سالروز رحلت امام خمینی کبیر (ره ) گرامی بآد.
و همچنین سالروز رهبری قائد شهید امام خامنهای (قدساللهنفسالزکیه) گرامی باد.
╰┈➤ @haram27 ❥
#پارت⁴
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
او گیج شده بود؛ از یک طرف، تصویری که در ذهنش از مشهد ساخته بود، هیچ شباهتی به اینجا نداشت. آنجا فقط یک مسجد معمولی بود، نه آن حرم باشکوهی که در خیال میدید.
از طرف دیگر، وقتی فهمید اینجا حرم امام رضا(ع) است، حسرتِ دست کشیدن به ضریح، بیشتر از قبل در دلش تهنشین شد.
با گلایه از مادر پرسید: «چرا نگفته بودید به مشهد آمدهایم؟»
اما مادر پاسخی نداد…
دخترک مات و مبهوت، سردرگم از جا بلند شد و از بیرون هم به آنجا نگاه کرد، اما هنوز گنبدی نمیدید؛ همهچیز برایش عجیب و ناآشنا بود، کاملاً متفاوت از حرم امام رضا(ع).
بعد از اینکه مادر نمازش را خواند، کنار او برگشت و سپس به روضه رفتند. همانجا بود که دخترک از خواب پرید؛ تا آخر شب، فقط به آن خواب فکر میکرد…
خوابی که با همهی عجیببودنش، یک چیز را در دلش روشن کرد: امید.
انگار حسی درونش زمزمه میکرد که امسال، بالاخره نوبت او هم میرسد…
اما آیا واقعاً این فقط یک حس بود؟
یا نشانهای از چیزی که قرار بود بهزودی اتفاق بیفتد؟
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
#پارت⁵
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
او هر روز را با یک امیدِ کوچک سپری میکرد: «شاید امسال، دوباره آن نغمه را بشنوم و در راه حرم باشم.»
ناگهان، تپشِ قلبش با لرزشِ گوشیاش یکی شد. پیامی از یکی از آشنایان: «میخوای به مشهد بری؟»
پاسخ دختر، در لرزشِ انگشتانش بود. با چنان اشتیاقی گفت: «بله! چطور نخواهم؟!»
طرف مقابل گفت: «از طرف حوزهی علمیه قراره طلبهها رو به مشهد ببرن؛ ببین شرایطت اوکی هست یا نه؟»
دنیا دور سر دختر چرخید. خوشحالی از حدش گذشت؛ بیدرنگ به مادرش زنگ زد.
مادر، که خودش از آن اردو باخبر بود، با صدایی که انگار از تهِ چاهِ غم میآمد، پاسخ داد: «دخترم… شرایط فراهم نشد. من هم تمام تلاشم را کردم، اما هر طور حساب و کتاب میکنم، نمیشود…»
دختر، تمامِ توانش را برای پافشاری گذاشت؛ اشکهایش را به التماس تبدیل کرد، اما دیوارِ “نشدن” بلندتر از صدای گریهی او بود.
در آن لحظه، دختر نه فقط یک سفر، بلکه آخرین تکهی امیدش را هم از دست داد. او تنها ماند و اشکهایش، تنها همدمِ تنهاییِ دوبارهاش.
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥