نهدربرابرچشمےنهغایباز نظرے
نهیادمیکنےازمن،نهمیروےاَزیاد💔
#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥
امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت²⁹
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
رفتم به سمت پنجره فولاد، دستمو گره زدم بهش و چشامو بستم و تو دلم چیزایی زمزمه کردم. چه آرامشی داشت حرم… چه آرامشی داشت اون لحظهها که مثل برق و باد رد شد و گذشت.
بعد از کلی قدم زدن، داشتیم از حرم خارج میشدیم. یه چای هم سر راه خوردیم؛ کلاً هر بار که میرفتیم حرم یا میخواستیم برگردیم یا همینطوری، کلاً میرفتیم چایخونه. منی که اهل چای نیستم و حتی تو صبحانه هم به زور میخورم، نمیتونستم چایهای اونجا رو نخورم!
خلاصه بعد خوردن اون چایی که قرار بود بعدش بریم هتل، در حین اینکه نزدیک خروجی حرم بودیم، چون هوا سرد بود دستامو گذاشتم تو جیب پالتوم. یه چیزی حس کردم…
عه! اینکه تسبیح خودمه! اینهمه دنبالش گشتم! خیلی خوشحال شدم؛ آخه خیلی دوسش داشتم، یکی از دوستام از قم برام سوغاتی آورده بود.
تو راه هم مامانم واسم باقلوا خرید، آخه خیلی دوست دارم و هوس کرده بودم. بعدش رفتیم هتل و یه صبحونه خوردیم و تا ظهر دیگه تو هتل بودیم و به نظافت و خستگیمون رسیدگی میکردیم، تا اینکه…
این داستان ادامه دارد…
╰┈➤ @haram27 ❥