امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت²⁶
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
تو رواق کودک به بچهها فرفره داده بودن، برای اینکه بین داداشام جنگ نشه. برای این یکی هم رفتم فرفره گرفتم و تا شب این دوتا مشغول فرفرهبازی بودن. اون فرفرههای بدبختم تا همون روز دووم اوردن…
کمکم هوا داشت تاریک میشد. مامان رفت توی رواق امام خمینی و من و بچهها نشستیم توی صحنِ بعثت. اونا مشغولِ بازی بودن و من هم با دوستام حرف میزدم؛ هم تلفنی و هم تصویری. صحن بعثت و صحن آزادی، کمکم شدن پاتوقهای من؛ یه آرامشی توی اون فضا بود که آدم رو از خودش بیخود میکرد.
یکی از همکلاسیام بهم زنگ زد. میدونستم قبلاً مشهد نیومده، پس از جام پاشدم، رفتم سمتِ صحن آزادی و گوشیو گرفتم سمتِ گنبد تا بتونه زیارت کنه. چندتا عکس هم براش فرستادم و توی دلم براش دعا کردم که مشهد قسمتش بشه.
همونجا که نشسته بودم، هر چقدر بیشتر به گنبد نگاه میکردم، بیشتر احساس آرامش میکردم. چشمام رو بستم و شروع کردم به دعا کردن… دعا کردم و دعا کردم… تا اینکه رسیدم به اونهایی که قلبم رو شکستن. با وجود تمامِ اون زخمها، برای همشون دعای خیر کردم. به امام رضا گفتم: «بذار بیان… بذار اونها هم بیان اینجا، این فضا رو ببینن و آرامشش رو بچشن. حیفه کسی اینجا نیاد».
همینطور که اشک میریختم، یادِ زخمهای قلبم میافتادم. با درد میگفتم: «باشه امام رضا، بذار بیان…» کلی با امام رضا دردودل کردم. البته نمیشه اسمش رو گذاشت “دردودل”؛ من از ناراحتیهام نگفتم ، چون میدونستم خودش از همهچیز باخبره. تا الانش برای خودم هم دعا نکرده بودم.
توی اوجِ اون خلوت، مامان زنگ زد: «نماز تموم شد، کجایی؟ بریم؟»
گفتم: «همونجای همیشگی…»
مامان اومد و باهم از حرم خارج شدیم و راه افتادیم سمتِ هتل تا شام بخوریم.
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
زیاد ربطی به زائر اولی بودن
ندارد اجابت دعا ، کافیست
دل شکسته باشی تا
برآورده سازد امام رضا
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥