فصل ششم : دیوانه گشته ایم مجنون و خسته ایم
#قسمت_صد_و_دوازده
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
ها پروازشون رو شروع کردن و نهایتاً توی مناطق مختلف به شهادت
رسیدن قدر این چند ساعتی که دو کوهه هستید رو بدونید چند دقیقه ای طول نکشید که به حسینیه تخریب رسیدیم یک جای خلوت بدون هیچ امکانات که ساخته شده بود برای خودسازی بچه های گردان تخریب ،هنوز هم پشت حسینیه قبرهایی که کنده شده بود و بچه های تخریب شبها داخل آن می خوابیدند و راز و نیاز می کردند دست نخورده باقی مانده بود مراسم روایتگری و مداحی که انجام شد دوباره سوار ماشین ها شدیم و برگشتیم
هنوز به محل استراحتم در ساختمان مقداد نرسیده بودم که متوجه شدم موبایلم را داخل حسینیه تخریب جا گذاشتم، به سمت ورودی جاده حسینیه برگشتم ولی هیچ ماشینی نبود که من را به آنجا برگرداند می دانستم اگر حمید یا خانواده تماس بگیرند و من جواب ندهم نگران می شوند چاره ای نبود برای همین با پای پیاده سمت حسینیه تخریب راه افتادم، هنوز صد متری از دوکوهه فاصله نگرفته بودم که دیدم یک ماشین با سرعت به سمت حسینیه تخریب می رود ته دلم خوشحال شدم و پیش خودم گفتم شاید من را تا آنجا برساند، ماشین که ایستاد دیدم حمید همراه یک سرباز داخل ماشین ،هستند، با تعجب پرسید: خانوم تنهایی کجا داری می ری توی این گرما وسط این بیابون»، ماوقع را برایش توضیح دادم و گفتم مجبورم برم گوشی که جا گذاشتم رو بردارم», حمید جواب داد:« الآن که کار عجله ای دارم باید سریع برم
🌑🌕🌑🌕🌑🌕🌑
#رمان_شهدایی
🌕#هر_روز_با_یاد_شهداء
🌑#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
#اسمتومصطفاست
#قسمت_صد_و_دوازده
با قطار رفتیم مشهد و مثل همیشه یک کوپه دربست گرفتی.
همین که در هتل جا گرفتیم گفتی:((باید برم مراسم حسن و صحبت کنم.))
_ باز شروع کردی آقا مصطفی؟
_ آخه سمیه، جاسوس های از خدا بی خبر و تکفیریا به مادر این شهید مظلوم گفتهن پسرت با این کارش خودکشی کرده و شهید به حساب نمیاد. باید توی این مراسم بگم حسن کی بوده. باید بفهمن چطور شهید شده. اصلا تو هم بیا. من روم نمیشه تنهایی برم. تو هم بیا سمیه. بیا با مادر دل سوختهش آشنا شو.
با تو آمدم. همه خانواده اش جمع بودند و مراسم گرفته بودند.
از حسن گفتی، از شجاعتش، از چگونگی شهادتش و در آخر آیه (وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبیلِ الله اَمواتاً) را تفسیر کردی و گفتی: ((آنجا که خداوند می فرماید: (عِندَرَبَّهِم یُرزَقُون)، یعنی شهدا زندهن، دستشون بازه و می تونن گره گشایی کنن.))
زن ها گریه می کردند. گفتی: ((وقتی حسن رو بردن اتاق عمل، منم توی بیمارستان بودم و براش آیت الکرسی می خوندم. گفتم اگه مادرشم اینجا بود، الان همین رو می خوند.))
صدای گریه زن ها بلندتر شد.
وقتی می خواستیم بیاییم، یکی از دوستان خانوادگی شهید با اصرار ما را رساند هتل و سر راه غذای، حضرتی هم برایمان گرفت و گفت: ((اینم از طرف شهید حسن قاسمی. خیلی براش زحمت کشیدین. اونم مهمون نوازه.))
#خادممثلِقاسم
#مامقتدریم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran