خاک های نرم کوشک
زندگینامه شهیدعبدالحسین برونسی
نمره ی تک
#قسمت_پنجاه_و_نه_
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
بعدها هم
اگر گوسفندی نذر داشتم، همین کار را می کرد هرچی هم می پرسیدم:«گوشت ها روکجا می برین؟»
نمی گفت، هیچ وقت هم نگذاشت کسی بفهمد.
ابوالحسن برونسی (فرزند ارشد شهید)
از درس ما هیچ وقت غافل نمی شد هر بار می آمد مرخصی از مدرسه ی همه مان خبر می گرفت، قبل از بقیه . می آمد مدرسه ی من، خاطره ی آن روز هنوز مثل روشنایی خورشید توی ذهنم می درخشد.
نشسته بودیم سر کلاس معلم دیکته گفته بود و حالا داشت ورقه ها را تصحیح می کرد ورقه ای را برداشت و نگاهی به من انداخت پیش خودم گفتم: «حتماً مال منه!»
دلم شروع کرد به تند زدن می دانستم خیط کاشتم هر چه قیافه اش تو هم تر می رفت حال و اوضاع من بدتر می شد یکهو صدای در کلاس حواس همه را پرت کرد معلم با صدای بلندی گفت: «بفرمایید.»
در باز شد. از چیزی که دیدم قلبم می خواست از جا کنده شود پدرم درست دم در ایستاده بود! معلم به خودش تکانی داد و زود بلند شد پدرم آمد جلو با هم احوالپرسی کردند.
«اتفاقاً خیلی به موقع رسیدین حاج آقای برونسی»
پدرم لبخندی زد پرسید: «چطور؟»
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕⚫️
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
خار و گل میخک
از شهید یحیی السنوار
#قسمت_پنجاه_و_نه_
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕🌑
معمولاً موقع نماز مغرب به مسجد می رفت و تا نماز عشاء در آنجا میماند و بعد از نماز عشاء به خانه برمی گشت و این موضوع برای ما در خانه به خصوص مادرم بسیار قابل قبول بود که مسئله نماز و رفت و آمد در مسجد چیزی است که ایرادی ندارد و حسن یک فرد آگاه به خوب و بد بود و مادرم از اینکه وی خود را در چاله نمی انداخت مطمئن بود. حسن گاهی در بحث هایی که بین برادرم محمود همسایه ما عبد الحفیظ، و دیگر جوانها پیش میآمد شرکت می کرد و در بحث خود به ویژه علیه عبدالحفیظ بسیار تند بود و شروع به متهم کردن او به الحاد، بی ایمانی و ناباوری می کرد . معلوم بود که عبدالحفیظ در ارائه فکری خود قویتر است زیرا سطح فرهنگی او بسیار بهتر بود نسبت به برادرم حسن به نظر می رسید که دوران زندان عبدالحفیظ را با این تواناییهای فکری توانمند کرده بود به روش تفکر دینی حمله می کرد ادعا می کرد که دین افیون مردم و عامل بی حسی است ادعا می کرد که مردم متدین کجا اند و نقش آنها در مبارزه ملی و مقاومت در برابر اشغال کجاست؟
و
حسن شروع به پاسخ ضعیف به او میکرد و حسن اغلب در آن بحث ها با محمود درگیر میشد زیرا با استناد به قولی که به عمر بن خطاب نسبت میدهند ضرورت بازگشت به دین و پایبندی به آن را در جریان آزادی به او ارائه میکرد که آخر این امت اصلاح نمیشود مگر با آنچه که با حالت اولش اصلاح شد و از محمود پاسخ های محکمی می یافت که، نه در دین شکی است و نه ایرادی بلکه ما در مرحله ی هستیم مرحله رهایی ملی و هیچ اختلاف فکری و مذهبی نباید ما را از آن منحرف کند. حسن سکوت میکرد و پاسخی نمی یافت! در مورد سوال محمود که مردم مسیحی ما چطور؟ نقش و جایگاه آنها در مبارزه ملی کجاست؟ اگر ما اعلام کنیم و درگیری را شروع کنیم چگونه با آنها برخورد خواهید کرد؟
حسن فردای آن روز با چند کتاب از مسجد برمیگردد که یکی از آنها در مورد اندیشه های مارکسیستی و نظریه های سوسیالیسم بحث میکرد و دیگری درباره نظام اقتصادی در اسلام بحث میکند و سومی کتابی در باب ایمان بود و او آن را در کنار خود میگذاشت و شروع میکرد به ورق زدن آن و جستجو در آن برای پاسخ به سؤالاتی که در گفتگوی دیروز قادر به پاسخ دادن به آن نبود محمود شروع کرد به اظهار نظر درباره حسن درباره تحولاتی که برای او می افتاد و گاهی با او مینشست و از مسجد و فعالیت در آنجا و اینکه او رفت و آمد می کرد تعجب میکرد و سعی می کرد حسن را نصیحت کند که از آن گروه دوری کند وقتی حسن به حرفها او و نصایح او گوش نکرد محمود شروع به سوء استفاده از نفوذ مادرم کرد تا حسن را از تعامل با آن گروه باز دارد و ما کلمه ای را میشنیدیم که اغلب استفاده می شد، مانند (اخوانجيه).
آنجا که محمود میگوید شیخ احمد و گروهی که در مسجد رفت و آمد میکنند و در سمینارها شرکت می کنند و کتب دینی را رد و بدل میکنند اخوانجی هستند یعنی از اخوان المسلمين هستند و به مادرم ابراز ترس میداد که برادرم حسن اخوانجی شود. هشدار میدهد که اخوانجی ها به ناسیونالیسم عربی اعتقاد ندارند و مخالف جمال عبد الناصر هستند و سعی
در کشتن او کرده اند و رژیمها و دولتها مخالف آنها هستند و از آنها متنفرند
او آنها را تعقیب میکند و اینکه اگر حسن اخوانی شود بدون توجیه خود را در معرض خطر قرار می دهد. مادرم به حسن حرف میزد و پیش او مینشست و میخواست از او درباره آنچه از محمود شنیده بپرسد به خصوص در موضوع اخوان المسلمين، حسن قاطعانه منکر این بود که او عضو اخوان است یا هرکسی که به مسجد رفت و آمد می کند در مورد اخوان با او صحبت کرده باشد یا شنیده باشد که یکی از آنها با دیگران در مورد اخوان صحبت .کنند در مسجد فقط نماز است و قرآن را یاد می گیریم و می خوانیم و سوره ها و دین را یاد می گیریم آیا این اشکال دارد؟ مادرم به او پاسخ داد: نه و سپس به او توصیه کرد که مراقب او باشد و در کارش دخالت نکند.
حوادث و حرف هایکه بین او با مادرم یا حسن و محمود اتفاق می افتاد را می شنیدم حرفهای محمود برای من قانع کننده تر بود، اما مهربانی و سادگی حسن بیشتر برای آسایش و اطمینان خاطرم ،بود شاید حسن این را احساس کرد و با دعا و زیاده روی سعی در تأثیر گذاری بر من کرد.
در مسجد با او میبودم گاهی نماز میخواندم و گاهی نماز را ترک میکردم و بارها با او رفت و آمد می کردم، در جلسه ای که بین غروب و شام در مسجد برگزار می شد، من با او می نشستیم شیخ احمد در جلسات متعددی در تفسیر
🌑🌕⚫️
🌕🌑🌕⚫️🌕🌑
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._