دل از زخمِ روزگار پُر است،
نه مرهمی مانده، نه مجالی برای آه...
هر شب، هزار بار مُردم و باز دم زدم،
تا نسیمی از طوس، بیصدا بر جانم نشست...
در این دنیای بیوفا، هیچکس نماند کنارم...
نه آنکه وعدهاش را داد، نه آنکه جانم را برایش میدادم...
همه رفتند، یکی یکی...
و من ماندم با شانههایی خالی،
تا نسیمی از طوس، بیصدا بغلم کرد...
السلام علیک یا سلطان خراسان،
یا علی بن موسی الرضا المرتضی،
ای نورِ مشرقین و فخرِ اهل زمین،
سلام بر تو، که آستانت مأمن دلهای بیقرار است و نگاهت شفای جانهای خسته.