خار و گل میخک
از شهید یحیی السنوار
#قسمت_صدـوـسیــوـچهارـ
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
فصل بیست و یکم
با توجه به شلوغی زیاد خانه خانواده تصمیم به ساخت طبقه دوم گرفتند و اساساً وظيفه من و حسن کمک به ابراهیم بود، و محمود وظیفه راهنمایی و نظارت مهندسی و آوردن وسایل لازم برای ما را داشت تصمیم گرفتیم کم کم کار کنیم. به گونه ای که زندگی در خانه را فلج نکند زیرا ما جایی برای زندگی نداریم محمود جاهایی را برای کندن ما مشخص کرد که در کنار دیوارها و زیر شالوده آنها تقریباً در هر چهار متر یک چاله حفر میکردیم چاله را میزدیم و ابراهیم سیخ های آهنی به شکل قفس آماده میکرد هنگامیکه تمام شد آن قفس را در آن قرار می،داد ما بتن را آماده میکردیم که پس از اتمام ابراهیم، آن را در سوراخ می ریختیم نردههای عمودی را از آن قفس بیرون آورد و به این ترتیب سوراخ را به جای ماسه با بتن پر میکرد نمایانگر یکی از پایههای ساختمانی طبقه دوم را نگه میداشت.
ابراهیم پس از یک روز آهن ستون بتنی و آجرهای چوبی را آماده میکرد و از بیرون به دیوار می چسپاند و سپس بتن را در ارتفاع چهار متری میریخت، روز بعد چوب را برچیدیم و کار را روی پایه دوم و سپس ستون دوم و به همین ترتیب ستون سوم شروع کردیم تا اینکه تمام بیست و چهار ستون را تکمیل کردیم محمود از دوستان پیمانکارش مقداری چوب و لوله های تکیه گاه قرض گرفت که به اندازهای بود که نیمی از سقف خانه را بپوشاند بعد از اینکه سقف قدیمی آزبست را برداشتیم ابراهیم شروع به آماده سازی آجرهای نیمی از سقف .کرد سپس به حسن کمک کرد تا آرماتور آهنی را برای پشت بام آماده کند در حالی که وسایل اضافی را برای او میگذاشت تا آنها را به قسمت دیگر پشت بام خانه متصل کند که بعداً تکمیل میشد.
محمود سرپرست بود و من کارگر زیر دست آنها بودم سپس محمود یک میکسر از طرف یکی از پیمانکاران سمنت و ریگ قرض گرفت و مردان جوان دیگری از دوستان و همسایه های ما برای کمک با ما آمدند یک روز جمعه، قبل از اذان ظهر، کار را انجام دادیم و با قرار این که همه برای غذای چاشت با ما باشند برای آماده شدن برای نماز رفتیم. خانواده به مدت دو هفته در شرایط استثنایی در نیمه غربی خانه به زندگی خود ادامه دادند تا اینکه بتن در نیمه شرقی خشک شد و الوارها را برچیدیم و ابراهیم شروع به تکمیل دیوارهای قدیمی تا سقف کرد و سپس آنها را کوتاه کرد و هر وقت یکی از اتاق ها آماده میشد صاحبش به آن بر می گشت تا اینکه تمام خانواده به نیمه شرقی نقل مکان کردند و ما شروع به کار در نیمه غربی کردیم.
که در عرض سه هفته به اتمام رسید و تمهیداتی در خصوص بالا بردن و سنگفرش طبقات باقی ماند. که همزمان با شروع کار بالا بردن ستونها و ساخت دیوارهای خارجی طبقه دوم شروع شد معلوم بود که باید پنجرههای طبقه دوم را خیلی بلند کنیم تا از سطح سرهای که در حویلی همسایه میبودند بالاتر باشد و همسایه ها دیده نشود.
فعالیتهای انتفاضه شدیدتر و سخت تر میشد و علیرغم مشغله زیادی که به کار در خانه داشتیم نقش خود را حفظ کردیم. هر از گاهی در تظاهرات و درگیریها با نیروهای ارتش اشغالگر شرکت میکردم و مشخص بود که محمود و ابراهیم همچنان در نقش رهبری برجسته خود را در تشکیلات خود به ویژه در مسائل ،سازماندهی ارشاد و... هستند. به نظر میرسید رهبران اسرائیل پس از اینکه مشاهده کردند سرکوب صرف برای توقف انتفاضه که دیده میشد به یک پدیده دائمی و مزمن تبدیل شده است کافی نیست تصمیم افتتاح بازداشتگاه نقب را گرفتند که میتوانست ده ها هزار زندانی را در خود جای دهد پس از پر شدن زندانهای عادی آن را مستقیماً تحت مسئولیت ارتش قرار دادند.
در واقع، ارتش مناطق وسیعی را در نقب آماده کرد و آنها را با سیم خاردار و برجهای نگهبانی احاطه کرد و یک کمپین دستگیری گسترده را برای جمع آوری تمام فعالان یا کسانی که مظنون به نقش مستقیم آنها بودند آغاز کرد. یا به طور غیر مستقیم در دامن زدن به روح قیام و ادامه آن و انداختن آنها به بازداشتگاه از اولین گروههای بازداشتی برادرم محمود و پسر عمویم ابراهیم بودند که نیروهای بزرگی آمدند و شبانه به خانه یورش آوردند و در میان فریادهای ترس، عصبانیت و سردرگمی ،مادرم همسرانشان و بچه هایشان آنها را دستگیر کردند بلافاصله بدون محاکمه و با تصمیم فرماندار نظامی منطقه به مدت شش ماه حبس اداری آنها را محکوم کردند گروه اول به زندان رسیدند که هنوز یک زمین بزرگ بود که با سیم خاردار احاطه شده بود و برجهای نگهبانی در اطراف آن گسترده شده بودند با سیلی زدن و لگد و فحاشی از آنها
🌕🌑🌕⚫️🌕🌑
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._