امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت³⁵
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
گوشی رو برداشتم؛ صدایِ مامان بود: «مراسم تموم شد، دارم میام؛ کجایی؟» جواب دادم: «صحن انقلابم.»
همونجا منتظرش موندم تا رسید. از قبل با هم صحبت کرده بودیم که بریم «دارالحجه»، پس از خادمها راه رو پرسیدیم و با آسانسور رفتیم پایین. وارد که شدیم، محوِ معماریِ زیبا و باشکوهش شدم؛ خیلی بزرگ و چشمنواز بود. یه زیارتِ حسابی کردیم و یه نمکِ تبرکی هم گرفتیم که برام خیلی عزیز و باارزش بود.
وقتی از اونجا اومدیم بیرون، رفتیم سمتِ کتابفروشیِ حرم. نمیدونم چرا، ولی دلم میخواست یه یادگاری از اینجا داشته باشم؛ یه «صحیفه سجادیه» و یه بازیِ فکری خریدیم. موقعِ قدم زدن، یهو رفتم توی فکر. حرم چقدر جایِ آروم و کاملی بود؛ انگار همهچیز برایِ همهکس فراهمه. با خودم فکر کردم اگه میشد اینجا زندگی کنم، چقدر عالی بود… میتونستم راحت توی این فضایِ آرامشبخش درس بخونم، غرق بشم تویِ کتابهام و به کارهایِ دیگهام برسم. انگار اینجا همهچیز متمرکزتر پیش میرفت.
هنوز غرقِ این فکرها بودم که گوشیِ مامان زنگ خورد. خانم موسویلر بود. گفت که به اسمِ ما برایِ صبحانه ثبتنام کرده و اسممون دراومده؛ گفت بریم بگیریم. با خوشحالی به سمتِ صحن غدیر رفتیم. بعد از یه کم معطلی، مامان با یه بستهیِ صبحونه اومد..
این داستان ادامه دارد…
╰┈➤ @haram27 ❥
هدایت شده از مُدَّکِر؛