⚜خاطرات شیرین جبهه
💦در به در دنبال آب مىگشتيم
جايى كه بوديم آشنا نبود، وارد نبوديم
تشنگى فشار آورده بود😞😞
«بچه ها بيايين ببينين... اون چيه؟»
يك تانكر بود
هجوم برديم طرفش
اما معلوم نبود چى توشه
روى يه اسكله نفتى هر چيزى مىتونست باشه🧐
گفتم: « كنار... كنار... بذارين اول من يه كم بچشم، اگه آب بود شما بخورين»
با احتياط شيرش رو باز كردم، آب بود
به روى خودم نياوردم، یه دلِ سير آب خوردم
بعد دستم رو گذاشتم روى دلم، نيمخيز پا شدم اومدم اين طرف
بچه ها با تعجب و نگرانى نگام مى كردن
پرسيدند «چى شد؟...»
هيچى نگفتم
دور كه شدم، گفتم «آره... آبه... شما هم بخورين...»
يك چيزى از كنار گوشم رد شد خورد به ديوار
پوتين بود...😄
📚منبع:کتاب تبسم های جبهه
#خاطراتجبهه
#شهدا
#موسسه_آموزش_عالی_حوزوی_فاطمیه_دامغان
🆔 @harimehayat
🌐 https://eitaa.com/harimehayat
⚜خاطرات جبهه
⚡️شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت میزدیم
شب مهتابی زیبایی بود🌙
👨🚀فرمانده اومد توی سنگر و گفت:
"اینقدر چرت نزنین، تنبل میشن، به جای این کار برید اول خط، یک سری به بچههای بسیجی بزنین."
بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریزهای بلندی که توی خط مقدم بود
بچههای بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودن
مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازهی کلهی آدمیزاد روی خاکریز گذاشته بودند🤔
که وقتی کسی سرش را از خاکریز بالا میآورد
بعثیها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و اون رو نزنن
اما بر عکس ما خیال میکردیم که این سنگها همه کلهی رزمندههاست
رزمندههایی که پشت خاک ریز کمین کردهاند و کلههایشان پیداست
یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم😃
و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و برگشتیم!
صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدن تا چند روز ، بهمون میخندید😂😂😂
📚تبسمهای جبهه
#خاطراتجبهه
#شهدا
#موسسه_آموزش_عالی_حوزوی_فاطمیه_دامغان
🆔 @harimehayat
🌐 https://eitaa.com/harimehayat