🦋🌸🦋🌸🦋
🌸🦋🌸🦋
🦋🌸🦋
🌸🦋
🦋
🌸آنچه در قسمت قبل خواندید:
براي چند لحظه ساکت شد، سپس نفسبلندي کشيد و زمزمه کرد : پس درست حس کردم!
🦋#قسمت_هجده
✨منظورش را نفهميدم و خودش با لحني لبريز غم ادامه داد : از صداي اذان که بيدار شدم حس کردم حالت خوب نيس، براي همين زنگ زدم. دل حيدر در سينه من ميتپيد و به روشني احساسم را ميفهميد و من هم ميخواستم با همين دست لرزانم باري از دلش بردارم که همه غمهايم را پشت يک عاشقانه پنهان کردم : حالم خوبه، فقط دلم براي تو تنگ شده! به گمانم دردهاي مانده بر دلش با گريه سبک نميشد که به تلخي خنديد و پاسخ داد : دل من که ديگه سر به کوه و بيابون گذاشته! اشکي که تا زير چانه ام رسيده بود پاک کردم و با همين چانهاي که هنوز از ترس ميلرزيد، پرسيدم : حيدر کِي مياي؟ آهي کشيد که از حرارتش سوختم و کلماتي که آتشم زد : اگه به من باشه، همين الان!
✨از ديروز که حکم جهاد اومده مردم دارن ثبت نام ميکنن، نميدونم عمليات کِي شروع ميشه. و من ميترسيدم تا آغاز عمليات کابوسم تعبير شود که صحنه سر بريده حيدر از مقابل چشمانم کنار نميرفت. در انتظار آغاز عمليات ۳0 روز گذشت و خبري جز خمپاره هاي داعش نبود که هرازگاهي اطراف شهر را ميکوبيدند. خانه و باغ عمو نزديک به خطوط درگيري شمال شهر بود و رگبار گلولههاي داعش را بهوضوح مي- شنيديم. ديگر حيدر هم کمتر تماس ميگرفت که درگير آموزشهاي نظامي براي مبارزه بود و من تنها با رؤياي شکستن محاصره و ديدار دوباره اش دلخوش بودم. تا اولين افطار ماه رمضان چند دقيقه بيشتر نمانده بود و وقتي خواستم چاي دم کنم ديدم ديگر آب زيادي در دبه کنار آشپزخانه نمانده است.
✨ تأسيسات آب آمرلي در سليمانبيک بود و از روزي که داعش اين منطقه را اشغال کرد، در لوله ها نفت و روغن ريخت تا آب را به روي مردم آمرلي ببندد. در اين چند روز همه ذخيره آب خانه همين چند دبه بود و حالا به اندازه يک ليوان آب باقي مانده بود که دلم نيامد براي چاي استفاده کنم. شرايط سخت محاصره و جيره بندي آب و غذا، شير حليه را کم کرده و براي سير کردن يوسف مجبور بود شيرخشک درست کند. بايد براي افطار به نان و شيره توت قناعت ميکرديم و آب را براي طفل شيرخواره خانه نگه ميداشتم که کتري را سر جايش گذاشتم و ساکت از آشپزخانه بيرون آمدم. اما با اين آب هم نهايتاً ميتوانستيم امشب گريه هاي يوسف را ساکت کنيم و از فردا که ديگر شير حليه خشک ميشد، بايد چه ميکرديم؟
✨زن عمو هم از ذخيره آب خانه خبر داشت و از نگاه غمگينم حرف دلم را خواند که ساکت سر به زير انداخت. عمو قرآن مي-خواند و زيرچشمي حواسش به ما بود که امشب براي چيدن سفره افطار معطل مانده ايم و ديدم اشک از چشمانش روي صفحه قرآن چکيد. درگرماي 00 درجه تابستان، زينب از ضعف روزه داري و تشنگي دراز کشيده بود و زهرا با سيني بادش ميزد که چند روزي ميشد با انفجار دکلهاي برق، از کولر و پنکه هم خبري نبود. شارژ موبايلم هم رو به اتمام بود و اگر خاموش ميشد ديگر از حال حيدرم هم بي خبر ميماندم. يوسف از شدت گرما بيتاب شده و حليه نميتوانست آرامَش کند که خودش هم به گريه افتاد. خوب ميفهميدم گريه حليه فقط از بيقراري يوسف نيست؛ چهار روز بود عباس به خانه نيامده و در سنگرهاي شمالي شهر در برابر داعشيها ميجنگيد و احتمالا دلشوره عباس طاقتش را تمام کرده بود. زن عمو اشاره کرد يوسف را به او بدهد تا آرمَش کند و هنوز حليه از جا بلنده نشده، خانه طوري لرزيد که حليه سر جايش کوبيده شد.
✨زن عمو نيم خيز شد و زهرا تا پشت پنجره دويد که فرياد عمو ميخکوبش کرد : نرو پشت پنجره! دارن با خمپاره ميزنن! کلام عمو تمام نشده، مثل اينکه آسمان به زمين کوبيده شده باشد، همه جا سياه شد و شيشه هاي در و پنجره در هم شکست. من همانجا در پاشنه در آشپزخانه زمين خوردم و عمو به سمت دخترها دويد که خرده هاي شيشه روي سر و صورتشان پاشيده بود.
✨زن عمو سر جايش خشکش زده بود و حليه را ديدم که روي يوسف خيمه زده تا آسيبي نبيند. زينب و زهرا از ترس به فرش چسبيده و عمو هر چه ميکرد نميتوانست از پنجره دورشان کند. حليه از ترس ميلرزيد، يوسف يک نفس جيغ مي- کشيد و تا خواستم به کمکشان بروم غر ش انفجار بعدي، پرده گوشم را پاره کرد.
#رمان_شهدایی
🦋#هر_روز_با_یاد_شهداء
🦋#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
ـ🦋
ـ🌸🦋
ـ🦋🌸🦋
ـ🌸🦋🌸🦋
ـ🦋🌸🦋🌸🦋