روشن است که خسته ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته ام، نمی دانم
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست
آری خسته ام
در تن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن..
دیگه نمیتونم درمورد حالم به کسی بگم ، تا میخوام بگم چند خط تایپ میکنم و بعدش میگم چه فایده؟ همشو پاک میکنم. خودمم نمیدونم چمه فقط اینو میدونم که خیلی دلم گرفته ، یه بغضی تو گلوم مونده نمیدونم چرا نمیترکه تا راحت شم. هر کی هر چیزی بهم میگه ناراحت میشم و تا مرز گریه کردن میرم اما گریم نمیگیره ؛ واقعا چه حال بدیه که توش گیر کردم و نمیتونم ازش در بیام؟