بس که دورم از تو، با آنکه تو نزدیکی به من
لایقِ آن لحظهیِ شیرینِ این «یاد» نیستم
گفتم که بیقرارِ وصالم، ولی چه سود؟
او خنده کرد بر من و بر حال و انتظار
شاید که من زِ رسمِ عاشقی بی خبرم
آدابِ عاشقی را بلد نیستم، ولی…
تنها امید و دلخوشیِ عالمم تویی
با اینکه هیچ نیستم، اما دوستت دارم