فصل هشتم : عشق یعنی آشنایی با خدا مهدی صاحب زمان از ما رضا
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_هفت
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
می گفت:«می ترسم از بس که ریزه میزه و کوچکه چیزیش بشه»، ولی نرگس را بغل می کرد این ارتباط دو طرفه بود، نرگس هم حمید را دوست داشت با اینکه صورت حمید و بابای خودش کاملا شبیه هم بود اما احساس می کردم نرگس آنها را از هم تشخیص می دهد بغل حمید که می رفت نمی خواست جدا بشود نرگس را که بغل کرد گفت:«کوچولو منو صدا کن به من بگو عمو !»،گفتم:«حمید دست بردار! آخه بچه چند ماهه که نمی تونه صحبت کنه ».
همان روز همه عید دیدنی ها را با هم رفتیم، روزهای دوم و سوم حوصله ما از بیکاری سر رفته بود گفتم:« عجب اشتباهی کردیم با عجله همه عید دیدنی ها را یک روزه رفتیم»، چون ما کوچکتر بودیم باید دو سه روزی صبر می کردیم تا بقیه برای عید دیدنی خانه ما بیایند كم كم مهمان های خانه ما هم از راه رسیدند پذیرایی از مهمان ها مثل همیشه با حمید بود هر مهمانی که می آمد یک باقلوا با آنها می خورد بعد برای این که خودش دوباره باقلوا بخورد به مهمان ها دور دوم را هم تعارف می کرد!
یک روز از تعطیلات عید را هم به سنبل آباد رفتیم حمید برای کمک به پدرش بیل به دست راهی باغ شد و من سمت خانه رفتم تا رسیدم خروس یکی از اهالی روستا با سرعت به دنبالم افتاد، از این حرکت غافلگیر شده بودم در حالی که ترسیده بودم عين جن بسم الله زده فرار را بر قرار ترجیح دادم حمید تا صدای من را شنیده بود با ترس
🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._