ـ احسالتعلـقبـهتوآرامـشروحاست ـ الحـقکـهضریحتوهمـانکشتـینوحاست.. ♥️ ️
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥
بعــیده این #کــٰانـال برات یه کانال #عـٰادی باشــه...🦢📋؛°دیدی این چنل تو ایتا چه غوغایی کرده با پست هاش ؟ ..🥹🪖>>
𝗝𝗢𝗜𝗡 𝗨𝗦 ↯→ https://eitaa.com/joinchat/2581661109C3906ef3847
پست هایی که میزاره از #کمیابترین هاست ..🤡🙌🏻 𓍯 !
' پاتووق ِبچه مذهبی ها رو پیدا کردممم 🙂😂💘 ⇡ ٭.
[https://eitaa.com/Maslakh_st]
امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت⁴⁴(آخر)
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
بعد از اینکه اون چاییِ خوشرنگ وخوشطعم رو با اون همه دلتنگیِ گلوگیر سر کشیدیم ( چاییای که تا عمقِ وجودمون رو سوزوند. ) با همدیگه تندتند قدم برداشتیم تا به کاروان ملحق بشیم. موقع خروج از حرم، همگی برگشتیم سمتِ گنبد و بارگاه؛ دستهامون رو گذاشتیم رو سینهامون، آخرین سلام رو دادیم و با پاهای لرزون از در بیرون زدیم.
تو دلِ تاریکیِ شب، توی مغزم مدام این نوحه پلی میشد و تو سرم میپیچید: «من خداحافظی هیچ موقع نکردم، برمیگردم، برمیگردم…» بغض گلوم رو چنگ میزد؛ زیر لب، با چشمای تر شده به آقا گفتم: «زودی میاما منتظرم باش.»
تا خودِ هتل، با همون همسفری که کنارِ همون چایخونه باهاش آشنا شده بودم، پابهپای هم راه اومدیم و تا خود هتل حرف زدیم؛ انگار دردِ مشترکِ رفتن،ما رو به هم گره زده بود. به محض اینکه رسیدیم هتل، بدونِ اینکه رمقی برامون مونده باشه چمدونهامون رو جمع کردیم و سوارِ همون اتوبوسی شدیم که روزِ اول با هزار شوق و ذوق ما رو آورده بود مشهد.
اتوبوس که راه افتاد، یه دلتنگیِ خفهکننده و سیاه ریخت رو سرم. سرمو تکیه دادم به شیشهی سردِ اتوبوس و خیره شدم به گنبدی که داشت تو تاریکیِ دوردست محو میشد. همونجا، قطرههای اشکم بیصدا و پشت سر هم روی گونههام سر خوردند. چقدر این چند روز مثل یه خوابِ زودگذر گذشت… چقدر دل کندن از امام رضا سخت بود!
تو حرم، از امام رضا خواسته بودم که تا یک سالِ دیگه منو بطلبه… اما یک سالِ تمام از اون روز گذشته… روزها و ماهها رفتن، تقویم ورق خورد، اما خبر و دعوتی نیومد که نیومد… و من، هر روز، تشنهتر، دلتنگتر وبیقرارتر از دیروزم…
پایان…
╰┈➤ @haram27 ❥
امیدوارم اون تونل آخری که قراره بعد از مرگ تجربهش کنی تهش برسی به امام رضا:)
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥