بود و تجمع جوانان در دانشکده خود به خود جنبشهای سیاسی و فکری ایجاد کرد که برجسته ترین آن جنبش اخوان المسلمين بود البته تحت تأثیر معلمان دانشکده معارف اسلامی تعدادی از جوانان به عنوان هسته ای برای کار اخوان المسلمین در آن دانشکده گرد آمدند و شروع به گسترش فعالیتهای خود به مدارس متوسطه کردند و تلاش آنها با تلاش معلمان طارق بن زیاد مواجه شد جایی که گروهی از دانشجویان شروع به شکل گیری کردند که حول فکر اخوان المسلمین گرد آمدند نام اخوان المسلمین در شهر الخلیل آنقدر بلند بود که در نوار غزه یا کرانه باختری نبود در این دو جای نام اخوان بیشتر شبیه توهین یا تحقیر یاد میشد اما در الخلیل اخوان تاریخ باستانی داشت ایده اخوان توسط خانواده هایی که به ثروت و شرافت معروف شهر بودند پذیرفته شده بود بنابراین ظاهر شدن نام آسان بود و بدون خجالت اعلام میشد.
در مدرسه طارق بن زیاد عبدالرحمن با گروه دیگری از جوانان شهر و جوانان روستاهای دیگر ملاقات کرد و تحت تأثیر دانشجویان دانشگاه دانشکده شریعت و تحت تأثیر برخی معلمان که چارچوبی باز تشکیل دادند که عقاید اخوان المسلمین را
مطالعه می کردند و عقاید اخوان المسلمین را با بررسی اسلام و کتب اندیشه معاصر اسلامی می پذیرفتند.
یک روز گروهی از این همکاران برای بازدید به روستای سوریف به نزد عبدالرحمن به عنوان یکی از فعالین اخوان آمدند که وی را برای آموزش و تربیه استخدام کرده بودند گروهی متشکل از ده دانش آموز از همکاران عبدالرحمن در پای کوه گردهم آمدند به تفریح بازی و نشستن پرداختند و در مورد مسائل دینی و سیاسی صحبت کردند خاله ام به درخواست عبدالرحمن مشغول تهیه ناهار برای آنها بود که عبدالرحمن برای غذای ناهار صبح چهار مرغ ذبح کرده بود. ظهر شوهر خاله ام عبدالفتاح از مغازه اش برگشت و وقتی عبدالرحمن دیر شد که غذای خودش بردارد وی رفت تا به آنها غذا برساند و عبدالرحمن را صدا کرد که دارد برای آنها غذا می آورد عبدالرحمن با شکرگزاری پاسخ داد: چرا خود را خسته کردی من میخواستم بیایم آنرا بیاورم؟
عبدالفتاح توضیح داد که زحمتی نیست و این فرصتی است برای شناخت جوانان به آنها سلام کرد او با آنها نشست و ناهار خورد و با آنها آشنا شد و سرگرمی ها و شادی ها و گفتگوهای آنها را به اشتراک گذاشت و سعی کرد احساسات و تعلقات
⚫️
🌕🌑🌕⚫️🌕🌑
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._