eitaa logo
𝕤𝕒𝕝𝕖𝕙
2 دنبال‌کننده
99 عکس
32 ویدیو
2 فایل
+ امروز چرا غمگینی؟ _ من همیشه غمگینم اما امروز انرژی کافی برای پنهان کردنش نداشتم تکرار نقش کهنه خود در لباس نو بازیگریم, حوصله شرح قصه نیست
مشاهده در ایتا
دانلود
یادم اومد که‌ من یه مدت زیادیه که خوب نیستم و هیچکس هم متوجه‌ش نشده.
لطفاً بغلم کن. من خسته‌م، اون‌قدر که حتی کلمات هم دیگه به دادم نمی‌رسن. تمام روزها و شب‌ها روی شونه‌هام جمع شده و دارن فشارم می‌دن. دیگه نمی‌خوام قوی باشم، نمی‌خوام وانمود کنم که حالم خوبه. فقط بذار برای چند لحظه توی آغوشت همه‌چی آروم بشه، بذار تکیه بدم و از این دنیای سنگین جدا بشم. من زیادی خسته‌ام… خیلی بیشتر از حدی که بگم:/
برای هیچ‌کس آن‌قدرها مهم نیست که تو تا چه اندازه غمگینی و داری لابلای نقاب آرامش و سکوتت چقدر رنج می‌کشی.. انسان‌ها فقط چهره‌ی خندان و روی گشاده‌ی تو را می‌خواهند.. برای هیچ‌کس تحمل یک چهره‌ی گرفته و یک حال نگران، منفعتی ندارد.. انسان‌ها معمولا در روزهای آسانی کنار تو می‌مانند، روزهای سخت، آدم‌های سخت و دوستان سخت و رفیق‌های سخت می‌خواهد.. ولی تو آدم‌ها را دوست داشته باش، حتی اگر برای هیچ‌کدامشان اهمیتی نداشته باشد که تو درست همین لحظه که آرام و خون‌سرد مقابلشان ایستاده‌ای، در اعماق کدامین پرتگاه اندوه، داری دست و پا می‌زنی:/
چه فایده؟ چه فایده که زخم‌هایم را نشان بدهم، که دردهایم را فریاد بزنم، که شب‌هایم را، آن لحظه‌های گم‌شده در تاریکی را، برای کسی بازگو کنم؟ مگر کسی می‌تواند بفهمد چه بر من گذشته؟ مگر کسی می‌تواند عمق این زخم‌ها را بسنجد؟ نه، هرگز. آدم‌ها نگاه می‌کنند، سر تکان می‌دهند، شاید دلسوزی کنند، شاید هم بگذرند، اما هیچ‌کس واقعاً نمی‌فهمد. هیچ‌کس نمی‌تواند دست بر زخم‌های من بکشد و دردش را حس کند. هیچ‌کس نمی‌تواند در آن لحظه‌هایی که دنیا روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد، کنارم باشد. پس چه فایده؟ چه فایده که زخم‌هایم را عیان کنم، وقتی که در نهایت، تنهایی، تنها حقیقتی‌ست که برایم باقی می‌ماند؟:/
به نظر شاد می‌آیم و لبخند میزنم. اما در عمق جانم چیزی دارد می‌سوزد و از بین می‌رود که محال است جایش دوباره پر شود. در درونم چیزی مرده است، چیزی که نمی‌توانم دوباره زنده‌اش کنم:/
گاهی دلش میخواست از آنجا دور شود و خود را جایی گم و گور کند. حتی از بیغوله تاریک و غمکده‌بدش نمی آمد.به شرط اینکه بتواند با افکار خود تنها باشد،و کسی نداند او کجاست یا دلش میخواست دست کم در خانه خود باشد. روی ایوان بنشیند، ولی طوری که هیچ کس در کنارش نباشد:/
احساس میکنم همیشه غروبه، غروب جمعه.همون قدر دلگیر و همون قدر خفه.احساس میکنم یه دستی دور گلوم حلقه زده و هر روز،هروز سفت تر میشه،احساس غریبی میکنم میان این همه آشنا.احساس اینکه انگار تیکه ای از من نیست و هرلحظه داره سوگواری میکنه:/
ولی تهش هر کاری می کنی باز حالت بر می گرده رو حالت غم