eitaa logo
امام‌رضای‌بچگیم❤️‍🩹
1.2هزار دنبال‌کننده
267 عکس
50 ویدیو
3 فایل
✨﷽✨ به نام خالقی که امام رضا را افرید.. . کانال وقف امام رضاجانه✨ . کپی:حتما🌱 . یه صلوات برای تعجیل ظهور صاحب الزمان..🤍 . کاری بود در خدمتم؛ @Khadem_zahra7 ناشناسمونه:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7ao0vau&btn=امام.رضای.بچگیم
مشاهده در ایتا
دانلود
ߊ‌ܠܠܣܩܢ ܫܥܼܠܙ ܠوܠیܭ ܦ̇ܝ‌ܥܼܢ
³ دختر هر روز بارها به پدر اصرار می‌کرد، اما پدر همیشه بهانه‌های مختلفی می‌آورد. حتی وقتی گفت که «تنها می‌روم»، پدر قانع نشد و گفت: «تنها اجازه نداری؛ فقط در صورتی می‌توانی بروی که مادرت هم همراهت باشد.» دختر می‌دانست اصرارهایش بیهوده است. هر بار که شکست می‌خورد، بیشتر در لاکِ ناامیدی‌اش فرو می‌رفت. ناامیدیِ او هر روز عمیق‌تر می‌شد. تا اینکه یک شب، در خواب مکانی را دید؛ مکانی شبیه به یک مسجد عظیم و نورانی. در آن مسجد، اتاق بزرگی بود که جمعیت، همگی به سوی آن قدم برمی‌داشتند. در میان آن همه شلوغی، ضریحی طلایی می‌درخشید؛ که یک سمتش برای بانوان بود و سمت دیگر برای آقایان. خانواده‌اش به سمت آن نور طلایی رفتند و دستانشان را روی ضریح چسباندند… اما او، نتوانست! گویا چیزی مانعِ ورود او به آن اتاق می‌شد. پس از مدتی، مادرش به سمت او برگشت. دختر با صدایی لرزان پرسید: «مامان، اینجا کجاست؟» مادر پاسخ داد: «اینجا مشهد است…» دختر ماتش برد… این داستان ادامه دارد ... ╰┈➤ @haram27
عَجِلوا بالصلاة « أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله »
عید سعید غدیر خم، عید ولایت و امامت بر شما مبارک باد. ان‌شاءالله سایه لطف امیرالمؤمنین (ع) همواره بر زندگی‌تان مستدام باشد. ╰┈➤ @haram27
سالروز رحلت امام خمینی‌ کبیر (ره ) گرامی بآد. و همچنین سالروز رهبری قائد شهید امام خامنه‌ای (قدس‌الله‌نفس‌الزکیه‌) گرامی باد. ╰┈➤ @haram27
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
او گیج شده بود؛ از یک طرف، تصویری که در ذهنش از مشهد ساخته بود، هیچ شباهتی به اینجا نداشت. آنجا فقط یک مسجد معمولی بود، نه آن حرم باشکوهی که در خیال می‌دید. از طرف دیگر، وقتی فهمید اینجا حرم امام رضا(ع) است، حسرتِ دست کشیدن به ضریح، بیشتر از قبل در دلش ته‌نشین شد. با گلایه از مادر پرسید: «چرا نگفته بودید به مشهد آمده‌ایم؟» اما مادر پاسخی نداد… دخترک مات و مبهوت، سردرگم از جا بلند شد و از بیرون هم به آنجا نگاه کرد، اما هنوز گنبدی نمی‌دید؛ همه‌چیز برایش عجیب و ناآشنا بود، کاملاً متفاوت از حرم امام رضا(ع). بعد از اینکه مادر نمازش را خواند، کنار او برگشت و سپس به روضه رفتند. همان‌جا بود که دخترک از خواب پرید؛ تا آخر شب، فقط به آن خواب فکر می‌کرد… خوابی که با همه‌ی عجیب‌بودنش، یک چیز را در دلش روشن کرد: امید. انگار حسی درونش زمزمه می‌کرد که امسال، بالاخره نوبت او هم می‌رسد… اما آیا واقعاً این فقط یک حس بود؟ یا نشانه‌ای از چیزی که قرار بود به‌زودی اتفاق بیفتد؟ این داستان ادامه دارد ... ╰┈➤ @haram27