باهرطلوع ، بوسهیخورشیدمیرسدبهتو ؛
ایمشرقیترینامامجغرافیایدین :)🥹
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥
شرحِ دلم؛
یڪ غَزل کوتاه است...
که ردیفش همه!
دلتنگِ{حرم}میآید.
#دلتنگی|#حرم|#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥
امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت³⁶
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
مامان که صبحونه رو گرفت، گفت:« چون فقط به اسمِ من بود نمیشد با هم تو غذاخوری بخوریم، پس بهتره برگردیم هتل تا با آرامش با هم صبحانه بخوریم». توی مسیرِ برگشت، دوباره چشمم به یه پنجرهیِ فولادطلایی افتاد؛ درخششِ اون پنجره جوری بود که نمیشد ازش چشم برداشت. دستم رو به سمتش دراز کردم و با تمامِ وجود، تسبیحمو به اون پنجرهیِ درخشان هم متبرک کردم. حتی اون اکسسوریهایی که قبلاً برای دوستام خریده بودم و توی دارالحجه به ضریح متبرک کرده بودم، انگار با این حرکت، دوباره توی ذهنم زنده شدن و حسِ اون همه برکت رو بهم دادن.
همینطور که داشتیم از حرم دور میشدیم و به سمتِ هتل میرفتیم، یه چیزی نظرم رو جلب کرد. خادمهایی رو دیدم که داشتن یه جعبه رو جابهجا میکردن. روی جعبه نوشته شده بود: «گلهای حرم».
مامانم دید و بلافاصله گفت: «بپرس ببین به ما هم گل میدن؟»
منم رفتم سمتشون و پرسیدم، اما جوابِ خادمه ناامیدم کرد: «نه، متأسفانه نمونده…»
با یه حسِ دلشکستگیِ کوچیک برگشتم که ادامه راه رو برم، اما همون لحظه خادمه صدا زد: «گلِ تر میخواید یا خشک؟»
خشکم زد! با عجله برگشتم و گفتم: «هر کدوم که باشه، فرقی نداره!»
خادمه از توی کتش یه گلِ رز قرمز درآورد و داد دستم… یه جوری خوشحال شدم که انگار تمامِ دنیا رو بهم دادن. دقیقاً همون لحظه بود که حس کردم اون گل، فقط یه گل نیست؛ یه هدیهیِ خاصه که انگار منتظرِ من بوده تا اون رو بگیرم و بعدش بود که ...
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
خوشبختیُ بخوام تعریفکنم از مشهد میگم ازحرم میگم ازکبوتر گنبد، ازامامرضا:))🌱️
#ضامنقلبم|#حرم
╰┈➤ @haram27 ❥
«اللَّهُمَّ وَ نَحْنُ عَبِيدُكَ التَّائِقُونَ إِلَى وَلِيِّكَ»
خدايا ما مشتاقِ ظهور ولیِ تو هستيم
[ دعایندبه ]
#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥