🥀بسم رب الحیدر کرار علیه السلام🥀
#قصه
#قسمتبیستوششم
✍ در این هنگام یکی از میان جمعیّت بلند میشود و نزد حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام میآید و چنین میگوید: «ای علی ! ما هرگز علم و مقام تو را انکار نمیکنیم ، ما میدانیم که تو از همه ما به پیامبر نزدیکتر بودی ، امّا تو هنوز جوان هستی ! نگاه کن ، ابوبکر پیرمرد و ریش سفید ماست و امروز شایستگی خلافت را دارد ، تو امروز با او بیعت کن ، وقتی که پیر شدی نوبت تو هم میرسد ، آن روز ، هیچکس با خلافت تو مخالفت نخواهد کرد
آری ، اشکال در این است که علی جوان است ، سنّ زیادی ندارد ، ریشهای صورتش سفید نشده است
این سخن ، خیلی چیزها را برای تاریخ روشن میکند ، بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله سنّتهای جاهلیّت زنده شدهاند ، عربهای آن زمان، همیشه ریاست پیران را قبول میکردند و برای آنها قابل تحمّل نبود کسی بر آنها حکومت کند که سنّ او از آنها کمتر است .
امروز مولای تو حدود سی سال دارد ، درست است که او همه خوبیها و کمالها را دارد ، امّا برای این مردم هیچ چیز مانند یک مشت ریش سفید نمیشود ، برای آنها ارزش ریش سفید از همه خوبیها بیشتر است
البتّه بعضی از این مردم ، فکر میکنند که خلیفه باید خیلی جدّی باشد و همیشه قیافه اخمو داشته باشد تا همه از او بترسند ، امّا حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام همیشه لبخند به لب دارد و اهل شوخی است و برای همین به درد خلافت نمیخورد
آن خانم کیست که وارد مسجد میشود ؟ او اینجا چه میخواهد ؟ آیا او را میشناسی ؟ او امّ سَلَمه ، همسر پیامبر صلی الله علیه و آله است.
او به اینجا آمده است تا یاری حق را نماید . او رو به عُمَر لعنة الله علیه میکند و میگوید: «چقدر زود حسد خود را نسبت به آل محمّد علیهم السلام نشان دادید ؟» همه اهل مسجد به سخنان اُمّ سَلَمه گوش میکنند ، عُمَر لعنة الله علیه میترسد که اگر او به سخن خود ادامه بدهد همه چیز خراب شود ، برای همین فریاد میزند: «ما چه کار به سخن زنان داریم ؟»
نگاه کن ! عُمَر لعنة الله علیه دستور میدهد تا اُمّ سَلَمه را از مسجد بیرون کنند .
ابوبکر لعنة الله علیه بار دیگر فریاد میزند: «ای علی ! برخیز و بیعت کن، زیرا اگر این کار را نکنی ما گردن تو را میزنیم».
هنوز ریسمان بر گردن حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام است ، او نگاهی به قبر پیامبر صلی الله علیه و آله میکند و آیه 150 از سوره اعراف را میخواند: (إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُواْ یَقْتُلُونَنِی). «مردم مرا تنها گذاشتند و میخواستند مرا به قتل برسانند »
آری ، تاریخ تکرار میشود ، حضرت موسی علیه السلام ، برادرش هارون را به جای خود در قوم بنی اسرائیل قرار داد و خود به کوه طور رفت .
بعد از رفتن او ، قوم بنی اسرائیل ، گوساله پرست شدند و هارون هر چه به آنها نصیحت کرد سخنش را نپذیرفتند
آنها هارون را تنها گذاشتند و او را در مقابل دشمنش یاری نکردند
وقتی حضرت موسی علیه السلام از کوه طور بازگشت و دید همه مردم دچار فتنه شده و کافر شدهاند از هارون توضیح خواست
هارون به حضرت موسی علیه السلام گفت: «مردم مرا تنها گذاشتند و میخواستند مرا به قتل برسانند»
امروز هم حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام همان سخن هارون را به زبان میآورد ، آری امروز ، امّت اسلامی ، حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام را تنها گذاشتند
( ادامه دارد ان شاء الله...)
#گزارشتحلیلیهجوم به بیت وحی🥀
الهی بِحَقِ السّیدة زِینَب ْسَلٰام ُاَللّهْ عَلَیْها َّعَجّل لِوَلیکَ الغَریبِ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻