فصل هشتم : عشق یعنی آشنایی با خدا مهدی صاحب زمان از ما رضا
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_نه
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
حداقل بابای من این وسط میانه میدون رو بگیره و صحبت کنه این دو تا گوش کنن واقعیت رفتارحمیدهمین بود، برعکس زمانی که بین رفقا و همکارهایش بود و تیریپ شیطنت بر می داشت اما در جمع فامیل به ویژه وقتی که بزرگترها بودند می شد یک حمید کم حرف گوشه نشین!
به همراه خانواده خودم و حمید شام منزل خاله بودیم، سفره شام را تازه جمع کرده بودیم که گوشی حمید زنگ خورد، بعد از سلام و احوال پرسی برای اینکه بتواند راحت تر صحبت کند رفت داخل راهرو، چند دقیقه ای صحبت هایش طول کشید، وقتی برگشت خوشحالی را می شد از چهره اش فهمید از داخل آشپزخانه با سر پرسیدم:«جور شد؟» لبخندی زد و زیر لب گفت: «الهی شکر!».
از چند روز قبل دنبال این بود که مرخصی بگیرد ولی جور نمی شد دوست داشت تا اردوهای راهیان نور تمام نشده مثل سال قبل برای خادمی با هم به جنوب برویم از خانه خاله که در آمدیم پرسیدم: «چی
شد حمید؟ مرخصی جور شد؟»گفت:«به نیت شهیدحسین پور نذر کردم جور بشه الآن فرماندمون زنگ زد گفت میتونیم یه هفته بریم»،گفتم:« زمان حرکتمون چه روزیه؟» گفت:«تو حاضرباشی همین فردا میریم!».
هجدهم فروردین بود که ساعت ده شب رسیدیم اهواز، حاج آقای صباغیان گفته بود که حميد خادم معراج الشهدا باشد و من به کمک
🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._