حرم
🌷بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم🌷 ▪️ #فضائل_و_زندگانی_حضرت_فاطمه_زهرا علیها السلام ▪️◼️ #بخش_دو
🌷بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم🌷
▪️ #فضائل_و_زندگانی_حضرت_فاطمه_زهرا علیها السلام ▪️◼️
#بخش_سیزدهم
#اخبار_عجيب_ابوذويب_هذلي▪️▪️◼️
عالم نامبرده (عبيداللَّه اسد آبادي) به سخن خود ادامه داده تا اينكه ميگويد: ابوالحسن بن زنجي لغوي از اهالي بصره در سال ۴۳۳ ه. ق به من خبر داد... ابوذويب هذلي گفت: به ما (كه از مدينه دور بوديم) خبر رسيد كه رسول خدا (ص) در بستر بيماري است، اين خبر ناگهاني ما را سخت نگران و پريشان نمود، شب بسيار سختي بر ما گذشت، بي تاب و ناراحت بوديم و من در خواب و خيالات آشفته غرق بودم تا هنگام سحر، ناگاه شنيدم هاتفي ميگويد:
خَطْبٌ جَلِيلٌ فُتَّ فِي الْاِسْلامِ
بَيْنَ النَّخِيلِ وَ مَعْقَدِ الْاَصْنامِ
قُبِضَ النَّبِيُّ مُحَمَّدٌ فَعُيُوننا
تَذْريِ الدُّمُوعَ عَلَيْهِ بِالْاَشْجانِ
: «حادثه ي بزرگي در اسلام رخنه نموده كه اسلام را از هم گسيخته، در بين نخيل و جايگاه بتها (يعني در مدينه) رسول خدا (ص) رحلت كرد، چشمهاي ما در فاجعه ي مصيبت رحلت آن حضرت، اشك ميريزد».
ابوذويب ميگويد: وحشت زده از خواب پريدم و به آسمان نگاه كردم چيزي جز ستاره ي معروف به «سعد ذابح» را نديدم، تفأل زدم و گفتم در ميان عرب ذبح و قتلي واقع ميشود، دانستم كه رسول خدا (ص) امشب رحلت نموده است، و يا از اين بيماري، جان سالمي بدر نمي برد، برخاستم و بر شتر خود سوار شده و رهسپار مدينه شدم، همچنان حركت ميكردم تا صبح شد، به اطراف نگاه ميكردم تا چيزي ببينم و از روي آن فال بزنم، ناگهان در بيابان خارپشت نري را ديدم كه مار كوچكي را صيد كرده و در دهان نگه داشته و آن مار ميجنبد، و آن خارپشت آن مار را ميجود، تا اينكه مار را خورد، من با خود تفأل زدم كه حادثه بزرگي رخ داده است، پيچيدن مار در
دهان خارپشت، بيانگر برگشتن و اعراض مردم از حقّ و قائم مقام رسول خدا (ص) است، سپس اين معني به ذهنم آمد كه خورده شدن مار، حاكي از اين است كه مار خلافت خورده ميشود (و
در دست بيگانه قرار ميگيرد).
با شتاب شترم را ميراندم تا به مدينه رسيدم، ديدم مردم مدينه غرق در عزا و گريه و ناله هستند، و همانند گريه ي حاجيان در هنگام شروع احرام ميگريند، از مردم پرسيدم: چه شده است؟
گفتند: رسول خدا (ص) رحلت نموده است، همين كه اين خبر را شنيدم به سوي مسجد رفتم، ديدم كسي در مسجد نيست، به در خانه پيامبر (ص) رفتم، ديدم در بسته است، و گفته شد آن حضرت از دنيا رفته، و جسد مطهّرش را پوشيده اند و تنها اهلبيتش در كنار جنازه اش براي غسل دادن بدن هستند.
پرسيدم: مردم به كجا رفته اند.
گفتند: مردم به سيقفه ي بني ساعده نزد اجتماع انصار رفته اند، من خود را به سقيفه رساندم: ابوبكر، عمر، مغيره، ابوعبيده ي جرّاح و جماعتي از قريش را ديدم، و همچنين در ميان انصار، سعد بن دلهم و شعراي آنها از جمله رئيس شاعرانشان، حسّان بن ثابت را ديدم، با قريشيان و انصار درباره ي امر خلافت سخن به ميان آوردم، از هيچكدام سخن حقّي نشنيدم، پس با ابوبكر بيعت كردند...
بعداً ابوذويب به همان بياباني كه از آنجا آمده بود، بازگشت، و در آنجا ماند تا در زمان خلافت عثمان از دنيا رفت.
~~~~~~~~⚜️🔸💠🔸⚜️~~~~~~~~